http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 نماز :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نماز» ثبت شده است

سالی که نکوست از دسشویی رفتنش پیداست 

مهدیه که نمیشه برم 

اون لحظه ای هم یادم اومد نماز نخوندم هیکلم نجس شد تمام ! 

حس همه جی هم از سرم پرید 

شاید دلیلش ابراز احساساتم به اون بنر بود که اسم امام رضا روش بود 

امام رضا تو دیگه چرا به رخم می کشی؟ مگه ازت برآورده شدن آرزوهامو خواستم :/ :( 

این بغض لعنتی هم خشمه هم غم 

چقدر حالم مزخرف بده 

چقدر نجاست سریع پدر اعصاب منو درمیاره 

لعنتی 

برگ سبز لعنتی با زندگی نجس در نجس لعنتی ترت 

کثافت گوه 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۹
برگ سبز

آمین 


.

.

.

دیشب تا دو بیدار بودم به کتاب خوندن 

میدونم بدون پریشب اثر نمی کرد 

یادم نره این فعالیت اجتنابی برای این روزها هرگز نباید ترک بشه! هرررررگززززز

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۴
برگ سبز

پرم از فکرهای منفی فکرهای غمگین 

سیکلم به هم ریخته علتش هم خودمم و وسوسه احمقانه ای که...

دو روز روزه نگرفتم عصر رفتم غسل کردم و حالا می خوام ما فی الذمه روزه بگیرم :/ با اینکه در حد هشتاد درصد میگم پریودم الان

نماز هم خوندم اونم ما فی الذمّه 

اگه ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر فقط وقت خوندنشه باشه منم اینجوری می کنم 

تو حموم هی یه بغضی می خواست خودشو رو کنه هی میزدم تو سرش می گفتم گمشو 

البته باعث شد تایم حموم کردنم طولانی شه 

آخه اسلوموشن شده بودم :/ 

دیگه هر کسی یه جوری زندگی داره منم زندگیم همینجوریه دیگه که بعدش چند سال میگذره می بینم عمرم رفته به فنا :( 

+ به امام رضا کسی نمیاد در مورد حکم نماز و روزه در پریود به من حرفی بزنه 

دلم‌نمیخواد بدونم وگرنه رساله با من دو متر فاصله داره!!! بیسواد هم نیستم 

خدا از همه دنیا بیشتر منو میشناسه و مطمئنم انگیزه منو برای این جهل قبول می کنه 

مطمئنم 

به همون اندازه که مطمئنم الان شبه! 

++ هی پست که میذارم و میخوام کلمه کلیدی هاشو انتخاب کنم چشمم میخوره به اسم شما خانم 

فقط خواستم بگم کاش...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۹
برگ سبز
صبحکار بودم 
عصر خوابالود بودم 
دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد 
از ۴ رد بود که مامان صدا زد خواهرت زنگ زده میگه میری خونه زهره شون؟ 
با خواهرم قهرم 
چندین روزه 
نه حال خواهرم رو داشتم نه زهره 
من ارتباطم با فامیلها صفره 
یعنی ارتباطات سال به سال ما اگه به من باشه میشه صفر کلوین :/ 

اگه خواهرکوچیکه میبود شاید میرفتم 
گفتم کوچیکه کی میاد گفتن تا شش و نیم کلاس داره :/
گفتم بخوام برم نیم ساعت دیگه میرم
پاشدم گفتم یه نسکافه میخوری اجیر میشی + مسواک + آرایش بعد هم میرم 
رفتم آشپزخونه یهو یادم اومد نماز نخوندم :| :/ :\
آره واقعا همین شکلی 
من از نماز خوشم‌نمیاد از نمازای خودم 
وضو گرفتم 
دوباره گرفتم :/ 
نماز ظهر رو خوندم 
رفتم برای بار سوم وضو بگیرم که دیدم انگار بهتره برم دسشویی (با اینکه میدونستم اوکی کامل نمیشه) رفتم و توضیح نمیدم فقط بگم با اعصاب خرد برگشتم دو بار وضو و نماز :/ 
دیگه گریه ام گرفت 
این چه وضعشه 
بعد میگن خودتو بپذیر 
با تمام نواقصت خودتو دوست داشته باش 
مامان گفت پاشو برو دیگه تا غروب هستن میرسی 
من اعصابم خرد گفتم نگام کن 
گفت چیه یه ذره اشک ریختی صورتتو بشور برو 
گفتم بشورم برم؟ 
گفت آره باز میخوای آرایش کنی؟ 
ته دلم‌گفتم آره چرا نه؟ پس فقط برای سرکار که گیر میدن آرایش کنم؟ 
اعصاب خردم ادامه داشت 
یادم افتاد زینب که ازدواجش خیلی دیوونم کرد حتنا اونجاست ناسلامتی خواهر زهره است 
گفتم نمیرم 
میخوام برم چیکار 
مامان سیب زنینی پخته بود با سبزیجات قاطی کرد گفت ببر بده نونوایی تافتون بزنن و بعدم برو خونه زهره 
پاشو دیگه برو 
گفتم نمیرم اعصاب ندارم 
و رادیو خراسان روشن بود و کم کم برنامه مذهبی شروع شد : 
مناجات شعبانیه 
یه مقدار گوش دادم و باز بغضم ترکید 
اشک میریختم 
بعد از نماز! و اینکه شیطان حواسش به شماست اگه در ذکر نباشید در دام‌اونید 
و اینکه هر آماتوری (کلمه فارسی معادلش را گفت الان یادم‌نیست) از نماز !! به عنوان نزدیک شدن به خدا و ارتباط گیری با خدا استقاده می کنه :/ 
دیگه ساعت رد شد 
نزدیک اذان شد 
مامان حلوا شیره درست کرد 
آش رشته هم که داره تمرین می کنه اونم درست کرده بود 
من یهو گفتم دیدی رادیو چی گفت؟ حرفاش عین خنجر به قلبم میخوره 
مامان گفت چون ارتباطت با خدا غلطه 
گفتم آره خدا طردم کرده 
و باز گریه 
مامان گفت خدا میگه هر کیو بخوام هدایت می کنم هرکیو بخوام گمراه می کنم برو ببین این خود ماییم که باعث میشیم خدا بخواد
وای خدا چرا مامان همه اعتقادات قلبی من‌به زبونش میاد؟ مامان داشت این آیه رو میگفت :/ یهدی لمن یشاء و یضل لمن یشاء ) 
گفتم برو ببین خدا اینا رو درباره مشرکها و کافرا گفته 
گفت فکر کردی مشرک کیه....
یهو منفجر شدم و نعره کشیدم نعره! نه جیغ! نعره یعنی مثل جیغ بنفش 
یعنی صدام کلفت میشه 
با مشت میزدم رو سینه امو میگفتم آره من برگ سبز من بدبخت بیچاره من‌کافر من خدا زده از خودم متنفرم از خودم بیزارم 
تو اتاق نشستم پاهامو دراز کردم و خودمو میزدم به زانوهام پاهام صورتم سرم 
که خدا بگو منو به کجا میخوای برسونی؟ کجا تمومش می کنی؟ چی به نظرت کافی میاد؟ حداقل بدونم راحت ترم 
خیلی گریه کردم 
دکباره اومدم سر گوشی 
دوباره بازی 
اشکام بازم میرفتن 
یک ساعت شایدم بیشتر رد شده بود 
مامان اومد 
میای بریم‌خونه عمه ات؟ 
پاشدم 
بازم‌ نماز :/ 
رفتم با ۴ وضو نماز خوندم 
واقعا سریع 
واقعا واقعا سریع خوندم 
جمله آقای قرائتی در مورد نماز تا ابد تو ذهنمه 
اگه نمازت تو رو هز فحشا و منکر باز نمیداره چون نمازت نماز نیست :/ 
چشام باد کرده بود 
مانتو و مقنعه! پوشیدم بدون کرم سوار ماشین شدم و رفتیم 
روده بزرگه هنوز عادی نشده :/ فردا شبکارم و معمولا خود شبکاری روده ی منو به قاطی کردن میندازه :/ و الانم که قاطی هست :\
همین 
تموم شد 
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
برگ سبز