http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 شخصی :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۱۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصی» ثبت شده است

نصف پستی که دیروز وعده دادم را فراموش کردم! 

آخه اول صبحمون که شد حرص خوردن 

بعد هم که گوشیو نزدیک ظهر خاموش کردم زدم به شارژ و فراموش کردم با خودم ببرم 

شیفتِ دیروزم بالین بود و من تنها دختر اون قسمت بودم من با سه تا آقا و آقای دکتر 

شیفت خوبی بود انصافا 

امشب شیفت غیر بالینم امیدوارم آقای ت. باشه خیلی دلم میخواد باشه! دیشب که نبود الحمدلله 

اما کودک درونم را تا دم چشمه بردم مربوط به پریشبه که بابت کار کامپیوتری که فکر کنم سه هفته است علافمون کرده رفتیم یه مرکز کامپیوتر و من سی دی مجموعه پرین را دیدم و تا دیدم ورداشتم و خریدم! ❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💓💓💓💓💗💗💗💗💗❤❤❤

وای خدا آهنگش منو می کشه! 

داداشم میگه آهنگشو دانلود می کردی

گفتم قبلا این کار رو کرده بودم اما تیتراژشو میخوام 

اون گلها 😍

اون قاصدکها😍

خلاصه که هنوز قسمت نشده بذارم و ببینم 

اما امروز چون شبکارم و تا شب بیکارم ان شاءالله میشینم نگاه می کنم 

فکر کنم مامان هم استقبال کنه 

دیروز ماکارونی درست کردم یعنی دیدم بسته ماکارونی را روی تخت آشپزخونه اما تا مامان نَگه، برنمی دارم درست کنم 

مامان هم دوازده و نیم اومد گفت درست کن (تو پارکینگ بود)

منم یک و ربع دیدم یک مقنعه دارم که تمیزه و اون مقنعه چُنان بود که گویی در دهان گاو یکبار جویده و بار دیگر نُشخوار گردیده است! خلاصه نشستیم اونم اتو کردیم و شد یک و نیم و رفتیم سر کار 

و ماکارونی نخوردیم و در حالت غش و ضعف!! نگهبان با پول صندوقدار رفت ساندویچ کالباس واسم خرید (چون کیفم طبقه پایین بود و اگه پول را نمی دادم به نگهبان بعید نبود بره با پول خودش بخره و خوب من با صندوق دار راحت تر میتونم پول پس بدم تا با نگهبان)

حالا شب اومدم می بینم هیییچ اثری از بسته ماکارونی که درست کردم نیست 

امروز صبح میگه سه مرد خونه ناهار دیروز رو بلعوندند 

مدیونید فکر کنید یه ساعته نوشتم تا بگم خیلی ماکارونیم خوشمزه بوده چون سابقه نداشته همچی اتفاقی تو خونمون! 😀😀😀

خوب دیگه وَخِزَم برم سی دی باخانمان بذارم شیش تومن پولشو دادم  


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۴
برگ سبز

یه جفت دوقلو می شناسم خواهر 

اولی پرستاره 

دومی بهداشت 

دومی گفت که اولی وقتی ازدواج کرد هم سراسری منابع طبیعی قبول شد و هم پرستاری آزاد

بعد خانواده شوهر گفتن که ما میخوایم عروسمون شهر خودمون باشه پرستاری بخونه خرجشم ما میدیم 

الان داشتم خیلی عادی به مامان می گفتم چجوری برخورد کردن که خانواده شوهر خرج ۴ سال پرستاری رو دادن؟ گفت چون خودشون خواستن وظیفه شون بوده 

گفتم چی جوری برخورد کردن که انگ گدا گشنگی بهشون نخوره که خرج دانشگاه دخترتون را ما باید بدیم گفت نه دیگه دخترشون سراسری قبول شده یا اصلا می تونستن بگن دخترمون عروس شد دیگه لازم نیست درس بخونه! 

گفتم مامان کسی که میره آزاد شرکت می کنه معنیش اینه که در خودش دیده خرج آزاد رو داره بده چطور بعدش طوری برخورد کردن که اونها خرج رو دادن 

منظورم کلام و رفتار بود 

حالا فکر کن اینا رو میخوام بگم مامان با دست هی علامت برو بابا یا ساکت باش رو میفرسته و هی با صدای بلند بلند حرف میزنه و جواب میده! آخرش حرصم گرفت که مامانم به من دقت نمی کنه گفتم مامان شما سر اینکه من سرکوچه شبها بخوابم(خونه شوهر) یا این سر کوچه (خونه خودمون) نتونستین و دعوا درست شد و ناراحتی حالا همچی راحت داری در مورد سوال من میگی وظیفشونه خوب چجوری وظیفه را بدون ناراحتی (یا اینجا مینویسم حتی با ناراحتی) به طرف القا می کنن؟ 

می دونین مامان چی گفت؟ رو کرد به خواهر کوچیکه و گفت اگه صبحانه تو خوردی پاشو برو! اینجا واینستا نشین من حریف این نمیشم! 

منم پاشدم اومدم تو اتاق 

بعد مامان داره میگه به خواهرم که اون دخترا خودشون جوری رفتار کردن.‌... (آخه الان من دارم در مورد ازدواج یه دختر هفده ساله حرف میزنم بالام جان!) 

واقعا کله صبحی حرص آدمو به این راحتی درمیارن 

الانم بحثو چرخونده به دوران نوجوونی و کودکی من که چه کارها واسمون که نکرده! خوب حاج خانم همون کارهات بدترین خیانت بوده به من که نه تصمیم گیری و نه مسئولیت یاد گرفتم و الان همیشه از هر کاری میترسم نتونم انجام بدم! 

فراموش نمی کنم اولین ناراحتی ای که پیش اومد سر چی بود! سر استرس بیش از حد من برای درست کردن مرغی برای خودم و شوهرم! چرا؟ چون همش تو بودی که تا اندازه نمکی که باید تو غذا ریخت رو هرررررر بار دیکته می کردی! و هیچ وقت به ما اعتماد نداشتی! 

الان داره میگه دختر خوب عین طلای نابه سیندرلا رو دیدی! هه 

مامان یه سوزن به خودت بزن بد نیست به قرآن 

تو خیلی خوبی که نذاشتی و الانم نمیذاری  که هیچ کاری رو باب میلمون و طبق نظر خودمون انجام بدیم؟ طبق نظر خودمون 

با فکر خودمون 

.

.

.

.

.

همینقدر بگم خواهر کوچیکه حق رو به من داد 

و مامان بحث را چرخونده الان تا بتونه نطق کنه! 

برو مامان برو 

برو 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۶
برگ سبز
رفتیم عکاسی و عکسها رو انتخاب کردیم شروع کردند درباره سایز و شاسی و اینا حرف زون و من‌نگاهم رو عکسهای دیوار جلوم بود که عکس عروس و داماد بود 
و بغض تو دلم افتاد که دختر تو هیییییچ وقت عکسهای جشن عروسیتو نداشتی! و فیلمت و باغ! :'( 
بلند شدم اومدم بیرون 
چند دقیقه بعد مامان و خواهر اومدن 
و مامان گفت تا میدون خ. پیاده بریم 
شدیدا بی حوصله بودم 
از جلوی ساعت زمان رد شدیم و خاطرات ساعت سرعقد خریدن یادم اومد 
بعد کم کم طلافروشیها و خاطرات انگشتر گم شده ام و سرویس طلایی که فقط بهم دهن کجی کردن و...
بغض هی فشار خورد و فشار خورد تا به خیابون ارگ رسیدیم 
به اون مغازه سرویس عروس و داماد و روزهایی که دنبال آینه بودیم و نخریدیم! و سفره ی عقد من بی آینه شمعدون بود 
بعد اومدیم کارت ملی جدیدهامو بگیریم که گفتند اصل شناسنامه رو میخوان 
مامان گفت بریم 
گفتم نمیام 
اونا میخواستن برن مسجد و من نمازی نیستم 
از دوازده و بیست دقیقه تا الان که نیم ساعت شده من نشستم اینجا تو دفاتر خدماتی! که ساعت یک بشه و بلند شم برم! به همین بی برنامگی!!!! 
و الان ده دقیقه هست دختر همسایه دیوار به دیوارمون اوند نشست کنارم و با یکی از این کارکنان رفیق دراوند و کلی حرف زد و منم وقتی نشست یه لحظه برگشتم و حس کردم دختر همسایمونه ولی سرم تو گوشی بود اونم چیزی نگفت!!!!! :) چی کار داره بگه خوب؟ اون از من ده سال کوچیکتره و بچه اش داره دندون درمیاره 
منم یه پیر دخترم که موهای سفیدم کم کم دارن های لایت سوزنی میشن رو موهام! 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۱
برگ سبز

هر روز ساعت شش و نیم بیدار میشم و میرم دسشویی و برمی گردم (بعد حداقل یک ربع تا نیم ساعت) دراز می کشم و دیگه خوابم نمیبره و تو رختخواب میمونم و میگم حالا امروز میخوای چکار کنی؟ 

و هیچ جوابی ندارم 

و بعد ناراحت میشم که چرا بیدار شدم 

الان تو آتلیه هستم اومدیم عکسهای سالگرد ازدواج خواهرم رو انتخاب کنیم 

خوبه این کار هست وگرنه تا ظهر که میخوام برم میخواستم چکار کنم؟ 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۲
برگ سبز

گفت باید دو سال دارو بخوری 

گفتم خوردم 

گفت نخوردی 

گفتم خوردم 

سال پیش دانشگاهی یه سره دارو می خوردم 

گفت نخوردی 

گفتم مشاور مدرسه لینک من و دکترم بود

گفت باید ۲۴ (۲۶؟) جلسه مشاوره رفته باشی 

گفتم یادم نیست 

گفت رفتی؟ 

گفتم یادم نیست پونزده سال پیش بوده 

واقعا انتظار داری از پونزده سال پیش یادم باشه؟ من پونزده سال پیش، پیش دانشگاهی بودم 

گفت واقعا پونزده سال قبل بوده؟ 

گفتم آره پیر شدم خیلی پیر شدم 

.

.

.

.

پونزده سال قبل سال سرنوشتم بود و سرنوشت من شد هر چی اما با وسواسی! 

دو سال دارو واسه وسواسی 

از ماه پیش تا الان فقط قرص اعصاب رو خوردم اونم ده تا دونه! 

به مامان یه مسئله ی کاری گفتم 

گفتم نمدونم چکار کنم و چه تصمیمی بگیرم چون تا حالا تو زندگیم هرررر تصمیمی گرفتم غلط بوده

گفت توکل کن به خدا 

گفتم کدوم خدا؟ 

هدف آفرینش اینه که مردم خدا رو عبادت کنند نه اینکه خدا معبود مردم باشه!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۵
برگ سبز

دکترمون گفت بهت از عمل چیزی نگفتن؟ 

گفتم نه 

گفت پنج سانت بزرگه 

من جراح نیستم البته 

خدایا شکرت نه شوهری و نه بچه ای و...

تازه اگه واقعا فیبروم باشه و نه چیز دیگه 

دکتر گفت مخصوصا که میگی با قرص جواب نمیدی و بدتر میشی 

هعی خدا

خدا 

خدا 

.

.

.

.

.

برادر بزرگه ی شوهرمو دیدم 

و نشناختمش! و برای همین هی از گوشه چشم نگاهش می کردم و اونم نگاه می کرد 

بعد که رفت رو سیستم اسمشو یافتم 


نشناختمش چون از پنج سال پیش جوونتر بود! 

۳۸ سالشه و دو تا بچه داره 

اما ۳۲ بیشتر نمیخوره! 

اون برادر دیگرش را هم چند روز پیش تو کارواش دیدم 

اونم انگار جوونتر شده بود 

نمیدونم بچهی دیگه ای داره یا نه

سه برادران شیرزد 

مثل ما سه خواهران شیرزد 

شوهرم هم یعنی جوونتر شده؟ 

شوهرم الان ۳۶ ساله داره میشه دیگه 

چه چیزیو از دست دادم 

و در این سالها چه چیزهاییو به دست آوردم 

موهای سفید 

فیبروم بزرگ 

خانواده ی داغونتر از داغون که پدر من چقدر مرد باآبرویی بود! :( 

تو خونه مونده ای 

ناامیدی 

هی خدا 

هعی 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۳
برگ سبز

سر کلاس آموزشی ام 

ایشون مدرسند 

و واقعا برام زجرآوره که قد و هیکل ایشون شبیه اون مشاوره هه هست :/ 

آقای ح.ق. عزیز معذبم :( 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۹
برگ سبز

یک ماهه یا بیشتر؟ فکر کنم کمی بیشتر که قرص خریدم با دستور پزشک و نخوردم 

سینه هام سه روزه درد می کنه 

گفتم میخوام برم آزمایش پرولاکتینو تکرار کنم 

قرار بود از روز پانزده سیکل قرص ضد فیبروم رو بخورم اما نخوردم چون پرولاکتینو کاذب میبره بالا 

و باز برای پرولاکتین بالا قرص نوشته بود واسم! 

الان دلم از همه چی بیزاره 

متنفرم برم دکتر 

که قرص هورمونی بگیرم و تازه خوب هم نشم! 

و فقط عوارض لک بینی که الهی بمیرم خفه شم و دیگه هیچی نبینم 

قرص اول که واسه لک گرفته بودم یه فیبروم کوچک یک سانتی را تبدیل کرده به سه تا فیبروم که یکیش ۵ سانت قطرشه!!! فیبروم لک میده قرص اول لک میده قرص دوم که ضد فیبرومه لک میده 

پرولاکتین بالا هم لک میده؟ 

قرص اول و دوم جفتشون پرولاکتین بالا میده! 

فیبروم میتونه نازایی بده یا زایمان زودرس البتتتته اگه روزی برگ زرد به اونجاها برسه! 

استرس هم لک میده! 

لک خودش استرس میده! 

کارم استرس میده 

شیفت گردشی استرس میده 

فکر کردن به تجرد بی سر و ته استرس میده 

زندگی پر گناه و آخرت جهنمی هم..

ظهر سمت خدا می گفت یکی از درهای جهنم در خشمه!! 

😂😂😂😂😂 در برگ زرد باید بنویسن 

مامان میگه اون یکی چهار ماه اگه شوهرت بوداین یکی چهار روز هم واینمیسته 

سگ می اندازن دنبالت! 

پیش بینی های مامان همیشه درست از آب درمیاد 

چون تو نوجوونیم گفته بود تو با این اخلاقت کسی نمی گیرتت بگیره به دو ماه کاو میزنه به کونت پرتت می کنه بیرون!

اختلافات ما بعد جشن عقد بحرانی شد 

جشن عقد دو ماه بعد خود عقدم بود!!!

مسافرت استرسه واسم 

کار استرسه واسم 

دسشویی رفتن استرسه واسم! 

روزی حداقل چهار بار معده اجابت داره بقیه شو خودتون فکر کنید یعنی روزی حداقل ده باراسترس دسشویی دارم من! 

مرده شور من 

مرده شور منو ببرن 

ای لعنت شده ی ابدی 

ای از یزید بدبخت تر که یزید زندگی دنیاش بهشت بود 

۳۳ سال عمر کردی بست نیست؟ 

نیست؟ لعنتی کثافت 

عین گوه عین نجاست 

سینه هام درد می کنه 

و نمیخوام برم دکتر 

نه نمیخوام برم 

حتی آزمایش هم نمیخوام برم 

ببین برگ زرد چروک خشک شده مونده ی ترشیده ی مطلقه ی کارای آنچنانی کرده!!! 

من لی لی به لالات نمیذارم 

این درد خوب شد به درک 

نشو به اسفل السافلین 

خبر مرگت ایشالا قبل ۱۸ آبان نود و هفت 

بلند بگو آمین 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۶
برگ سبز

می خندم 

اما در پس خنده های من ذهنی داغون و پوکیده قرار داره 

ذهنی که له شده 

اون مریضیه یادتونه؟ فاشئیت نکروزان 

حسم اینه ذهنم فاشئیت نکروزان گرفته 

یه گوشه ش مونده که پوزخندک میزنه پوزخندکهای هیجانی و تخلیه ای 

تخلیه مثل تشنج 

وقت تشنج هم تخلیه ناگهانی عصبی اتفاق میفته :/ 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۴
برگ سبز

خدا بیامرز مهران دوستی که خدا نور به قبرش بباره می گفت حال زمین خوب نیست 

حالا من میگم 

حال دلم خوب نیست 

و نمی دونم باهاش چی کار کنم :/ 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۵
برگ سبز