http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 مامان :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

خدایا شکرت 

هر وقت باهاش دعوا می کنم و بعدش قهر 

بعدش درونم سگی میشه مثل این چند روز 

ولی بازم همون آشم و همون کاسه 

من آشتی نکردم 

اون‌ کرد 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۰
برگ سبز

تو طرح قرآن خونی بیانی ها شرکت کرده بودم 

فکر کنم یک هفته ای هست نمیخونم 

یک حزب! به همین کمی هاااا

خواستم بگم همه ی برنامه های زندگیم همینجور بی اراده گیانه است! 

دیشب بیدار بودم تاااااااااا بعد از اذان صبح 

اما خوابم نبرد 

چرا؟ چون پهلوهام به خاطر بارون و سرد شدن هوا درد گرفنه بود و گشنه هم بودم 

و نون کم بود و دو لقمه زدم که غش نکنم :/ و یک پهلوبند دارم که خیلی گرمه تو کشو دراورم رو نگاه کردن بعد رفتم کمد اتاق عقبی رو هم دیدم و نبود 

دیگه حال نداشتم بازم بگردم با اینکه میدونستم این آخری خودم یه جایی گذاشتمش

حال اینکه فکر کنم از کجا شال پیدا کنم (چون تو کمد شال ندیدم و خودمم شال ندارم) ببندم به کمرم هم نداشتم 

خلاصه که با پهلوی دردناکم سر کردم تااااااا سحر 

بعد سحر که شد و چتهام با یه دوست تموم شد یادم اومد زیر تخت پهلوبندمه :/ 

و با تمام این بیدار بودنم نماز مغرب عشا نخوندم 

.

هر وقت مثل الان مجبور میشم بالای پله ها تا نتم قوی بشه به این فکر می کنم که پسر اول خونه وقتی مودم خراب شد مودم خودش را آورد و شارژ مودم را که من داده بودم و کلا من نت رو آوردا بودم خونه 

بعد من اصلا نفهمیدم مودم خودش را آورده چون مودمش در حالت مخفی بود! و بع کم کم فهمیدم که خواهرام به خاطر کار اینترتی وصل شدن به مودم 

و وقتی رفتم برا منم درست کنه پسری که هفت سال تو دانشگاه نرن افزار خونده و خیلی ادعاش میشه گفت نمدونم اسم مک گوشی تو کجاست و دست بسرم‌کرد 

چند وقت بعدش یه پسره خدمات تو بخشمون (نمدونم دانشجوی چیه) اومد تو سه ثانیه مک گوشیمو نشونم داد 

اما دیر شده بود 

من و اون پسر مثل ده ها بار دیگه تو دعواییم 

این بار اومد تو نماز لگدم زد که نمازم به هم خورد  

از کی بگم از چی بگم؟ نمی بخشمش 

هیچ وقت نه اون و نه مادرش رو که همه چی هممممه چی زیر سر اونه 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
برگ سبز

داره نفرینم می کنه 

منم میگم هیچ اشکالی نداره نفرین کن (البته که اشکال داره اما من عادت کردم) 

ولی خوشحالم که داری زجر می کشی 

می فهمی؟ از عمق قلبم خوشحالم که از دبروز منو جزوندی و الان داری میجزی 

خیلی ناراحتی که الان خونه ام میدونم 

والا خودمم هیچ رغبتی به این موندن ندارم 

اما 

وقتی به همه گفتم امشب افطاری داریم و وقتی دختره قبول کرده به جام وایسته هیچ بهانه و دلیلی ندارم که الان خودم سرکار باشم 

پس من در سکوت تو را تحمل می کنم تو هم نفرین کن تا جونت دربیاد 

میخواین بدونید چرا داره نفرینمی کنه؟ 

چون بابا بین حرف من و اون حرف منو قبول کرد 

اصلا رای خودش هم نزدیک به من بود 

ولی این زن الان میخواد بابای من خودشو کامل ذلیل کنه جلوی بنده خدایی

و اینقدر کوته فکره که فقط امشب و جلو دماغشو می بینه 

و آینده رو نمیبینه 

هنوز یادم نرفته از زمان اختلافاتم و بعد طلاقم 

هیچی یادم نرفته 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
برگ سبز

سیصد بار تصمیم میگیرم همه چیو تموم کنم 

در آخرین لحظه تو خانواده خودم بحث آنچنانی پیش میاد که باز برم دنبال همونا 

بعد میگن فلان 

بابا به خدا سوپاپ ندارم

همینا سوپاپ هامن :/ 

متاسفم که اینا سوپاپهامن که خودشون استرس زان 

من بدبختم 

بدبختم که از استرسی به استرسی می گریزم 

الا لعنت الله علی القوم الظالمین 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۲
برگ سبز

میگه خدا لعنتش کنه که اومد چشم و گوش تو رو باز کرد! (منظور ح. هست)

:| 

بعله 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۴
برگ سبز

تندیس دخترعقده ای بار آورترین مادر را باید به تو بدن...

البته بابت من! چون دیدم دخترای دیگرت را با آزمایش کردن روی من جور دیگه بزرگ کردی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۱
برگ سبز

دارم دیوونه میشم خدا 

واقعا دارم دیوونه میشم 

کاش می مردم و هرگز چنین روزهایی را نمی دیدم 

هرگز ! 

که اونی که میدونه الان چم شده بهم بخنده 

اونی که نمدونه علامت سوال براش ایجاد بشه 

که نتونم حرف بزنم 

که همش با استرس و فکر و خیال بگردم 

که نتونم حریف افکار منفی و افکار عنتری ام بشم 

که مامانم پیله کنه چرا با خواهرت اینطور حرف زدی؟ و من یادم بیاد این خواههههرها روزی به من چی گفتن من باب نصیحت!!! و لابد دلسوزی!!! 



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۸
برگ سبز

یه پلاستیک پر گوجه خریده 

خدا می دونه چند کیلویه 

نمدونم پنج کیلویه یا بیشتره 

سبزی هم خریده 

میخواد آش کلی درست کنه 

میخوام سرم رو بشورم که برا امشب تمیز باشه 

ترازو رو برداشته، ترازوی آشپزخانه دیجیتال که خواهر مسرفم خریده و ازش استفاده نمیکنه و اومده دادتش به ما و ما نمدونیم ظرفیتش چقدره، این پلاستیک سنگین رو میخواد بذاره روش 

یعنی میذاره!!!

بعد چون یه پلاستیک فریزری انداخته رو ترازو که کثیف نشه نمیبینه ترازو چه عددیو نشون میده 

میگم مامان بردار خراب میشه 

سعی می کنه عدد رو بخونه ولی نمتونه 

میگم میدونی ظرفیتش چقدره آخه؟ 

یه سبد بزرگ‌ (مثل سبد پیک نیکها) برمیداره و وزنش می کنه و شروع می کنه به پر کردنش 

از نصفه رد میشه 

همینطورم داره از ماجرای خریدش و سنگین بودن بارش میگه 

میگم چرا نگفتی بیام دنبالت خوب...

سبد دو سومش پرشده میخوام بذارمش رو ترازو نمیذاره 

دو بار دیگه هم میام برش دارم نمیذاره میگم زنگ بزن ازش بپرس ظرفیتش چقدره خوب!

شده سه چهارم 

میگم خراب میشه چرا اینجوری می کنی بذار وزنش کنیم 

نمیذاره 

میگم اگه خراب شد چکار می کنی خوب؟ 

یهو میگه پاشو برو

تو پاشو برو باز من میدونم اعصاب منو میخوای خرد کنی :/ 

پا شدم و گفتم خوب چرا ترازو خودمون رو برنمیداری؟ میگه اونم بیار خوب. میگم حداقل میدونیم اون ظرفیتش چقدره. 

همه میدونن دیجیتالها خیلی حساسن زود خداب میشن

 واقعا خیلی لجبازی خیلی لجبازی 

به خاطر لجبازیت حاضری هر کاری بکنی ولی از لجبازیت پایین نیای :/ 

میگه با تو باید هم ترک رابطه باشه آدم 

گفتم اشکالی نداره هیچ اشکالی نداره قطع رابطه باش :/ 

(حالا داشته باش اولی که اومد خونه بهش گفتم مامان من هنوز جواب همکارمو بابت معرفی خواستگار ندادم چون نمدونه من ازدواج کردم قبلا و اون گفت از مشاورت بپرس و منم پیامک زدم به مشاورم که الان نگاه کردم دیدم جواب داده به خود خواستگار بگو نه به معرف) و خوب الان که قطع رابطه کرد باهام کی می خواد بره بهش بگه :| 

پیامک زدم همکارم و شمارمو دادم بعد دوباره نوشتم البته شب زنگ بزنن الان کسی خونه نیست! (من و مامان جفتمون الان اعصابمون خرده جنگ سردیم :/ نشونه شم اینکه در خونه رو زدن و پشت آیفون چیزی گفتن که من فکر کردم در مورد جابجا کردن ماشینمه رفتم میپرسم که ماشینو جابجا کنم؟ با دست و بدون نگاه کردن جواب میده!) 

گوشی همکارمم خارج از شبکه است الان. پیامهام بهش نرسید :/ 

فکر کن از جمعه صبح بهم گفته شنبه صبح هم دوباره ازم پرسید ولی من جواب ندادمش 

بعد همون جمعه که به مامان میگم سر میز نهار میگه مبارکه :/ 

مبارکه؟ وات دفاز؟ 

بابا هم که نشسته و هییییییچ 

بعد میگه میدونه مطلقه ای؟ میگم نه 

فازش از بین میره :/ 

و تا امروز که خودم بهش نگفتم من هنو جوابی به این ندادم اونام اصلا چیزی نمی پرسند 

تموم شد. 


ها یه چیز دیگه 

بچه خواهرم بستریه تو بیمارستان 

من حتی زنگ هم نزدم حالی بپرسم 

چون با خواهرم قهرم 

واقعا عاطفه درست و حسابی با اعضای خانواده خودم ندارم 

هر بار قهر می کنم بیشتر میفهمم دوستشون ندارم 

وگرنه اون بچه فقط سه ماه و نیمه است :/ 

از همون سه روزگی که بستری شد عفونت ادرار داشت هنوزم مونده 

مرتب داره دارو میگرفته و جواب نداده الان بستری شده 

خلاصه که التماس دعا 

دیگه تموم شد

 من برم اسکارلت بخونم 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۷
برگ سبز

چهار و ده دقیقه رفتم پایین 

همکارا اومدن نماز بخونن 

من نداشتم نماز.

دراز کشیدم تا خوابیدن شد چهار و نیم 

هفت و ده دقیقه بیدار شدیم 

اومدم بالا 

صورتمو نشستم فقط دهان روشستم 

پس گیج بودم :) 

صبحونه خوردیم کره و عسل 

چای هم خوردم گفتم چای خوردی خوابت نمیبره دیگه 

هفت و سی و پنج همکارم اومد 

برگشتم پایین پتو ملافه مو جمع کنم 

اون پهلو بند شتری رو بسته بودم 

گیج هم بودم 

دراز کشیدم 

و خوابیدم 

قصدم از دیشب این بود برم‌مشهد 

دیشب حالم وحشتناک بد بود 

اول بخاطر همکار 

دوم اینکه همکار دیشب با اینکه شیفت نبود اومده بود منو ببینه :/ چرا این کار رو می کنه آخه؟ :( هی خدا شکرت :(

سوم بابت اینکه با مشاورم حرفایی زدیم و اون چیزایی گفت که بعدش تو تلگرام متنهای عریض و طویل نوشتم :/ و البته همین الانم :| 

چهارم اینکه دیروز داداش لعنتی ام جلو مامان تهدید به کتک زدن کرد 

و من تمام اون مشتهایی که خوردم یادم اومد و اینکه موقع طلاقم این لندهور کجا بود؟ 

آه که غیرت داداش کوچیکمو عشقه :) دیروز مشاورم گفت همون داداشت که هیئت میاد فی الفور گفتم نههه اون که ماهههههه

و پنجم اینکه شروع منسم هست و یعنی پی ام اس لعنت الله علیه :/ 

خلاصه بیدار که شدم دیدم بهترم 

اما گفتم دیشب هوای مشهد داشتی پاشو برو 

به این فکر کن که دقیقا بیست و چهار ساعته خونه نبودی 

و خوب بری خونه فکر می کنی همینطوری حالت خوب می مونه؟ 

اومدم حیاط بیمارستان 

ماشین گرد و خاکی بود 

زنگ زدم مامان 

نمیدونم چرا این کار رو کردم :\ 

گفتم احتمالا استقبال کنه از مشهد رفتن چون دوست داره 

گفتم گوشه اش بازه که تا شب نری خونه نمی تونی بگی که شیفت بودی 

مامان اینطور گفت: مشهد؟ ما که همین هفته مشهد بودیم 

فکر می کنی بری مشهد کارت درست میشه؟ 

و در پایان گفت حالا برم خونه 

الان میخوای از همونجا بری؟ تو زندگی نداری؟ بیای خونه؟ 

و من ته دلم گفتم نه زندگی ندارم 

کدوم زندگی؟ 

من فقط حرم امام رو دارم 

نه برای درست شدن کارم 

میرم چون تنهام 

چون کسیو ندارم برم پیشش درد دل کنم 

برم پیشش دلم باز بشه 

تنهام 

مهمونی ام هم اونجاست 

آدم چند وقت چند وقت میره مهمونی؟ آدم هااا نه ما 

من خونه خاله ام مشهده 

خونه اونا نمیرم 

میرم حرم. چون امام رضا منت نمیذاره به آدم 

الانم دوست دارم برم 

با همین بدن ناپاک گناه 

حالا اما میترسم دوباره زنگ بزنم خونه ببینم مامان نظرش چیه

میترسم منو هم از مشهد رفتن بندازه :/ :( 

چه اشتباهی کردم زنگ زدم :((((

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۳
برگ سبز

دیشب تا پنج صبح به چت مشغول بودم :| نمیدونم آخرش به کجا میرسه ولی خوب دیشب از صمیمی هم رد شدیم 

امروز هشت و نیم بیدار شدم! و نه ونیم پاشدم و تا ده طول کشید پاشدنم (دوست داشتم بخوابم آخه) بعد رفتم صبحونه بخورم که اولین گیر مامان شروع شد و صبحونه نخورده برگشتم :/ 

بعد خواهرو برادر را برداشتم ببرم کار اداری ته شهرک! که خوب آماده شدن داداش کوچیکه مقداری طول کشید و در این حین من متوجه کلاهی که داداش بزرگ کلاشم سرم گذاشته شدم و اعصاب خردی دوم ایجاد شد که تا خود شهرک حرص خوردم 

رفتم کتابخونه کتابها رو پس دادم و دزیره گرفتم باز رفتم دنبال خواهر برادر و برگشتم رفتم یک کتابخونه دیگه و بعد ماشینو دادم اونا آوردن و منم رفتم دو تا بانک و بعد محل کارم برا شیفتهای اردیبهشت را ببینم. 

خونه که رسیدم رفتم دوش گرفتم که خوب من وسواسی ام و دوشمم ۵ یا ۱۰ دقیقه نیست :/ 

و امروز همون صبح که خواستم برم بیرون بس که خواهرم تعریف کرد از تورگردشگری داخل شهری گفتم من که امروز آفم بذار ثبت نام کنم. (من و خواهر کوچیکه) 

خلاصه ساعت دو و نیم باید اونجا می بودیم که خوب من مطمئن بودم راس ساعت راه نمیفته اما جلو داییم مامان شروع کرد به من پریدن و گیر دادن و منم نهار رو ول کردم بس که اعصابم خرد بود و باهاش دعوا کردم


و وقتی رفتیم به خواهرکوچیکه گفتم من صبحانه هم نخورده بودم و کیک خورده بودم و ببین سرویس ها نرفتن. ساعت دو و ۵۰ راه افتادند. 

خلاصه که الان جلو بخاری درازم 

خیلی خوب بود 

یه جای ییلاقی مشهور شهرمون! پایتخت آلو 

نگین ییلاقات شرق کشور 

اون وقت ما تا حالا نرفتیم 

دو ساعت و نیم پیاده روی 

حالم بهتره 

خدا رو شکر اومدم خونه و مامان نیست 

اعصاب دیدنش را ندارم 

واقعا ندارم

وقتی جلو دایی به خواهر کوچیکه گفت سری بعد با این نرو (چون یک لحظه گفتم نمیرم دلیل نداره چون خواهرم فقط اینجا رو پیشنهاد داده مثل مادربزرگها رفتار کنه و تیکه بارم کنه و پشت سرم حرف بزنه و همون مامان منو بسه) 

و فقط با ف.(پیشنهاد کننده ) برو 

آه قلبم 

الان که میومدیم گفتم اگه ف. یه تیکه گ و ه بذاره وسط هال مامان میگه به به 

اینم از این پست ما 

خواستم بگم رفتم ددر دودور آندورفین تو بدنم آزاد شده نمدونم چرا تهش اینجوری شد :/ 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۸
برگ سبز