http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 ماشین :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماشین» ثبت شده است

دیروز آف شبکاری بود 

تا ده که تو رست موندم ولی نخوابیدم 

بعد اومدم خونه و یه ساعتی تو تلگرام بودم و کسی خونه نبود 

خوابم برد و ظهر بیدارم کردن بیا بریم آبشار با پیاده روی 

رفتیم از ۲ونیم که رفتیم تا حدود ده شب که برگشتیم 

خونه رسیدیم بابام با قیافه ی مغموم و استرسی و 

بعد فهمیدم داداش ماشینو برداشته 

برام مهم نبود فقط فهمیدم عینک نداشته 

و کمی استرس گرفتم 

کمی! کمی! 

وقتی اومد شروع کرد هارت و پورت برا خواهر کوچیکه و من که گفتم نباید این کار رو می کردی فرافکنی کرد به قضیه ی عینکش 

و من نجوشیدم 

من منفجر شدم :( 

هی 😔

بابا رفته از صبح جواب تلفن خونه رو نمیده 

مامان داره میگه دیشب پنجره ها باز بوده همه خونه ها باز بوده و همه صداتو شنیدن و ماشینم ماشینم کردنهاتو 

گفتم مهم نیست 

مهم نیست برام 

نه کسیو فرستادن تا حالا نه هم میفرستن به درک 

دوباره با مامان بحثم شد میگه چرا صداتو می بری بالا 

گفتم همون اول گفتمتون نمدونم چرا یهو منفجر شدم 

شاید چون همه اداهای بابام واسه ما بود و وقتی اون اومد گرفت خوابید! 

که من مقصر بودم چرا سوییچمو قایم نکردم! 

بابام با اصل ماشین برداشتن اون مخالفه 

من نه 

بابام وقتی میریم بیرون یکککککک بار نذاشته این پسر پشت رول اون بشینه که ماشین بابا خیلی کار کرده 

اما من نه 

چون من به دست فرمون این پسر اعتقاد دارم 

اما بابام نمدونم چه مرضی داره نمی ده :/ 

اعصابم خرده 

خررررد 

اینم یه روز ورزش ما! 

وح وح وح 

مزخرف چرند 

مامان داره میگه این حص...ها با شوهر تو فامیلند (راست میگه پسردایی دامادشون میشن) این عر...ها هم که رفتن واسه پسر مجردشون دخترخاله مطلقه ی دخترداییمو گرفتن (حص ها و عر ها همسایه مونند)

میگه چقدر میخوای خودتو به خواب بزنی اگه گوش به گوش برسه به فامیل...

فامیل؟ یعنی انصافا فکر می کنه فامیل، منو یه دختر عادی می پندارن؟ 

از زبونشون شنیدم هم عصبی بودنم و هم افسرده بودنم را بهم گفتن 

من خواب نیستم 

بیدار بیدارم 

فقط برام مهم نیست 

زندگی گوه مزخرفم 

ساق پاهام گرفته 

تنها چیزی که از پیاده روی دردناک طولانی دیروز با خودم آوردم 

حتی یه ذره خوشی تو وجودم نموند 

اح اح اح 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۳
برگ سبز

بنویسم؟ 

رفته بودیم تفریح

برگشتیم دیدم داداشم بدون عینک! ماشین منو برداشته! 

فقط کمی استرس گرفتم کمی! 

بابا می جوشید 

با مامان بحث می کرد و دعوا که چرا رفتی!؟ 

عینک کجا بود؟ رو چشم خواهر کوچیکه که شیشه اش شکسته و جالبه که شماره چشمش با داداش یکیه 

داداشم اومد 

دیدم صداش میاد بذار بیام حسابی میزنمش 

قصدم این بود سکوت کنم چون دیدم بابا چقدر غرولند و بحث می کنه 

اما با این جمله ش کفری شدم و گفتم دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ 

که داداشم شروع کرد به بحث با مضمون اون چرا عینک منو برداشته من از پنج بعدازظهر بیدارم میخواستم بیکارباشم؟ که من دیگه منفجر شدم که مگه ماشین من اسباب بازیِ توئه؟ 

جالب که بابا سکوووووت! 

وقتی رسیدم به جیغ بنفش کشیدن! :/ (که الان گلوم درد می کنه از شدت جیغ زدن) بابا گفت جیغ نزن و اینا 

داداشم با مامان و خواهر کوچیکه بحث می کرد به بابا گفتم چرا الان ساکتی تا اون ور بزنه؟ مامانم می گفت نگاه کن با خودش میگه زنش هست پسرش با اون بحث کنه 

خلاصه که دعوایی شده بود دیگه که صدای من و داداشم بلند بود و آخرش بابا بعد بستن پنجره آشپزخونه گذاشت رفت 

و اون آخرم بابا و مامان بازم به هم زبانی پریدن :| 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۳
برگ سبز

عصر خوابت ببره در لباسهای نجس! 

بیدار شی ساعت شش باشه 

بری حموم بیای برای یه دوش حدود یه ساعت علاف بشی! 

ساعت هشت بری آرایشگاه و نه و ربع بیای بیرون! 

نه و سی بیمارستان سر قرار باشی 

یکی تو خونه شون گربه رفته باشه و نیاد! اون یوی تو بیمارستان سگک کفشش خراب بشه! راننده تو حیاط معطلتون باشه 

آخرش راننده بگه من شاید زودتر برگردم 

به سگک خرابه گفتم میگه زود برمی گردم ما کی برگردیم؟ گفت شام رو بخوریم دیگه 

گفتم ک. ما شام بخوریم راه میفتیم 

گفت شاید برای شامم واینستم 

سوپزوایزر هم وسط حیاط ظاهر شد 

اول که به من گیر داد و شوخی که چرا اون جوریم 

آخه شالم را تا جلو چشام داده بودم جلو (روم نمیشد راننده متولد ۶۶ بود و خجالت می کشیدم حالا خوبه هییییچی آرایش نداشتم) 

خلاصه که من که فقط از زور دیر شدن ماشین رو برداشته بودم تا بیمارستان بردم دیدم باید خودم بشینم پشت رول 

گفتپ ک. بیا 

اومد گفتم ببین سوییچ اصلی ماشینم گم شده من از اینش می ترسم 

گفت نه بابا و ... گفتم پس رسیدیم خودت میگی برگ سبز (اسم کوچیکمو گفتم!!) اینجا پارک کن گفت باشه 

بعدشم گفتم خارج شهره گفت من همراهتون میام نترسین 

ما راه افتادیم 

و کلا اون از یه مسیر رفت ما از یه مسیر!!! 

گفتیم اول جاده اش وایستا 

وایستاد 

ما از یه مسیر دیگه وارد جاده شدیم و ازش جلو افتادیم! :))) 

بعد ندیدیمش 

نگرانش شدیم کلی 

که چشه 

وقتی رسیدیم جفتمون پرسیدیم ک. چته؟ حالت خوبه؟ مثل همیشه نیستی... 

گفت یکی از بچه هام تب کرده 

و برا همینم میخواست زود برگرده 

هیچی دیگه رفتیم داخل و ترکوندیم :)))

اون دختر که گربه اومده بود خونه شون هم خودشو رسوند 

از راه برگشت سوییچو انداختتم تو قفل ماشین وا نمیشه 

هی به چپ بپیچون به راست بپیچون 

به همکارم میگم نکنه اشتباهیه 

رفتم پشت ماشین می بینم پلاک من نیست! :)))))) 

جاتون خالی خوب بود 

یه آهنگ دهه شصتی گذاشت که خیلی دوست داشتم آسه آسه :) 

خلاصه که با سگک خرابه رفتم و با دو تا بزرگتر بخش برگشتم 

یکیشون اون ور خیابون میشینن 

گفت خونه رو تازه گرفتن 

گفت خانم م. خونه شون اینجاست 

حدودشو می دونستم 

اون ور خیابون یه کوچه بالاتر 

اما امشب نشونم داد 

یه کوچه بالاتر از دقیقا خونه پدرشوهرم 

که البته پدرشوهرم بعد طلاق ما خونه رو داد به پسر دیگرش و رفتن یه جای توپ شهر (اجاره کردن یا خریدن نمی دونم) 

شاید بهانه شون خود من بودم که یه شب با ماشین و داداش کوچیکه رفتم جلو خونه شون و دعای کمیل پهش کردم با صدای بلند و نور انداختم رو ساختمونشون و گریه می کردم 

شایدم واقعا خجالت کشیدن 

نمی دونم 

خلاصه خانم م. که هیچوقت دوستی و دشمنی خودش و دخترش برام مسجل نشد از اونی که فکر می کردن به اون ساختمون نزدیکترن...

.

.

.

.

.

امشب بعد مدتها یه عروسی توپ رفتم 

در کل عمرم 

عروسی دختر خاله ام ن. برام یه چیز دیگه بود 

عروسی جفت خواهرامم خوش گذشت 

امشبم رقصیدم 

کاری که تو عروسی خواهرای خودم اجبارا نمتونستم بکنم :/ به خاطر عقاید مامان و خواهرا 

که دقیقا سال ۸۹ درست شد :| و من چه مصیبتی سر جشن عقد خودن بابت این مسئله کشیدم 

و اصلا هم قبولش ندارم 

هر آخوندی گفته رقص حرامه خودش حرامه و چسوکی بیش نیست 

چون من الان بالاخره حالم خوبه 

بعد اییییییییین همه جوشی که زدم و حرصی که خوردم 

و الان تصمیم دارم تمام عروسیهای همکارامو برم 

حتی عروسی خانمها رو 

مرده شور احکام خرکی من درآوردیشونو ببرن 

مطمئنم خدا با این شادی مخالفتی نداره 


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۷
برگ سبز

یادتونه گفتم ماشینمو گذاشتم تو پارکینگ و آخجون و به به؟ 

سوییچشو گم کردم! 

به همین سادگی! 

خااااک بر سر من که تمام این روزها نگاه نکردم ببینم سوییچ سر جاشه یا نه 

حالا بخش رو گشتم 

خونه رو هم دو نفری گشتیم 

و نیست 

سوییچ فرعی قفل مرکزی نداره 

این یعنی 

ماشین عملا علاف دم دره 

و دیگه نمی تونم ببالم که ماشینم اِله و بِله

چون سوییچش...

اصلا معلوم نیست از کی گم شده! 

زیپ کیفم خرابه و امکانش هست که از تو کیفم افتاده باشه :( 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۶
برگ سبز

بعد از مدتها ماشینو دیشب گذاشتم تو پارکینگ 

البته که دنده عقب این کار رو کردم 

با خودم گفتم دختر فردا تا شب ماشین تو کوچه می مونه میسوزه 

دل منم میسوزه 

ولی خوب چند روز بود مامان میگفت ماشینو بیار تو گاراژ منم می گفتم مامان نمیتونم می دونی که 

می گفت قبلا که دنده عقب می تونستی 

آخه ما کوچه مون یه جور خاصیه :/ یکی عقب نشینی کرده یکی نکرده :| 

ولی بازم دنده عقب به مدد آینه ها و آلارم دنده عقبم که انصافا دمشون گرم هر کی این یکیو اختراع کرد می تونستم ماشینو ببرم داخل 

وگرنه دنده جلو اصلا چشمم تشخیص نمیده 

چند وقت پیش یبار اومدم ماشینو ببرم داخل گاراژ که نفهمیدم چرا هر کار کردم نشد 

عصبانی شدم و دیگه نبردم 

حالا دیشب خیلی ذوق کردم :) و همش دلم میخواست بابا بیاد بهش نشون بدم 

بابا هم کلا نیومد 😂😂😂 صبح اومد که بهش گفتم و گفت آره :)

حالا بچه ام تو اتاقشه و آفتاب مهتاب نمیخوره :) 

شایدم امشب پیاده رفتم اصلا؟ هوم؟ 

خوب اینم یه شادی مسخره زندگی من! که نگین‌ کورم نمی بینم 

الان خودم خوشم ولی می دونم هر کی این پستو بخونه میگه این دختره کمپلت یه تخته اش کمه! 


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۲
برگ سبز

دم اذون رفتم کارواش و ماشین رو دادم با کف شستن 

الان داره بارون میاد :/ :) 

لامشکل 

تو ببار بارون 

اون لحظه ای که ماشینم برق میزد را عشقه :)

همکار اومده پیله کرده واسه ماشین 

برو گمممممممشو ماشین من فروشی نیست 

ماشین من غارمه 

شوهرمه یا حداقل جای شوهرمه

کسی که غمهامو میفهمه

منو به حرم میرسونه 

و گریه های طولانیمو هم تحمل می کنه هم پوشش میده 

زبونم لال اگه بفروشمش واقعا با این حجم تنهایی و غصه ی تو گلو گیر کرده ام چی کار کنم؟ 

با اون لحظات عصبانیت از زنی که همنشینمه و از دستش فرار می کنم بیرون چکار کنم؟ 

که میپرم تو ماشینم و گازشو می گیرم تا سنگینی نگاه همسایه ها رو سریعتر از خودم برونم...

ماشین عزیزم 

سالم بمون 

خوب بمون 

و همیشه بمون 


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۹
برگ سبز