http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 مامان :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

یه جفت دوقلو می شناسم خواهر 

اولی پرستاره 

دومی بهداشت 

دومی گفت که اولی وقتی ازدواج کرد هم سراسری منابع طبیعی قبول شد و هم پرستاری آزاد

بعد خانواده شوهر گفتن که ما میخوایم عروسمون شهر خودمون باشه پرستاری بخونه خرجشم ما میدیم 

الان داشتم خیلی عادی به مامان می گفتم چجوری برخورد کردن که خانواده شوهر خرج ۴ سال پرستاری رو دادن؟ گفت چون خودشون خواستن وظیفه شون بوده 

گفتم چی جوری برخورد کردن که انگ گدا گشنگی بهشون نخوره که خرج دانشگاه دخترتون را ما باید بدیم گفت نه دیگه دخترشون سراسری قبول شده یا اصلا می تونستن بگن دخترمون عروس شد دیگه لازم نیست درس بخونه! 

گفتم مامان کسی که میره آزاد شرکت می کنه معنیش اینه که در خودش دیده خرج آزاد رو داره بده چطور بعدش طوری برخورد کردن که اونها خرج رو دادن 

منظورم کلام و رفتار بود 

حالا فکر کن اینا رو میخوام بگم مامان با دست هی علامت برو بابا یا ساکت باش رو میفرسته و هی با صدای بلند بلند حرف میزنه و جواب میده! آخرش حرصم گرفت که مامانم به من دقت نمی کنه گفتم مامان شما سر اینکه من سرکوچه شبها بخوابم(خونه شوهر) یا این سر کوچه (خونه خودمون) نتونستین و دعوا درست شد و ناراحتی حالا همچی راحت داری در مورد سوال من میگی وظیفشونه خوب چجوری وظیفه را بدون ناراحتی (یا اینجا مینویسم حتی با ناراحتی) به طرف القا می کنن؟ 

می دونین مامان چی گفت؟ رو کرد به خواهر کوچیکه و گفت اگه صبحانه تو خوردی پاشو برو! اینجا واینستا نشین من حریف این نمیشم! 

منم پاشدم اومدم تو اتاق 

بعد مامان داره میگه به خواهرم که اون دخترا خودشون جوری رفتار کردن.‌... (آخه الان من دارم در مورد ازدواج یه دختر هفده ساله حرف میزنم بالام جان!) 

واقعا کله صبحی حرص آدمو به این راحتی درمیارن 

الانم بحثو چرخونده به دوران نوجوونی و کودکی من که چه کارها واسمون که نکرده! خوب حاج خانم همون کارهات بدترین خیانت بوده به من که نه تصمیم گیری و نه مسئولیت یاد گرفتم و الان همیشه از هر کاری میترسم نتونم انجام بدم! 

فراموش نمی کنم اولین ناراحتی ای که پیش اومد سر چی بود! سر استرس بیش از حد من برای درست کردن مرغی برای خودم و شوهرم! چرا؟ چون همش تو بودی که تا اندازه نمکی که باید تو غذا ریخت رو هرررررر بار دیکته می کردی! و هیچ وقت به ما اعتماد نداشتی! 

الان داره میگه دختر خوب عین طلای نابه سیندرلا رو دیدی! هه 

مامان یه سوزن به خودت بزن بد نیست به قرآن 

تو خیلی خوبی که نذاشتی و الانم نمیذاری  که هیچ کاری رو باب میلمون و طبق نظر خودمون انجام بدیم؟ طبق نظر خودمون 

با فکر خودمون 

.

.

.

.

.

همینقدر بگم خواهر کوچیکه حق رو به من داد 

و مامان بحث را چرخونده الان تا بتونه نطق کنه! 

برو مامان برو 

برو 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۶
برگ سبز
لبخندش فقط مال همون جمله است 

گفته بود نوزدهم عروسیمه منم گفته بودم برات آستین میارم 

چرا؟ چون هر بار شیفت بود میومد می گفت کلید رو بده آستین بردارم 

پسرمون کارشناس اتاق عمل بود واسه همین گزادش نباید می نوشت و جاشم مشخص بود و گچ گیری هم آستین لباس رو کثیف می کنه 

تنها کسی بود ازم آستین می خواست گرچه وقتی دیگران آستین رو می دیدن با ذوق می پریدن جلو و اونا هم می خواستن 

خلاصه که دیشب عروسیش بود و من تا همین دیروز عصر تصمیمم به رفتن بود 

آخه خیلی گفته بودم میام! 

ولی خوب چون مثل اون دفعه اجبار نشدم (اون بار با بچه ها تو بیمارستان برنامه ریخته بودیم) توانایی چرخوندن برنامه ام رو داشتم 

و خوب دو روز بود به نرفتن فکر می کردم علتشم صرفا سیکل ماهانه ام بود! که تو اوجش بود و من وسواسی نمتونستم برم حموم! به همین سادگی به همین چرندی!! 

خواهر کوچیکه رفت مشهد با مامان و بابای علی 

اون بین عروسی و نمایشگاه ماشین مشهد دومی رو انتخاب کرد 

منم عصر خوابم برده بود و وقتی مامان اومد بیدارم کرد اونم اونجوری حس کردم بهتره باهاشون باشم 

رفتیم سر خاک ها و بعد رفتیم خیام و تا جایی جا داشتم والیبال (پاس پاس خودمون) با داداشم بازی کردم 

خوب بود 

ناراضی هم نیستم نرفتم عروسی 

عروسی بعدی چهارشنبه این هفته است بعدی چهار شهریور 

این دو تا رو بچه ها حتتتتتتما میرن چون مال دختراست اما من واقعا دلم یجوریه عروسی دخترها رو برم :| 

اما آخری که هفت شهریوره مال یه پسر مذهبی و بسیجیه که دوست دارم برم چون پسر خوبیه 

دیگه ماییم دیگه همش چسبیدیم به پسرا!
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۱۱
برگ سبز

یک ماهه یا بیشتر؟ فکر کنم کمی بیشتر که قرص خریدم با دستور پزشک و نخوردم 

سینه هام سه روزه درد می کنه 

گفتم میخوام برم آزمایش پرولاکتینو تکرار کنم 

قرار بود از روز پانزده سیکل قرص ضد فیبروم رو بخورم اما نخوردم چون پرولاکتینو کاذب میبره بالا 

و باز برای پرولاکتین بالا قرص نوشته بود واسم! 

الان دلم از همه چی بیزاره 

متنفرم برم دکتر 

که قرص هورمونی بگیرم و تازه خوب هم نشم! 

و فقط عوارض لک بینی که الهی بمیرم خفه شم و دیگه هیچی نبینم 

قرص اول که واسه لک گرفته بودم یه فیبروم کوچک یک سانتی را تبدیل کرده به سه تا فیبروم که یکیش ۵ سانت قطرشه!!! فیبروم لک میده قرص اول لک میده قرص دوم که ضد فیبرومه لک میده 

پرولاکتین بالا هم لک میده؟ 

قرص اول و دوم جفتشون پرولاکتین بالا میده! 

فیبروم میتونه نازایی بده یا زایمان زودرس البتتتته اگه روزی برگ زرد به اونجاها برسه! 

استرس هم لک میده! 

لک خودش استرس میده! 

کارم استرس میده 

شیفت گردشی استرس میده 

فکر کردن به تجرد بی سر و ته استرس میده 

زندگی پر گناه و آخرت جهنمی هم..

ظهر سمت خدا می گفت یکی از درهای جهنم در خشمه!! 

😂😂😂😂😂 در برگ زرد باید بنویسن 

مامان میگه اون یکی چهار ماه اگه شوهرت بوداین یکی چهار روز هم واینمیسته 

سگ می اندازن دنبالت! 

پیش بینی های مامان همیشه درست از آب درمیاد 

چون تو نوجوونیم گفته بود تو با این اخلاقت کسی نمی گیرتت بگیره به دو ماه کاو میزنه به کونت پرتت می کنه بیرون!

اختلافات ما بعد جشن عقد بحرانی شد 

جشن عقد دو ماه بعد خود عقدم بود!!!

مسافرت استرسه واسم 

کار استرسه واسم 

دسشویی رفتن استرسه واسم! 

روزی حداقل چهار بار معده اجابت داره بقیه شو خودتون فکر کنید یعنی روزی حداقل ده باراسترس دسشویی دارم من! 

مرده شور من 

مرده شور منو ببرن 

ای لعنت شده ی ابدی 

ای از یزید بدبخت تر که یزید زندگی دنیاش بهشت بود 

۳۳ سال عمر کردی بست نیست؟ 

نیست؟ لعنتی کثافت 

عین گوه عین نجاست 

سینه هام درد می کنه 

و نمیخوام برم دکتر 

نه نمیخوام برم 

حتی آزمایش هم نمیخوام برم 

ببین برگ زرد چروک خشک شده مونده ی ترشیده ی مطلقه ی کارای آنچنانی کرده!!! 

من لی لی به لالات نمیذارم 

این درد خوب شد به درک 

نشو به اسفل السافلین 

خبر مرگت ایشالا قبل ۱۸ آبان نود و هفت 

بلند بگو آمین 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۶
برگ سبز

زن دایی خودش خیلی خوبه 

نگو خوش بحالش که دایی شوهرشه 

یادت باشه دایی تو عقد می خواست طلاقش بده 

یادت باشه 

اون ارتباط با خداش درست بود 

اون خودش خوبه من خیلی دوستش دارم 

این حرفهای مامانمه 

من میگم داییم خانواده دوسته با اخلاق و باایمانه 

مامان میگه زن دایی درستش کرده دایی تو بچگیش دیوونه بود! 

:| 

میگه اون دایی دیگه چی؟ اونم اگه زنش صبر نداشت...

دختر همسایه که شوهرش یبار نزدیک بوده جلو مادرزنش سر دختره را بکنه تو چاه دسشویی هم دختره خیلی خوب و صبوره اونا هم زندگیشون بعدش خوب شده و الان بچه دومشون را دارند

میگم مامان یعنی فقط زن مهمه 

یعنی زندگی هر چی بشه طلاق بشه یا نشه از زنه؟ 

میگه آره 

میگم پس مرد چی؟ اون هیچ نقشی نداره؟ 

میگه داره اما همه چی زیر سر زنه اونه که میتونه مرد را هم...

بغض دارم 

چرا من مردَم را به جایی رسوندم که "دستهاشو به نشانه تسلیم بالا ببره و بگه دیگه نمی خوامت" : این عبارت را هم تو یک مقاله درباره زنان و مردان خوندم 

چرا من یاد نداشتم چی کار کنم مرد من مثل دایی برگرده و اینقدر عاشق زنش بشه؟ 

کور شم اگه نبینم 

 کاش اصلا تو اون ماه ها از زن دایی می پرسیدم چی کار کردی یادم بده؟ بجای اینکه خاله بیاد بشینه و بگه من خودم درخواست طلاق سالها پیش یبار دادم و  تا دادگاه هم رفتم اما دیدم شوهرم کوتاه نمیاد و اون که میره ازدواج می کنه بعدش خودم کوتاه اومدم 

خوب تو هم که زندگیت خوبه ماشاءالله 

.

.

.

واقعا چرا من هیچی بلد نیستم؟ 

چقدر دلم گرفت 

چقدر زیاد دلم گرفت 

ای خدا 

مرسی 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
برگ سبز
کلی کله خوری داداش 
کلی لج بازی بابا 
کلللللی کله خوری داداش 
کلللللللی لج بازی بابا 
بعد داداش پاشو کرد تو یه کفش 
بعد بابا کوتاه اومد 
سی کیلومتر بعد بابا چنان ادایی درآورد که داداشی که هشتاااااااد کیلومتر کله خورده بود کوتاه اومد مظلومانه! 
انحراف جنگ اعصاب به سمت مامان 
تخلیه عصبانیت مامان رو سر من 
هوای گررررررم 
سفر یک ساعت و ربعه ای که دو ساعت طول کشید و بعد هم نیم ساعت تا حرم 
الان تو گوهرشادم 
هییییچ حسی ندارم 
یه سلام تک کلمه ای به امام رضا دادم و تمام 
فقط گرممه 
فقط بی اعصابم 
چون بدترین وقت اومدم حرم: نزدیک اذان! از سرویس وضو گرفتم و اومدم نشستم 
ده دقیقه به اذانه 
اگه نمازمو بتونم بخونم شاید آروم بگیرم
اون شماره دو پیام داده! فکرم گیر کرده اصلا جواب بدم جواب ندم 
زنگ بزنم نزنم 
مامان هم که کلا رو فاز مثبت با من نیست 
با کیا اومدم مشهد 
اون خواهر کوچیکه که مامان طرفشه
ای بابا 
شبم شبکارم 
بالینم 
خدا کنه اکیپ خوبی باشن شب 
۷
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۳
برگ سبز

یادم میاد وقتی بچه بودم از تحقیرهایی که می شدم این بود: 

این ره که تو می روی به ترکستان است 

مامان عزیز 

کاش می فهمیدی رهی که تو هم رفتی به ترکستان بود و هست و ادامه دارد! 

.

.

.

وقتی مامان، امروز دعوای دیشبم با اون زنه رو تو سرم میزنه 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۴
برگ سبز

خدایا شکرت 

هر وقت باهاش دعوا می کنم و بعدش قهر 

بعدش درونم سگی میشه مثل این چند روز 

ولی بازم همون آشم و همون کاسه 

من آشتی نکردم 

اون‌ کرد 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۰
برگ سبز

تو طرح قرآن خونی بیانی ها شرکت کرده بودم 

فکر کنم یک هفته ای هست نمیخونم 

یک حزب! به همین کمی هاااا

خواستم بگم همه ی برنامه های زندگیم همینجور بی اراده گیانه است! 

دیشب بیدار بودم تاااااااااا بعد از اذان صبح 

اما خوابم نبرد 

چرا؟ چون پهلوهام به خاطر بارون و سرد شدن هوا درد گرفنه بود و گشنه هم بودم 

و نون کم بود و دو لقمه زدم که غش نکنم :/ و یک پهلوبند دارم که خیلی گرمه تو کشو دراورم رو نگاه کردن بعد رفتم کمد اتاق عقبی رو هم دیدم و نبود 

دیگه حال نداشتم بازم بگردم با اینکه میدونستم این آخری خودم یه جایی گذاشتمش

حال اینکه فکر کنم از کجا شال پیدا کنم (چون تو کمد شال ندیدم و خودمم شال ندارم) ببندم به کمرم هم نداشتم 

خلاصه که با پهلوی دردناکم سر کردم تااااااا سحر 

بعد سحر که شد و چتهام با یه دوست تموم شد یادم اومد زیر تخت پهلوبندمه :/ 

و با تمام این بیدار بودنم نماز مغرب عشا نخوندم 

.

هر وقت مثل الان مجبور میشم بالای پله ها تا نتم قوی بشه به این فکر می کنم که پسر اول خونه وقتی مودم خراب شد مودم خودش را آورد و شارژ مودم را که من داده بودم و کلا من نت رو آوردا بودم خونه 

بعد من اصلا نفهمیدم مودم خودش را آورده چون مودمش در حالت مخفی بود! و بع کم کم فهمیدم که خواهرام به خاطر کار اینترتی وصل شدن به مودم 

و وقتی رفتم برا منم درست کنه پسری که هفت سال تو دانشگاه نرن افزار خونده و خیلی ادعاش میشه گفت نمدونم اسم مک گوشی تو کجاست و دست بسرم‌کرد 

چند وقت بعدش یه پسره خدمات تو بخشمون (نمدونم دانشجوی چیه) اومد تو سه ثانیه مک گوشیمو نشونم داد 

اما دیر شده بود 

من و اون پسر مثل ده ها بار دیگه تو دعواییم 

این بار اومد تو نماز لگدم زد که نمازم به هم خورد  

از کی بگم از چی بگم؟ نمی بخشمش 

هیچ وقت نه اون و نه مادرش رو که همه چی هممممه چی زیر سر اونه 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
برگ سبز

داره نفرینم می کنه 

منم میگم هیچ اشکالی نداره نفرین کن (البته که اشکال داره اما من عادت کردم) 

ولی خوشحالم که داری زجر می کشی 

می فهمی؟ از عمق قلبم خوشحالم که از دبروز منو جزوندی و الان داری میجزی 

خیلی ناراحتی که الان خونه ام میدونم 

والا خودمم هیچ رغبتی به این موندن ندارم 

اما 

وقتی به همه گفتم امشب افطاری داریم و وقتی دختره قبول کرده به جام وایسته هیچ بهانه و دلیلی ندارم که الان خودم سرکار باشم 

پس من در سکوت تو را تحمل می کنم تو هم نفرین کن تا جونت دربیاد 

میخواین بدونید چرا داره نفرینمی کنه؟ 

چون بابا بین حرف من و اون حرف منو قبول کرد 

اصلا رای خودش هم نزدیک به من بود 

ولی این زن الان میخواد بابای من خودشو کامل ذلیل کنه جلوی بنده خدایی

و اینقدر کوته فکره که فقط امشب و جلو دماغشو می بینه 

و آینده رو نمیبینه 

هنوز یادم نرفته از زمان اختلافاتم و بعد طلاقم 

هیچی یادم نرفته 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
برگ سبز

سیصد بار تصمیم میگیرم همه چیو تموم کنم 

در آخرین لحظه تو خانواده خودم بحث آنچنانی پیش میاد که باز برم دنبال همونا 

بعد میگن فلان 

بابا به خدا سوپاپ ندارم

همینا سوپاپ هامن :/ 

متاسفم که اینا سوپاپهامن که خودشون استرس زان 

من بدبختم 

بدبختم که از استرسی به استرسی می گریزم 

الا لعنت الله علی القوم الظالمین 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۲
برگ سبز