http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 من و شوهرم :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من و شوهرم» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۳
برگ سبز

آقای الف: طلا روتو چند قیمت خریدی؟ 

آقای ص: تو دویست و دوازده 

آقای الف: من تو صد و هفتاد خریدم 

ص: تا حالا چهار میلیون طلا براش خریدم 

حالا همشم برلیان انتخاب می کنه 

هرچی میگم طلا انتخاب کن دست میذاره رو برلیان 

ته دل من: برلیان 

و دلم می لرزه

بعد می گه یک نگینشم تا حالا افتاده 

میگم: یعنی خریدی یک نگینشم انداخته 

میگه آره میخواستم خودش ببینه چجوریه... میگه آخه دوست داشت! 

خدایا این دخترا چجوری رفتار می کنن انصافا که دوست داشتنشون اینقدر واسه شوهراشون ارزشمنده؟

چرا وقتی من تو طلافروشی برلیان چمدونستم چیه دست گذاشتم رو حلقه و گفت نهصد تومن نگینش برلیانه 

اومدم بیرون گفتم ولی مامان خیلی قشنگ بود 

بعد که با شوهرم تنها شدم بهم توپید!؟ که یعنی چی به مامانت گفتی ولی قشنگ بود دیدی که قیمتش نهصده باز گفتی...

که من جاخوردم و گفتم نه قصدم این نبود 

اما اون قصدش چی بود؟ اوه خدای من 

کل کمال زندگی من و اون چهار ماه بود! و خریدمون هم که تو ماه دوم انجام شد چرا اینقدر براش...

😔

اون وقت وقتی به شوخی میگم دیگه حسابی ازت پذیرایی می کنن و مادرزنت هی همش جلوت سفره پهن می کنه و... میگه آره دیگه تک دختر گرفتم و بعد میگم تو هم حسابی پیاده میشی 

یهو میگه پس آدم واسه چی میره سرکار 

ته دلم میگم آره زن یازده سال از خودت کوچکتر بگیری کلی ناز داره واست 

لابد مثل یه بچه شیرینه دختر ۲۱ ساله نه؟ یه دختر لیسانسه ی بیکار که براش خرج کنی و اونم 

حتما اونم ناز میاره...

برلیان 

چیزی که شوهرم واقعا خجالت نکشید بخاطرش سرم بتوپه! 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
برگ سبز

اعصابم خرده نمتونم دعا رو شروع کنم نشستم وسط صحن مسجد بهانه مم اینه به زور حرف مامان پیاده اومدم و خیس عرق! 

تشنه ام دهنم خشکه 

.ُ. مثقال موهای چربم را نبستم و دارم عرق می ریزم 

تلگرام رو بس که بین دو شماره ام چرخیدم هنگ کرد و باز نمی کنه 

کجا خوندم شب بیست و یکم شب تایید تقدیره؟ حتما تایید میشه حتما!!! این همون شبیه که شبکار بودم و عوضش کردم با جمعه که حتما شب قدر رو بیام احیا!!!!

چه احیایی! حالا جمعه خونه مون افطاری داریم و من شیفتم!

به درک 

همه چی به درک اصلا 

من همه شبهای مناسبت مذهبی قاطی ام 

راستی امشب شوهرم تو دسته های زنجیرزنیه

خودش گفت هیچ وقت هیات نمیده جز خود روز تاسوعا عاشورا و قتل بیست و یکم


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۱
برگ سبز

دارم آمیرزا را بازی می کنم 

تو چرا میای جلوی چشمام آخه؟ 

واقعا وسط فکر کردن برای کلمه سازی هم منو راحت نمیذاری؟ 

اه تو روح خودت و اون زنیکه نسرین لعنتی دزد.‌‌..

هی دلمو بسوزون چشم عسلی بی وفا 

هی دلمو بسوزون

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۶
برگ سبز

علی در بغل راه افتادم تو باغ...

 در تاریکی راه رفتن، دو تا باغ اومد تو نظرم :

اول باغی در سیزده اردیبهشت هزار و سیصد و نود و دو 

که با هزاااااااار ذوق رفته بودم توش و داشتم کیف دنیا و آخرت میبردم 

آخه داشتم فیلم عروسیمو میگرفتم 

فیلمی که هرررررگز ندیدمش! 

من 

من ! 

لباس عروس تنم بود! 

من آرایش عروس داشتم 

من داماد کنارم بود و با هم ژست می گرفتیم میرقصیدیم 

از دور می دویدم تا بپرم تو بغلش 

و حتی یک لحظه که داشتن ازش عکس تکی می گرفتن چنان عاشقانه نگاهش می کردم که یهو دیدم خانم عکاس دوم از من فیلم گرفته و میگه شکار لحظه ها!

کی باورش میشه همون شب سر شام بحث شد 

کی باورش میشه از فرداش دعوا شروع شد؟ 

باغ دوم باغیه که بعداز ظهر سیزده فروردین هزار و سیصد و نود و دو یعنی دقیقا یک ماه قبلش یعنی دقیقا سی و سه روز بعد از عقدم روز سیزده بدر داشتم تنها توش راه میرفتم و با موبایل با خانواده خودم حرف میزدم 

چرا؟ چون داماد اومده بود دنبالم از سرکار منو ببره پیش فامیلشون تو اون باغ برای سیزده بدر اما الکی الکی دعوای بدی بینمون شد

خودمونیم اونم عصبی بدی میشدا :/ خیلی بروز نمیداد و همین بروز ندادنش بدتر بود چون من بدبخت هیچی نمیفهمیدم الان چه مرگشه و چرا عصبیه؟ :/ 

اون سیزده بدر رسسسسما شد روز سیاه 

سیزده سیاه! 

من شب دوباره شیفت بودم و هررررگز یادم نمیره ساعتهای ده شب زنگ زد و نیم ساعت سر منو خورد و اعصابم رو خورد کرد 

آیا همش تقصیر من بود؟ آره من بی سیاست بودم 

من نمیفهمیدم چقدر براش چشم گفتن مهمه 

من نمیفهمیدم اینا چیزای بی اهمیتی هستن که راحت میشه بگی چشم و خودتو ببری تو دل شوهر نه رو مخش :( 

حالا من اینجام 

برای افطاری در باغ یک فامیل 

و حالا از خاطرات پنج سال پیش غصه ها و افسوسهاش فقط برام مونده 

.

.

.

باغ رو شوهرم میخواست و دو دوربین فیلمبرداری رو 

خوب فیلم هم به دست اون رسید 

دوستت دارم ح‌.؟ 

اصلا من کیو دوست دارم؟ 

و کیه منو واقعا دوست داشته باشه؟ 

که تمام این خاطرات رو بشوره و ببره با ساختن خاطراتی هزار برابر قشنگتر که لکه های سیاه غم توش نباشند؟ 

:'((


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۳
برگ سبز

میگه خدا لعنتش کنه که اومد چشم و گوش تو رو باز کرد! (منظور ح. هست)

:| 

بعله 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۴
برگ سبز

این اسم کتابی هست که دنباله داستان بر باد رفته را توش نوشته 

و من بالاخره یکجا اذیت شدم 

و الان بغض به اضافه عصبانیت به اضافه سرخوردگی درم وجود داره 

رت با آنا همپتون ازدواج کرد: 

ح. با نسرین ازدواج کرده و شش ماهه حامله است 

هییییچ شباهتی به داستان زندگی من وجود نداره جز اینکه یک سال تمام و بیشتر حتی منتظر شوهرم بودم و در اون یک سال بارها بین عشق و نفرت غوطه می خوردم 

و شوهرم فقط چهار ماه وقت برای من گذاشته بود! و من اون چهار ماه عقد رو خراب کرده بودم و شوهرم اون یک سال رو یا ندید و یا نفهمید که منتظرشم :( 

حالا اسکارلت میتونم آخر کتاب را بیارم و بخونم اما این کار رو نمی کنم فقط به من در پایان نگو بدون همسرت کتاب تموم میشه بدون عشق به همسر و اینکه عشق رو به فرزندت میخوای بدی چون من بچه ای ندارم 

یک بار مامان گفت ای کاش بچه ای داشتی :( :'( 

دلم گریه میخواد

اما 

پنج سال زیاده

خیلی زیاد 


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۸
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۶
برگ سبز

این متن واقعا طولانی است و هیچ اجباری برای خوندنش وجود نداره :) 




بعد از بحث و تیکه پرانی هایی که ظهر با مامان داشتم از راه برگشت میل به سریع به خونه رسیدن نداشتم (کلا هرگز چنین میلی ندارم) 

بازهم برای nامین بار دلم خواست پیدا کنم خونه ای که اونو از من گرفت 

چرا؟ چون حس می کنم اون داره اونجا زندگی می کنه 

چون حس می کنم عضوی از اونهاست 

(عید ۹۳ مادرش به مادرم گفته بود چمدونشو بسته بوده که بره چون منو نمیخواسته و خانواده اش پیله اش شده بودن الله اعلم که واقعا خانواده اش پیله ش شده بودن یا نه) خلاصه که برای من همسر جایی کنار کال غیب شده 

کالی که گوگل نوشته کال جنگل و خوب وقتی گفتم دیدم مردم هم میگن کال جنگل 

- اصولا اونجور جاها پایین شهرند و درسته که ما خودمون یه جایی که نه بالاشهر و نه پایین شهر هست میشینیم ولی خوب قبلا بالاشهر بودیم و کل فامیلامونم بالاشهرند و خوب هیچ نگاه مثبتی به پایین شهر ندارم 

حتی 

از محله خودمونم بدم میاد چون به نظرم پایین شهریه 

رفتم امام خمینیِ.. همونجا که کال میخوره به امام خمینی 

چند دفعه از اونجا وارد شدم اما پیدا نمی کردم 

علتشم اینه که کال خیلی سریع از اون خیابون امام خمینیِ .... جدا میشه یعنی فاصله میگیره و موازی هم به سمت شمال میرند

همینطور میرفتم بالا که فهمیدم شماره خیابون ۲۹ هست

گفتم 

برو بالا تا ته تهش برو 

بعد با گوگل مپ برگرد پایین 

رفتم بالا رو به شمال 

می دونستم کال ازم دور و دورتر میشه و در سمت راستم بالا میاد 

اینطور بگم که اونجا درسته که امام خمینی ۲۹ صاف و مستقیم هست اما 

پر از کوچه پس کوچه است 

یعنی خیلی هااااا 

یه جوری میشه که مخصوصا شب نمی فهمی کی ۲۹ تموم شد و وارد منطقه شهرآرا شدی 

خلاصه که اون را هم به سمت شمال بالا رفتم تااااا وارد اندیشه شدم یه شهرک شیک کوچولو در شمالی ترین نقطه که کمترین شباهتی به یک خیابون پایینتر خودش (شهرآرا که به نظر روستایی میرسه که واردشهر شده) نداره 

خوب اندیشه یعنی پایان اون مسیری که من میخواستم 

حالا باید دور میزدم 

اما نه از مسیری که اومدم چون اونجایی که دنبالشم حاشیه ی کال هست

انداختم تو کوچه ها و با سرعت بسیار پایین که گاهی چفت دیوار میشدم ملت از کنارم رد بشن (خیلی پرتردده) با هماهنگی نقطه به نقطه باگوگل مپ اومدم پایین 

و بعد دیدم جاهایی هست که چفت کال رو گوگل مسیر نیست 

مردد بودم و تو اون تاریکی با ترس اینکه جلب توجه نکنم طبق گوگل وارد یک کوچه شدم (یعنی کشف کردم چون گوگل بد رسمش کرده بود) 

و 

رسیدم کنار کال! 

اوم مای گاد 

کال جنگل 

دوبار کنارش هستم 

یه بار دیگه هم خودمو رسونده بودم اونجا 

ولی پیدا نکرده بودم 

تنها چیزی که یادمه یه خیاطی بود و یک پل که از روش با ماشین رد شدیم 

اما کجا بود؟ 

نمی دونم 

ما از خیابان هفده شهریور وارد شده بودیم و خیلی سرراست رسیده بودیم در خونشون 

اما من نمی دونستم از کدوم میلان بوده، و برای همین از مسیر خروجی میخواستم برسم 

مسیر امام خمینی ۲۹ 

چون تمام میلانهای هفده شهریور به کال جنگل نمیرسیدند 

آه خدا 

کوچه های کنار کال با تابلوی رز ۲ و ۴ و... علامت زده شده بودن 

ضد حال خورده بودم

اون بار که اومدم هم منطقه رز بود؟ 

نمی دونم 

کنار کال سنگفرش بود اونم نه تمیز 

اوه مای گاد اونجا که آسفالت بود

اما یه چیز منو جلو میبرد 

برو شاید آسفالت شد 

و رفتم 

مردی دم در خونه ایستاده بود 

رد کردم 

بعد یه جوون با یه حالت غیر عادی ایستاده بود 

بازم رد کردم 

چشمم به دیوارهای خونه ها بود 

دنبال تابلوی خیاطی 

درها رو نگاه می کردم 

خداوکیلی نمی دونم در خونشون چه شکلی بود ولی احتمالا کرم رنگ بود 

یهو تابلو خیاطی را دیدم 

و در حالیکه تو ذهنم این بود که این مسیر موازی با کال همچنان پایین میره (کال سمت چپ ماشین بود) کمی و فقط کمی پایینتر رفتم و پل را دیدم 

و جلوم مسیر بسته شد!!!!! اینکه کمی پایینتر آیا دوباره مسیر کنار کال باز میشه یا نه رو نمیدونم 

و دیگه برام مهم نیست بیشتر از این همه چرخیدنها اونجا رو کشف کنم 

من دو بار دیگه که قشششنگ این منطقه بزرگ رو چرخیدم از روی دو سه پل بزرگ رد شدم پل هایی که از کوچه های اطراف دیده میشدن نه پلی مثل این که فقط یه ماشین از روش میتونه رد بشه 

سریع دور زدم  

خواستم پایین برم و با دقت خونه رو تماشا کنم 

اما سایه اون جوون یا اون مرد(نفهمیدم کدوم بودن) منو نگهداشت 

دوباره دور زدم 

و از روی پل رد شدم 

و جلوتر رفتم تا وارد محدوده هفده شهریور بشم 

حس آرامش بهم تزریق شد 

حالا میدونم اونجا کجاست 

هفده شهریور بیست و چهار 

اتفاقا میلانی هست که فکر می کنم یکی دوبار به خاطر فرار از ترافیک هفده شهریکر واردش شدم اما در اولین تقاطع رو به جنوب رفتم (کاری به این ناحیه نداشتم) 

نمیگم بوی شوهرم رو میداد 

چون با وجود اینکه وقتی خیابون بودیم شوهرم تو خود خیابون عطر میزد اما من هیچ عطری یادم نمیاد(حس نمیکردم) 

شوهرم مرتب هر روز دوش می گرفت چون کارش بنایی بود و تازه داناد میخواست جلو من مرتب باشه

اما اونجا بوی شوهرم رو میداد 

اونجا واقعا حس کردم شوهرم را پیدا کردم 

اونجا اون خونه ای قرار داره که الان خونه مادرزن شوهرم حساب میشه و اون موقع خونه پدری دوست شوهرم بود

دوبار رفتیم 

یه بار برای آشنایی من باهاشون 

و بار دوم برای اینکه وسایل عردسیشونو(من جمله لباس عروس را) بذارن تو صندوق عقب ماشین و بشینن تو ماشین ما و بریم اولین مسافرت یه زن و شوهر تازه عقد کرده! که نافرجام موند و من کمتر از بیست کیلومتر جلوتر از ماشین به قصد برگشتن پیاده شدم  😔

ولی حسم الان به افتضاحی دیشب نیست 

احساس کردم به شوهرم نزدیک شدم 

اون حس لعنتی را الان ندارم که اون خونه خراب شده کجاست 

چون الان میدونم کجاست 

انتهای هفده شهریور بیست و چهار 

بعد از پل کال جنگل دست راست 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۵
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۴
برگ سبز