http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 کاری :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کاری» ثبت شده است

آقای الف: طلا روتو چند قیمت خریدی؟ 

آقای ص: تو دویست و دوازده 

آقای الف: من تو صد و هفتاد خریدم 

ص: تا حالا چهار میلیون طلا براش خریدم 

حالا همشم برلیان انتخاب می کنه 

هرچی میگم طلا انتخاب کن دست میذاره رو برلیان 

ته دل من: برلیان 

و دلم می لرزه

بعد می گه یک نگینشم تا حالا افتاده 

میگم: یعنی خریدی یک نگینشم انداخته 

میگه آره میخواستم خودش ببینه چجوریه... میگه آخه دوست داشت! 

خدایا این دخترا چجوری رفتار می کنن انصافا که دوست داشتنشون اینقدر واسه شوهراشون ارزشمنده؟

چرا وقتی من تو طلافروشی برلیان چمدونستم چیه دست گذاشتم رو حلقه و گفت نهصد تومن نگینش برلیانه 

اومدم بیرون گفتم ولی مامان خیلی قشنگ بود 

بعد که با شوهرم تنها شدم بهم توپید!؟ که یعنی چی به مامانت گفتی ولی قشنگ بود دیدی که قیمتش نهصده باز گفتی...

که من جاخوردم و گفتم نه قصدم این نبود 

اما اون قصدش چی بود؟ اوه خدای من 

کل کمال زندگی من و اون چهار ماه بود! و خریدمون هم که تو ماه دوم انجام شد چرا اینقدر براش...

😔

اون وقت وقتی به شوخی میگم دیگه حسابی ازت پذیرایی می کنن و مادرزنت هی همش جلوت سفره پهن می کنه و... میگه آره دیگه تک دختر گرفتم و بعد میگم تو هم حسابی پیاده میشی 

یهو میگه پس آدم واسه چی میره سرکار 

ته دلم میگم آره زن یازده سال از خودت کوچکتر بگیری کلی ناز داره واست 

لابد مثل یه بچه شیرینه دختر ۲۱ ساله نه؟ یه دختر لیسانسه ی بیکار که براش خرج کنی و اونم 

حتما اونم ناز میاره...

برلیان 

چیزی که شوهرم واقعا خجالت نکشید بخاطرش سرم بتوپه! 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
برگ سبز


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۴
برگ سبز

خوب وقتی اینجا رو کسی نمی خونه 

و اگر بخونه اعصابش خرد میشه 

و اگه نظر بده فایده ای نداره 

خوب پس چرا بخوام عمومی بنویسم؟

پوکوندن هم فایده ای نداره چون درونم داره می پوکه 

و اینا چرک های همون درونِ دملیِ منه 

و باید یه جا ریخته بشه نه؟

تو خونه پر شده و جا نیست 

تو محله پر شده و جا نیست 

کم کم داره محل کارم هم پر میشه 

پس من 

مجبورم اینجا را داشته باشم 

خواستم این رو هم رمزی کنم 

اما گفتم کسی اححححححححححححیانا کنجکاو نشه 

خخخخخ

آیکون خودشیفتگی 

پس این احتمالا و حداقل تا اطلاع ثانوی آخرین پست عمومی من خواهد بود 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۴
برگ سبز

ساعت بدنم بدن ضعیف غیر آماده ی بهترین توصیف براش: سیب زمینی ام 

اینجور تنظیم شده که روز بروز دیرتر و دیرتر از خواب بیدار میشه 

روزهای اول هفت و نیم هشت بیدار میشدم و چند بار جامو عوض می کردم تا دوباره خوابم ببره و نهایتا ده، ده و نیم بیدار شم 

اما مثلا امروز ساعت دوازده بیدار شدم 

بعد کمی وب رو چک کردم (رسما تنها کاریه که تو خونه انجام میدم!) 

و بعد صدای اذان بلند شد 

و رفتم نماز 

جمع کردن رختخواب ها 

و آماده شدن برای رفتن به سرکار 

حالا تو خیابون که رسیدم میگم امروز چند شنبه است؟ سه شنبه است؟ 

آخه طرح و زوج فرد هست محل کارم 

و منم زوجه پلاک ماشینم 

خلاصه که قبل پیچ تو سایه وایستادم و کیف رو از صندلی پشتی درآوردم و نگاه کردم 

خوب پس باید برم پارکینگ مجتمع روبرویی که با محل کارم قرارداد بسته برای پرسنلش

میرم اونجا

کارتم رو میده 

میرم به سمت محل کارم 

و تو راه فکر می کنم چه زندگی ای دختر! یه پست بذار بنویس تو خونه هیچ کاری نمی کنی و اگه شیفت نباشی هنینجور دراز می کشی تا شب حتی اگه نه کتابی برای خوندن باشه و نه نتی و نه تلویزیونی 

و تو خاک رو وسایل رو می بینی و میگی اینا خوبه گردگیری بشن اما کی حال داره 

و تو خودت باید بری حموم 

ولی کی حال داره 

و موهات به شدت به مراقبت احتیاج دارن ولی کی حال داره 

و توی جوگیر از سنتی و شیمیایی مواد گرفتی برای موهات ولی...

خلاصه با خودت میگی عین کوک شدی 

میری سر کار و میای 

بدون هیییییچ معنی ای 

(انصافا همه ی این فکرها رو اون دو دقیقه کردم؟) 

میرسم محل کارم 

دختره نشسته و من فکر می کنم صبح کاره 

اون میگه تو بالینی یا من 

میگم نههههه میگه من نمیخوام اینجا باشم میگم منم نمیخوام بالین باشم .

با خوشحالی جامونو عوض می کنیم 

عکس برنامه مو چک می کنم میگم من جای خودمم اصلا از اول بالین نبودم 

خلاصه میره جاشو ببینه 

وقتی برمی گرده میگه 

کلا اشتباه اومدی 

امروز شبکاری 

میگم :/ یعنی برم شب بیام 

میگه تو که اومدی وایستا دیگه شبم خودت وایستا ببین بخش چه خلوت 

(انصافا با تمام وجود وسوسه شدم) اما ترسیدم 

اون دختر نیازی به این کار نداره 

منم میترسم بعد شلوغ شه 

و اصلا گوشه اش هم بازه 

واسه چی هجده ساعت سر کار باشم؟ 

الان تو ماشینم 

تو سایه ی خیابون بعد همون پیچ 

وایستادم و می نویسم 

برای بیهودگی خودم و زندگیم 

برم خونه تا شب باز ول بگردم تو نت و تو خیالات 

زندگی مسخره ی مزخرف من 

که چون خودم بی ارزشم هیچ تلاشی براش نمی کنم 

دقیقا برای کی و برای چی؟ 

دیروز بهم گیر دادن که مانتو ات کهنه شده (فقط چند ماهه خریدمش) 

گفتم من خرید نمیرم 

من خیابون نمیرم 

ولش کن هر کی منو میشناسه که میشناسه 

و ته دلم گفتم نه آشنا و نه غریبه کسی واسم بلند نمیشه 

پس برای کی و برای چی؟ 

.

.

.

.

پارکینگ دو هزار ازم گرفت 

گفت شرمنده گفتید پرسنلید و سیستم هم هر چقدر بمونید دو تومن رو میزنه 

کلی عذرخواهی کردن 

گفتم ایرادی نداره 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۱
برگ سبز

همکارم (آقایی که یک سال ازم کوچیکتره و دوقلوهاش یک روز از علی کوچکترن) نشسته بود کنارم 

یهو آهی کشیدم و گفتم دلم میخواد 

بعد موندم 

تو ذهنم یه دشت سبز بزرگ دیدم و یه خونه ی قشنگ 

که مالِ...

گفتم دلم می خواد زندگیم صد و هشتاد درجه تغییر کنه 

مثلا شاغل نباشم 

گفت اوه!

گفتم آره فکر کن ده ساله کار می کنم و چی می کشم

(انصافا چطور شد که من اووووووون همه کار را دوست داشتم نه پرستاری رو البته، البته می دونم چی شد 

چشمامو باز کردم و دیدم همه خونه شوهرن من خونه بیمارستان :/) 

گفت یک سومش را اومدی 


گفتم می دونی بعضی چیزا را دیگه نمیشه کاری اش کرد 

بعد که رفت بغض کردم 

می دونم خیلی امروز اینجا وراجی کردم 

اما خوب چی می شد قششششششششنگ دخترونه بودم نه مردونه 

و اون حس خوبی که پنج سال پیش کشفش کردم که خیلی از پول از دست شوهر گرفتن لذت می برم را می تونستم واقعی و با آرامش تجربه کنم 

نکه شوهره برگرده بگه پولای خودت رو چکار می کنی! :/

ولی خوب 

هرچه دلم خواست نه آن می شود 

هعیییی

هعی 

هعی 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶
برگ سبز

دم اذون رفتم کارواش و ماشین رو دادم با کف شستن 

الان داره بارون میاد :/ :) 

لامشکل 

تو ببار بارون 

اون لحظه ای که ماشینم برق میزد را عشقه :)

همکار اومده پیله کرده واسه ماشین 

برو گمممممممشو ماشین من فروشی نیست 

ماشین من غارمه 

شوهرمه یا حداقل جای شوهرمه

کسی که غمهامو میفهمه

منو به حرم میرسونه 

و گریه های طولانیمو هم تحمل می کنه هم پوشش میده 

زبونم لال اگه بفروشمش واقعا با این حجم تنهایی و غصه ی تو گلو گیر کرده ام چی کار کنم؟ 

با اون لحظات عصبانیت از زنی که همنشینمه و از دستش فرار می کنم بیرون چکار کنم؟ 

که میپرم تو ماشینم و گازشو می گیرم تا سنگینی نگاه همسایه ها رو سریعتر از خودم برونم...

ماشین عزیزم 

سالم بمون 

خوب بمون 

و همیشه بمون 


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۹
برگ سبز

دیروز دکترمون فهمید ازش ناراحتم هنو 

اومده میگه فلان‌ چطوره؟ (فرض کنید فامیلم باشه فلانی اون گفت فلان چطوره؟) 

هنوز قهره؟ 

می خواست من ناراحت نباشم 

دکتر مهربونیه یعنی اکثر همکارام خوبن ولی خوب پریروز حرصم را درآورد 

جلو همکارای غیربالین داشتم می گفتم از چشمم افتادی و ازت ناراحتم و اینا 

اونم داشت توجیه میکرد یهو گفتم برو دکتر  اصلا دیگه دوستت ندارم :/ حالا جمله اینقدر بی غرض هست کسی بد برداشت نکنه ولی خودم خجالت کشیدم آخراشو یواش گفتم

فکر کن که آقای دکتر از من دو سال بزرگتره! 

متخصص مملکت هم هست 

بعدم گفتم من حداقل تا یک ماه با رییسمون حرف نمیزنم! 

دختره بغل دستم نشسته بود گفت واای ببین با رییساشون چجوری برخورد می کنن گفتم بله اون وقتی هم اومد باهامم حرف زد از تلفن اینجا هم استفاده کرد ولی باهاش سلام احوالپرسی نکردم 

رئیسمون قلدره و من ترجیح میدم خودمو بهش نچسبونم ذاتا ازش خوشم نمیاد بخاطر سروصداهای اون روز هم که اصلا! 

بعد عمری بالین بودم اونم مسئول شیفت 

به دکتر میگم خیلی جوش زدم اون روز 

میگه منم 

میگم تو واسه مریضات جوش زدی من واسه حاشیه :| 

.

.

+ مرسی دکتر مهربون که به احساسم اهمیت میدی 

خیلی هم دوستت دارم اتفاقا

++ دکتر خ. رو بعد عمری تو حیاط بیمارستان دیدم 

اون دکتر عمومیه و سنش بالاتره شاید چهل شایدم چهل و خورده ای باشه 

میخواستم سوار ماشینم بشم که دو تا ماشین اونور تر دیدمش 

از دور احوالپرسی کردم که بعد چند لحظه کنار خودم ظاهر دیدمش 

راستش شوکه شدم صحبتمون بیشتر احوالپرسی بود یه بچه دو سه ساله بغلش بود 

خانمش هم که کنار ماشین دیدمش 

بعد گفتم کجایید و گفت بهداشتم و خیلی بهتر از بیمارستان و اینا...

میدونی

اون لحظات داشتم با خودم فکر می کردم 

چرا شوهر من از این سیستم نیست 

از همکارای خودم نیست؟ وقتی من با پزشکامون ارتباط دارم و خیلیاشون یجورایی عاطفی 

همین میشه که به پایینتر ته دلم رضا نیست :/ 

هی خدا 

من نمیگم پزشک میخوام که :| چون عمرا به آدم بی کلاسی مثل من باز حتی پرستارش رضا نیست :/ به این دلم حالی کن تو ناخودآگاه مقایسه نکنه ابله :/ 

هر روز دکتر م. عزیز که انگار بابامه رو می بینم میگم دکتر واسه منم دعا کن 

بهم میگه خانم رئیس 

کلا به هم دوره های من میگه خانم رئیس

.

اینا خانواده ی تو قلبی من هستن 

مجموعه ای که در طی ده سال از عمرم هر روز میرم و میام 

و ارتباطم عاطفیه 

مثلا دیروز جلو سوپروایزر مسئول شیفت رو به اسم کوچیک صدا کردم حالا کی هست؟ پسری متولد هفتاد و خوش تیپ که بهش میگم منو یاد داداش کوچیکم میندازی بلند هم صدلش زدم 

سوپر گفت چی؟ چی؟ گفتم فلانی نیا 

گفت آها درست شد تو جمع عمومی رعایت کن 

ته دلم میگم عیبمه میدونم ولی اون واسه من فلانی نیا نیست به من چه که شاید کسی نفهمه من کلی ازش بزرگترم.

اصلا کی میدونه اون روز که پست گذاشتم و نوشتم که وانمود میکردم با خوشحالی میگم کی باشه دامادی همین فلانی نیا ته دلم غصه می خوردم که این بشر علاوه بر اینکه کلی از من کوچکتره پسر هم هست و این یعنی خییییییلی سنم واسه ازدواج رد شده :/ 

خیلی خوب بسه این پست قرار نیست به جاهای غمگین باریک برسه 

+ آها یادم اومد 

دیروز آخر شیفت رفتم میگم آقای فلانی لطفا دفتر رو بدید 

یهو یه صدا از روبروم میگه سلام 

نگاه می کنم می بینم پشت استیشن خانم دکتر گ. متخصص جراح نشسته و لبخند میزنه 

همیشه منم که سلام می کنمش دوستش دارم 

در حالی که بعضیا میگن غرور داره اما من ازش خوشم‌میاد 

اوایلم می گفتم خانم دکتر یادم نمیره اولین برخورد من و شما تلفنی و با دعوا بود! :))

بهش میگم واای فکر کردم دکتر الف هستید از دور با خودم گفتم چرا رنگ موهاش اینجوریه 

اونم خنده اش گرفته میگه با خودت گفتی دکتر الف موهاشو رنگ کرده 

میگم نه اون که موهاش رنگ هست ولی نه این رنگی 

بعد متوجه شدم دکتر گ. فکر کرده الف مرد را میگم! گفتم نهههههه من شما را با اون که عوضی نمیگیرم که! 

دیروز دکتر ط. نازنین که سید اولاد پیغمبر هست (از امام حسن مجتبی) رو هم اول شیفت تو حیاط بیمارستان دیدم 

اصلا الان که فکر می کنم شاید اونو دیدم و روزم خوب شد 

داشتم برا ماشین دنبال جاپارک می گشتم بس که خوشحال شدم همونجور ماشین روشن وسط حیاط پیاده شوم و رفتم روبوسی 

گفتم خیلی وقته ندیدمتون و تبریک بارداری را نگفتم 

گفت ان شاءالله مرداد 

ایشونم متولد شصت هست 

و زمانی که من تو ازدواج به مشکل خورده بودم و یارو ولم کرد مجرد بود و هر وقت از بخشمون رد میشد وایمیستاد باهام حرف میزد و دلداریم میداد 

وقتی اربعین رفتم کربلا از زیر گنبد که اومدم این ورتر اما از خود روضه منوره در نیومده بودم و کنار در بودم یهو گفتم دکتر ط! و برگشتم رو به ضریح و دعاش کردم 

دوست داشتنی مهربون لطیف

ان شاءالله خودت و بچه ات سالم باشید و بارت را سبک بذاری زمین عزیزم 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۴
برگ سبز

باز دیشب سی کیلومتر رانندگی کردم 

بعد شیفتی که از شانس همکارم یک ربع زودتر اومد و تونستم برم 

تمام بعد از ظهر دیروز برزخ بودم 

همون وسطای شیفت با یه مرد احمق بیشعور دعوام شد 

بعد پای این کتاب پنجشنبه فیروزه ای بغض داشتم و زور می زدم دیده نشه اشکام اما جلوی ریختنشون رو هم نمی گرفتم 

حالم بدجوری بد بود بد جوری 

ساعت های شش زنگ زدم مامان که بیا بریم مشهد 

بهانه افطار و سحر و هول هولکی بودن را آورد بعدم به نخود سیاه بابا حواله ام کرد که اگه اون بیاد باشه 

بابا رو هم صرفا از شدت دلتنگی واسه امام رضا زنگ زدم وگرنه که می دونستم قبول نمی کنه 

و اینگونه بود که ساعت هفت و ربع نشستم پشت رول به سمت جاده مشهد و سی کیلومتر رفتم تا اون امامزاده 

در حالی که شهرمون پر از امامزاده است 

اما می خواستم برم تو جاده مشهد 

می خواستم برم مشهد 

آه خدا اگه پسر بودم 

اگه پسر بودم...

اون وقت چه مشکلی داشت خودم می رفتم مشهد و نیمه شب یا حتی سحر بر می گشتم 

از اون ور هم مامان و بابا با پیشنهاد کی بوده نمی دونم افطار راه می افتند برن بیرون تو پارک 

منم نشستم تو اون امامزاده زیارت امام رضا بخونم که یهو یه دختر جوون با تسبیح زد تو سرم اونم چند بار 

کلا فازم از بین رفت وقتی گفت رو سرت یه سوسک بزرگه :|

هیچی دیگه بر گشتم و بیست دقیقه بعد منم تو پارک بودم 

مامان گفت اگه می گفتی اونجا رو ما مشکلی با اونجا نداشتیم گفتم یهویی شد 

ته دلم گفتم مشهد می خواستم نه اونجا رو 

اونجا برام مشهد که نمیشه و برای اونجا لازمتون نداشتم (چه خبیثم) 

ولی خوب تا نه و بیست دقیقه که رسیدم به اون پارک همچنان روزه بودم! 

مامان گفت تو جاده رو میخوای 

میخوا ی گاز بدی 

گفتم خیلی بدی چه راحت قضاوت می کنی 

وگرنه چرا الان حالم خوب نیست پس؟ 

اما حالم بهتر بود 

چون پشت رول بازم گریه کرده بودم 

چون مامان خیلی هم بیراه نمی گفت...







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
برگ سبز

مامان همیشه میگه تو ارتباطت با امام رضا هم درست نیست 

که اگه بود وضعت بهتر بود 

هی میری مشهد حرم حرم که چی 

تو نمیخواد بری حرم 

منم گفتم آره من چون جایی ندارم میرم حرم *

حرم میرم دلم باز شه 

حاجتی از امام رضا نمی خوام (چون میدونم برای من نیست)

فقط میرم دلم باز شه 

و این بزرگترین پرچم بدبختی من هست 

زیارت گنبد و ضریح

نه زیارت امام واقعی 

که اگه بود با امام زنده ارتباط می گرفتم 

یا با خدایی که دیده نمیشه 

ولی من درگیر در و دیوارم... کاشی و ضریح و گنبد و گوهرشاد...


.

.

.

کتاب پنجشنبه فیروزه ای + من در بخش + عصر جمعه: صفحه 309

.

.

.

* این حرف رو از جرح دلم میزنم 

چون گاهی با خودم میگم هی میری و دست خالی برمی گردی بهتر نیست اصلا حاجت نخوای؟ 

برو همینجوری به عنوان مهمونی 

تو که جایی برای مهمونی رفتن نداری کلا 

امام رضا در خونه اش رو که خدایی هیچ وقت نمیبنده حالا اگه بعضی وقتها میری حرم و می بینی تو دلت خبری نیست و امام رضا ازت راضی نیست ولی خوب خدای نکرده اینجوری نیست بگه ورود ممنوع که

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۵
برگ سبز

حالا دیگه خودمم که باید بگم 《آره فلانی چه بچه خوبیه چه پسر خوبیه کی باشه دامادی اونم ببینیم! :) 》

و خوب مثل الان که یک ساعت گذشته بشینم کمی غصه بخورم و حسرت ببرم و ته دلم چیزی...آهی...؟ 

خیلی زود همه چیز تموم شد 

خیلی وحشتناک زود 

.

.

تیتر: صحبتهای همکاران در مورد اینکه فلان دختر خوبه یا اینکه از من میپرسن فلان خانم مجرده؟ و بعد میگن کیسش خوب نیستا پولدار:/ نیست! 

که مثلا من حسودی نکنم! یا دلم غصه نخوره 



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۶
برگ سبز