http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 نی نی :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نی نی» ثبت شده است

متن یک بیلبورد بود 

تو ماشین نشسته بودیم با خانواده که دیدمش به خواهر کوچیکه نشون دادم و خوندم

گفت خدایا همه مریض ها رو شفا بده دو تایی گفتیم آمین 

بعد من زیر لب یک آرزو کردم و گفتم آمین :(

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۳
برگ سبز

موز 

تنها چیزی که امروز به عنوان ماده غذایی تونستم بخورم هست 

و دو سه لقمه در ساعت پنج 

و دو سه لقمه نون پنیر در ساعت نه و نیم شب 

فکر کنم سه عدد موز خوردم 

دیاریا تموم شد الحمدلله :) 

دلم مقداری درد می کرد که یک ساعت پیش زیاد شد و الان باز کمتر شده 

انصافا فکرشم نمیکردم موز اینجور معجزه کنه 

عصر تو خونه چشمم بهش افتاد و حس کردم دلم میخواد یه موز بخورم 

و وقتی اومدم سر شیفت همکار عصرکارم که آقاست لطف کرد و برام ۶ عدد موز خرید :) پولش را دادم البته 

که دو تاش رو بچه های شبکار خوردن دیگه :))

خدایا شکرت 

مامان نیم ساعت پیش زنگ زد ببینه چطورم :) بابا هم تو مهمونی افطاری بعد افطار خوردن زنگ زد :) 

امیدوارم علی کوچولو هم خوب خوب باشه 

امروز ازش خبر نگرفتم راستش 

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۷
برگ سبز

خواهرم گفت دکتر فوق کلیه پماد داده و گفته اگه تونستی با نوک دماسنج یا نوک پماد یک کم داخل مجرا را هم چرب کن  چون مجراش یک کم تنگی داره 

اَی خدا تنگی مجرا! پس زیر سر اینه من که میگم سنگ عفونت اشرشیا نمتونه بده :| 

خط بالا رو تو دلم گفتم 

گفتم پماد چی هست؟ گفت چشمی 

گفتم چیِ چشمی؟ گفت نمدونم

بچه رو عوض کرد و پماد رو چرب کرد

گفتم خوب پس داخل مجرا هم چرب کن 

گفت من نمتونم! من اصلا جرات ندارم و اینا 

شوهرشم همونجا مامانم و من 

گفتم بده من چرب می کنم 

ماشاءالله که چه لنگ و پایی می زنه :/ 

فقط یه لحظه تونستم حس کنم نوک پماد چسبید به مجرا 

بعد پوشک رو بست 

و ناگهان! فوقع ماوقع! 

یعنی داشت گریه میکرد ولی شد جیغ آنچنانی 

نمدونم چی شد خواهرم پوشک رو دوباره باز کرد 

یه صحنه ی عجیبی دیدیم که به عمرم ندیده بودم 

کلاپس' شده بود!! فلت! 

خدایا:/ ای چی ایجوری شد؟ :/ 

خواهرم وحشت زده میگفت چرا این شکلی شد 

ته دلم گفتم چربش کردیم شاید از اونه 

با دست درستش کردم 

ولی بچه داره جیغ میزنه 

وای خدا داره جیییییغ میزنه 

منم با خودم گفتم نکنه یه پدری ازش درآوردم 

نههههه من فشار ندادم مطمئنم 

بعدشم این بچه یبار سونداژ شده 

تو این فکرا بودم که نگاه علی خیره تو چشمام شد 

فقط میتونم بگم ملتمسانه ترین نگاهی بود که به عمرم دیدم 

اون نگاه فقط یک کلمه بود: کمکم کن 

دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو قورت بده نبینم اون نگاه رو

خلاصه که ما پاشدیم رفتیم دکتر 

به علت اینکه کل دیروز بچه بی قرار بود 

دکتر هم گفت چیزی نیست و اون تحریک خود پماد بوده 

در مورد دل درد و استفراغش هم همه ی حرفهای من تایید شد و خیلی از این بابت خوشحالم :) 

فقط اینکه دیگه عمرا کسی حاضر نیست پماد را حرفه ای چرب کنه :)))

علی جان ما دیگه اونجوری منو نکش :/ 


' منظور از کلاپس در این پست پرِس شده می باشد 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۴
برگ سبز

واسه علی 

تب داره 

دو روزه از بیمارستان مرخص شده 

وای که عصر اونجوری که جیغ میزد و اونجوری که ملتمسانه نگاهم می کرد دلم میخواست زمین دهنشو باز کنه منو قورت بده 

دکتر گفت دور از جون دور از جون دور از جون ممکنه عفونت بیمارستاتی باشه (زبونم لال) 

دعا کنید خوب بشه 

تبش قطع بشه 

شیر خوردنش خوب بشه 

امروز واقعا بی قراری می کنه 

و وقتی می خوابه که از گریه زیادی و بی قراری و دردش خسته میشه 

یعنی واقعا خسته میشه 

و فقط یه چرت میزنه 

از همه تون التماس دعا دارم تو نمازهاتون 

و سر سحر و افطارتون 

ممنونم

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۸
برگ سبز

خاک تو سرت برگ سبز 

متاسفم برات دختر بی جنم و بی بته 

خدا لعنتت کنه که وقتی برمی گردم و نگاه می کنم می بینم تو بیشعور ترین و پخمه ترین و بی بخارترین بشر این کره هستی 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۳ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۶
برگ سبز

یه پلاستیک پر گوجه خریده 

خدا می دونه چند کیلویه 

نمدونم پنج کیلویه یا بیشتره 

سبزی هم خریده 

میخواد آش کلی درست کنه 

میخوام سرم رو بشورم که برا امشب تمیز باشه 

ترازو رو برداشته، ترازوی آشپزخانه دیجیتال که خواهر مسرفم خریده و ازش استفاده نمیکنه و اومده دادتش به ما و ما نمدونیم ظرفیتش چقدره، این پلاستیک سنگین رو میخواد بذاره روش 

یعنی میذاره!!!

بعد چون یه پلاستیک فریزری انداخته رو ترازو که کثیف نشه نمیبینه ترازو چه عددیو نشون میده 

میگم مامان بردار خراب میشه 

سعی می کنه عدد رو بخونه ولی نمتونه 

میگم میدونی ظرفیتش چقدره آخه؟ 

یه سبد بزرگ‌ (مثل سبد پیک نیکها) برمیداره و وزنش می کنه و شروع می کنه به پر کردنش 

از نصفه رد میشه 

همینطورم داره از ماجرای خریدش و سنگین بودن بارش میگه 

میگم چرا نگفتی بیام دنبالت خوب...

سبد دو سومش پرشده میخوام بذارمش رو ترازو نمیذاره 

دو بار دیگه هم میام برش دارم نمیذاره میگم زنگ بزن ازش بپرس ظرفیتش چقدره خوب!

شده سه چهارم 

میگم خراب میشه چرا اینجوری می کنی بذار وزنش کنیم 

نمیذاره 

میگم اگه خراب شد چکار می کنی خوب؟ 

یهو میگه پاشو برو

تو پاشو برو باز من میدونم اعصاب منو میخوای خرد کنی :/ 

پا شدم و گفتم خوب چرا ترازو خودمون رو برنمیداری؟ میگه اونم بیار خوب. میگم حداقل میدونیم اون ظرفیتش چقدره. 

همه میدونن دیجیتالها خیلی حساسن زود خداب میشن

 واقعا خیلی لجبازی خیلی لجبازی 

به خاطر لجبازیت حاضری هر کاری بکنی ولی از لجبازیت پایین نیای :/ 

میگه با تو باید هم ترک رابطه باشه آدم 

گفتم اشکالی نداره هیچ اشکالی نداره قطع رابطه باش :/ 

(حالا داشته باش اولی که اومد خونه بهش گفتم مامان من هنوز جواب همکارمو بابت معرفی خواستگار ندادم چون نمدونه من ازدواج کردم قبلا و اون گفت از مشاورت بپرس و منم پیامک زدم به مشاورم که الان نگاه کردم دیدم جواب داده به خود خواستگار بگو نه به معرف) و خوب الان که قطع رابطه کرد باهام کی می خواد بره بهش بگه :| 

پیامک زدم همکارم و شمارمو دادم بعد دوباره نوشتم البته شب زنگ بزنن الان کسی خونه نیست! (من و مامان جفتمون الان اعصابمون خرده جنگ سردیم :/ نشونه شم اینکه در خونه رو زدن و پشت آیفون چیزی گفتن که من فکر کردم در مورد جابجا کردن ماشینمه رفتم میپرسم که ماشینو جابجا کنم؟ با دست و بدون نگاه کردن جواب میده!) 

گوشی همکارمم خارج از شبکه است الان. پیامهام بهش نرسید :/ 

فکر کن از جمعه صبح بهم گفته شنبه صبح هم دوباره ازم پرسید ولی من جواب ندادمش 

بعد همون جمعه که به مامان میگم سر میز نهار میگه مبارکه :/ 

مبارکه؟ وات دفاز؟ 

بابا هم که نشسته و هییییییچ 

بعد میگه میدونه مطلقه ای؟ میگم نه 

فازش از بین میره :/ 

و تا امروز که خودم بهش نگفتم من هنو جوابی به این ندادم اونام اصلا چیزی نمی پرسند 

تموم شد. 


ها یه چیز دیگه 

بچه خواهرم بستریه تو بیمارستان 

من حتی زنگ هم نزدم حالی بپرسم 

چون با خواهرم قهرم 

واقعا عاطفه درست و حسابی با اعضای خانواده خودم ندارم 

هر بار قهر می کنم بیشتر میفهمم دوستشون ندارم 

وگرنه اون بچه فقط سه ماه و نیمه است :/ 

از همون سه روزگی که بستری شد عفونت ادرار داشت هنوزم مونده 

مرتب داره دارو میگرفته و جواب نداده الان بستری شده 

خلاصه که التماس دعا 

دیگه تموم شد

 من برم اسکارلت بخونم 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۷
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۹
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۷
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۲
برگ سبز