http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 شخصی :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۹۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصی» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۵
برگ سبز

که واقعی باشه؟ 

و خوشی و خیر باشه؟ 

ممنون 

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۷
برگ سبز

خوب وقتی اینجا رو کسی نمی خونه 

و اگر بخونه اعصابش خرد میشه 

و اگه نظر بده فایده ای نداره 

خوب پس چرا بخوام عمومی بنویسم؟

پوکوندن هم فایده ای نداره چون درونم داره می پوکه 

و اینا چرک های همون درونِ دملیِ منه 

و باید یه جا ریخته بشه نه؟

تو خونه پر شده و جا نیست 

تو محله پر شده و جا نیست 

کم کم داره محل کارم هم پر میشه 

پس من 

مجبورم اینجا را داشته باشم 

خواستم این رو هم رمزی کنم 

اما گفتم کسی اححححححححححححیانا کنجکاو نشه 

خخخخخ

آیکون خودشیفتگی 

پس این احتمالا و حداقل تا اطلاع ثانوی آخرین پست عمومی من خواهد بود 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۴
برگ سبز

حالا علم روانشناسی هر چه میخواهد بگوید 

دقیقا! از علم روانشناسی هم بدم میاد 
متنفرم ازش 
علمی که اومده از درد من و تو واسه خودش پول بسازه 
کتابها رو که میخونم درک نمی کنم 
یه مشت اراجیفند برام 
مشاوره که میری باید پول بدی که بهت گوش کنه! فکرشو بکن فقط گوش کنه 
یا چهار تا از اون اراجیفو اونم بعضیاااااااااشون بهت بگن با کلی مهارت ارتباطی و جذابانه که فکر کنی اووووه چه خبره! 
الان پیج شیری و آقاجانی بهم معرفی کردن 
حالم به هم میخوره میرم می بینم ضعف من شده دست مایه پول درآوردن اونا 
نکه قبلا شرکت نکردم 
چه کلاس تو نت 
چه مشاوره 
چه هر چی 
اه خدا 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۰
برگ سبز

ظهر از جلوی خونه همسایه روبرویی رد شدم

هر روز رد میشم

یهو با خودم گفتم دیگه هر روز اینجاست 

بعله 

دیگه تازه عروسه 

و حتما تا حالا آمار من را بهش دادن 

تازه دادن نمی خواد 

با اون سر وصداهای روز پنجشنه مامان همه چیو خودش شنیده 

فقط کافیه که اون موقع اونجا بوده باشه 

و کم اون زن دایی لعنتیم ازمون آمار داره دیگه از این به بعد آمار دسشویی رفتنمون هم دستشه 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۰
برگ سبز

تو طرح قرآن خونی بیانی ها شرکت کرده بودم 

فکر کنم یک هفته ای هست نمیخونم 

یک حزب! به همین کمی هاااا

خواستم بگم همه ی برنامه های زندگیم همینجور بی اراده گیانه است! 

دیشب بیدار بودم تاااااااااا بعد از اذان صبح 

اما خوابم نبرد 

چرا؟ چون پهلوهام به خاطر بارون و سرد شدن هوا درد گرفنه بود و گشنه هم بودم 

و نون کم بود و دو لقمه زدم که غش نکنم :/ و یک پهلوبند دارم که خیلی گرمه تو کشو دراورم رو نگاه کردن بعد رفتم کمد اتاق عقبی رو هم دیدم و نبود 

دیگه حال نداشتم بازم بگردم با اینکه میدونستم این آخری خودم یه جایی گذاشتمش

حال اینکه فکر کنم از کجا شال پیدا کنم (چون تو کمد شال ندیدم و خودمم شال ندارم) ببندم به کمرم هم نداشتم 

خلاصه که با پهلوی دردناکم سر کردم تااااااا سحر 

بعد سحر که شد و چتهام با یه دوست تموم شد یادم اومد زیر تخت پهلوبندمه :/ 

و با تمام این بیدار بودنم نماز مغرب عشا نخوندم 

.

هر وقت مثل الان مجبور میشم بالای پله ها تا نتم قوی بشه به این فکر می کنم که پسر اول خونه وقتی مودم خراب شد مودم خودش را آورد و شارژ مودم را که من داده بودم و کلا من نت رو آوردا بودم خونه 

بعد من اصلا نفهمیدم مودم خودش را آورده چون مودمش در حالت مخفی بود! و بع کم کم فهمیدم که خواهرام به خاطر کار اینترتی وصل شدن به مودم 

و وقتی رفتم برا منم درست کنه پسری که هفت سال تو دانشگاه نرن افزار خونده و خیلی ادعاش میشه گفت نمدونم اسم مک گوشی تو کجاست و دست بسرم‌کرد 

چند وقت بعدش یه پسره خدمات تو بخشمون (نمدونم دانشجوی چیه) اومد تو سه ثانیه مک گوشیمو نشونم داد 

اما دیر شده بود 

من و اون پسر مثل ده ها بار دیگه تو دعواییم 

این بار اومد تو نماز لگدم زد که نمازم به هم خورد  

از کی بگم از چی بگم؟ نمی بخشمش 

هیچ وقت نه اون و نه مادرش رو که همه چی هممممه چی زیر سر اونه 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
برگ سبز

دم اذون رفتم کارواش و ماشین رو دادم با کف شستن 

الان داره بارون میاد :/ :) 

لامشکل 

تو ببار بارون 

اون لحظه ای که ماشینم برق میزد را عشقه :)

همکار اومده پیله کرده واسه ماشین 

برو گمممممممشو ماشین من فروشی نیست 

ماشین من غارمه 

شوهرمه یا حداقل جای شوهرمه

کسی که غمهامو میفهمه

منو به حرم میرسونه 

و گریه های طولانیمو هم تحمل می کنه هم پوشش میده 

زبونم لال اگه بفروشمش واقعا با این حجم تنهایی و غصه ی تو گلو گیر کرده ام چی کار کنم؟ 

با اون لحظات عصبانیت از زنی که همنشینمه و از دستش فرار می کنم بیرون چکار کنم؟ 

که میپرم تو ماشینم و گازشو می گیرم تا سنگینی نگاه همسایه ها رو سریعتر از خودم برونم...

ماشین عزیزم 

سالم بمون 

خوب بمون 

و همیشه بمون 


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۹
برگ سبز

دیشب که داشتم برمی گشتم یه تیکه سرعت رفت نزدیک ۱۵۰ 

منم زدم رو ترمز (نیش ترمز)

یا وقتی مثلا دوربین میدیدم 

و خوب چون شب بود دیر می دیدم و اگه دوربین روشن میبود حتمی جریمه میشدم 

چون متوسط سرعتم ۱۳۰ تا بود 

خلاصه رفتم تو تخیلات که الان یهو پلیس منو بگیره و بخواد جریمه بنویسه و ...

ازم بپرسه چند تا میرفتین 

و منم تخفیف بخوام و ... بعد بگم همکاریم و... بعد بگه بدتر و ...

یهو به خودم اومدم 

دیدم دارم بلند بلند حرف میزنم تو ماشین! 

بلند بلند!!

تا حالا نگفته بودم که نصف بیشتر روزم به خیالبافی می گذره نه؟ 

فقط همیشه سعی می کنم خیلی یواش حرف بزنم یا تو دلم تا کسی نشنوه 

ویشب که دیدم بلند بلند حرف میزنم با خودم گفتم داری با خودت حرف میزنی 

داری با خودت بلند بلند حرف می زنی 

یه چیزی بین خنده و گریه بودم :/ 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۷
برگ سبز

یک دوست خوبی برام نوشته فقط خواستم بگم ناامید نشو

 و من فکر کردم ناامید نشدم؟ چرا شدم 

پس چرا هنوز دلم میخواد؟ پس چرا گاهی از خدا می خوام؟ امید دارم؟ نمیدونم! فکر نمی کنم راستش...

پس این چه حالتیه؟ حد وسطشه؟ 

حس می کنم تو باتلاقم :/ 

از تو باتلاق چجوری میشه دراومد؟ 

اصلا میشه دراومد؟ فکر کنم نه :| 

اینا که نشون می دن مال تو فیلماست 

وگرنه تو باتلاق بیفتی... :( 

شارژم کمه 

شارژم خیلی کمه 

دلم حرم میخواد نه دلم خود امام رضا را میخواد

روزی که بهم زنگ زدن و گفتن استخدام هستی تو یک مرکز بهداشت تو مشهد در حال کارورزی بودم 

دلم اون حال رو میخواد 

که دویدم رفتم تو حیاط خلوت اون مرکز 

و سمت حرم را تخمین زدم و رومو کردم به حرم و اولین کسی که خبر را بهش دادم آقا بود 

چه خوشحالی ای را با آقا تقسیم کردم 

و چه تشکر قلبی ای داشتم 

دلم دوباره اون حال را میخواد 

که آقا را زنده و شنوا دید 

که دعاش رو شنیده بود و پیش خدا پادرمیونی کرده بود

و اون پایان بود و من نمیدونستم

دلم شما رو میخواد دوباره 

کی باشه که نوبت گوش کردنتون به من بشه باز...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۲
برگ سبز