http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 خانواده :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده» ثبت شده است

صبح زود رفتم بیمارستان تا اون یکی دکتر جراح رو ببینم 

ام آر آی و سی تی اسکن رو نشون دادم 

گفت اگر مریض من بود عملش نمی کردم چون سنش بالاست و بریس می بستم و چند ماه صبر می کردم اگر شروع کرد به جوش کردن که خوب اگر نه بعد عنل می کردم به عنوان خط آخر 

گفت ولی از قول من اینو به دکتر س. نگو 

دایی بزرگم اومد و من همین حرفها رو بهش زدم 

بعد دکتر س. اومد و ازش پرسیدم خانواده خیلی استرس دارن 

گفت بدون عمل هم‌ میشه بریس بست ولی خطر اینکه وزنش باعث فشار رو نخاع بشه هست 

اومدیم تو حیاط 

مامان هم رسید 

دایی می گفت شماها چی میگید 

گفتم نظر شماست 

گفت نه من که یک معلمم چیزی نمی دونم خود شماها چی میگید این میگه خطر داره و من ازش پرسیدم شما بودی چکار می کردی گفت عمل می کردم 

خاله و مامان از عمل می ترسیدن منم نمدونم چرا می ترسیدم (خییییلی، با اینکه دکتر س. گفت اونقدر خطر نیست اما دکتر ر.(دومی) گفت هست و مشاوره قلب و داخلی ریسک متوسط به بالا داده بودن) 

خلاصه مامان و خاله مخصوصا مامان با قاطعیت بیشتر می گفتن بریس رو امتحان کنیم و یک هفته صبر کنیم اگه علایم نداد با همون بسازیم تا خوب بشه

دایی ولی خیلی موافق نبود 

اومدیم داخل 

حالا از شانسمون دکتر س. امروز فقطططط همین یک عمل را داشت :| 

یعنی تایم فکر کردن نداشتیم 

خدایاا :/ 

هیچی دیگه دایی اوند و رضایت عدم جراحی را داد 

گفتن خود مادربزرگ هم انگشت بزنه 

یهو دیدیم اوشون موافق عمل هستن 

تازه دایی اومده تو اتاق میگه که آره منم رایم به عمل بود و اینا 

میگم الان میگین؟ اینقدر قاطع الان میگید خوب همونجا می گفتید میگه من برای احترام نظر شما را خواستم 

گفتم نههههه من از اول گفتم با خودتونه من فقط حرف دکتر را منتقل کردم 

گفت نه شما را نمیگم خواهرام 

خلاصه 

اون دایی دیگرم اومد 

دایی بزرگه گفت اگه اینا نبودن من رضایت داده بودم 

دایی دومی هم گفت آره دیگه عمل می کردین و ....

من برگشتم تو بخش به مامان و خاله گفتم اینا اینجوری میگن 

خاله رفت تو حیاط پیش اونا

یهو دیدم دکتر س‌. دوباره تو بخشه 

مادربزرگ هم که هنو انگشت نزده بود و برگه هنو پیش ما بود 

پرستار اومده بود برگه رو ببره گفتم مادربزرگ میخواد عمل بشه

اونم انگار رفته بود همینو به همه گفته بود

از پنجره داد زدم دکتر اینجاست بیاین تو باهاش صحبت کنید 

دوباره گفتم الان میره بیاین 

اومدن 

دایی دومی و خاله اومد 

مامان هم از اتاق رفت بیرون 

من دیگه نرفتم روم نشد دو بار باهاش حرف زده بودم 

بعد دو سه دقیقه دیدم دکتر بلند میگه با بریس برید بعد یک هفته دوباره ام آر آی کنید 

اومدن تو اتاق 

گفتم دایی بزرگه کو؟ گفتن بیرونه 

دایی دومی هم مجاب شده بود 

قرار شد بعد ترخیص بیاد خونه ما 

ساعت ده شده بود 

گفتم میرم خونه 

و خداحافظی کردم 

حالا تو راه که داشتم میومدم یهو تمام ترسهام برداشته شد:| 

اشتباه نکردم؟ زمین گیرش کردم؟ نکنه با بریس نتونه بلند بشه؟ داشتن فکر پوشک براش می کردن آخه 

وای خدا :| بعد عمل بلند میشد راه بره 

الان چی؟ میتونه 

اومدم خونه زنگ زدم به مامان 

البته همونجاکه بودم گفتم دکتر داخلی و قلب ریسک متوسط به بالا زدن خطر عمل را 

گفتم نه اینکه هشتاد درصد باشه یا پنجاه یا سی 

ممکنه پنج درصد باشه 

خلاصه زنگ زدم به مامان گفتم نکنه این یه ترس مسخره بود که افتاد به جونمون؟ (آخه برگ سبز ترس بوده بعد دست و پا درآورده ، در اینکه شکی ندارم :/) تو راه به این فکر کردم باز با خودم گفتم نه تو از خودت نگفتی دکتر ر. اینجوری گفت

گفتم از حرف من که تصمیم رد عمل نگرفتین؟ 

مامان گفت نه 

بیست سال پیش هم دکتر زمانی خدابیامرز(بهترین دکتر شهر بود اون موقع) گفت عمل نکنید بنیه اش رو نداره

و دیشب به من‌گفتن رضایت پرخطر باید امضا کنید من همونجا ترسیدم 

گفتم بریس رو بستید بذارید بلندش کنند تا هر چی میخواد بشه همونجا بشه 

هوه 

اما هنوزم فکر وسواسیِ بهتر نبود عمل میشد تو سرم داره چرخ میخوره 

آیا صرف اینکه رو نخاع فشار نباشه کافیه؟ آیا مادربزرگم بلند میشه با بریس؟ بدون عمل و پلاتین؟ اونم مادربزرگی که قبلش با عصا راه میرفت؟ با کمر دولا و آسم که نمیذاشت بیشتر از چند قدم راه بره 

و پایی که از شش ماه پیش شروع به ورم کرده...

چی میشه؟ 

واقعا چی میشه؟ 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۸
برگ سبز

نوبت عملش برای دوشنبه بود 

الان انداخته به فردا 

تو ادرارش هم نمدونم چرا خون اومده :/ مشاوره برا اونم خواستن 

وااااای خیلی استرس دارم 

خیییییلی زیاد 

خیلی می ترسم :/ :(

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۲
برگ سبز

آماده عمل دوشنبه 

کی؟ 

یه پیرزن هشتاد ساله لاغر مردنی پوک! 

استرس دارم یعنی! :| 

اصلا میتونه عمل رو تحمل کنه؟ 

مادر بزرگ مادریم 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۳
برگ سبز

خوب وقتی اینجا رو کسی نمی خونه 

و اگر بخونه اعصابش خرد میشه 

و اگه نظر بده فایده ای نداره 

خوب پس چرا بخوام عمومی بنویسم؟

پوکوندن هم فایده ای نداره چون درونم داره می پوکه 

و اینا چرک های همون درونِ دملیِ منه 

و باید یه جا ریخته بشه نه؟

تو خونه پر شده و جا نیست 

تو محله پر شده و جا نیست 

کم کم داره محل کارم هم پر میشه 

پس من 

مجبورم اینجا را داشته باشم 

خواستم این رو هم رمزی کنم 

اما گفتم کسی اححححححححححححیانا کنجکاو نشه 

خخخخخ

آیکون خودشیفتگی 

پس این احتمالا و حداقل تا اطلاع ثانوی آخرین پست عمومی من خواهد بود 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۴
برگ سبز

ظهر از جلوی خونه همسایه روبرویی رد شدم

هر روز رد میشم

یهو با خودم گفتم دیگه هر روز اینجاست 

بعله 

دیگه تازه عروسه 

و حتما تا حالا آمار من را بهش دادن 

تازه دادن نمی خواد 

با اون سر وصداهای روز پنجشنه مامان همه چیو خودش شنیده 

فقط کافیه که اون موقع اونجا بوده باشه 

و کم اون زن دایی لعنتیم ازمون آمار داره دیگه از این به بعد آمار دسشویی رفتنمون هم دستشه 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۰
برگ سبز

تو طرح قرآن خونی بیانی ها شرکت کرده بودم 

فکر کنم یک هفته ای هست نمیخونم 

یک حزب! به همین کمی هاااا

خواستم بگم همه ی برنامه های زندگیم همینجور بی اراده گیانه است! 

دیشب بیدار بودم تاااااااااا بعد از اذان صبح 

اما خوابم نبرد 

چرا؟ چون پهلوهام به خاطر بارون و سرد شدن هوا درد گرفنه بود و گشنه هم بودم 

و نون کم بود و دو لقمه زدم که غش نکنم :/ و یک پهلوبند دارم که خیلی گرمه تو کشو دراورم رو نگاه کردن بعد رفتم کمد اتاق عقبی رو هم دیدم و نبود 

دیگه حال نداشتم بازم بگردم با اینکه میدونستم این آخری خودم یه جایی گذاشتمش

حال اینکه فکر کنم از کجا شال پیدا کنم (چون تو کمد شال ندیدم و خودمم شال ندارم) ببندم به کمرم هم نداشتم 

خلاصه که با پهلوی دردناکم سر کردم تااااااا سحر 

بعد سحر که شد و چتهام با یه دوست تموم شد یادم اومد زیر تخت پهلوبندمه :/ 

و با تمام این بیدار بودنم نماز مغرب عشا نخوندم 

.

هر وقت مثل الان مجبور میشم بالای پله ها تا نتم قوی بشه به این فکر می کنم که پسر اول خونه وقتی مودم خراب شد مودم خودش را آورد و شارژ مودم را که من داده بودم و کلا من نت رو آوردا بودم خونه 

بعد من اصلا نفهمیدم مودم خودش را آورده چون مودمش در حالت مخفی بود! و بع کم کم فهمیدم که خواهرام به خاطر کار اینترتی وصل شدن به مودم 

و وقتی رفتم برا منم درست کنه پسری که هفت سال تو دانشگاه نرن افزار خونده و خیلی ادعاش میشه گفت نمدونم اسم مک گوشی تو کجاست و دست بسرم‌کرد 

چند وقت بعدش یه پسره خدمات تو بخشمون (نمدونم دانشجوی چیه) اومد تو سه ثانیه مک گوشیمو نشونم داد 

اما دیر شده بود 

من و اون پسر مثل ده ها بار دیگه تو دعواییم 

این بار اومد تو نماز لگدم زد که نمازم به هم خورد  

از کی بگم از چی بگم؟ نمی بخشمش 

هیچ وقت نه اون و نه مادرش رو که همه چی هممممه چی زیر سر اونه 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
برگ سبز

داره نفرینم می کنه 

منم میگم هیچ اشکالی نداره نفرین کن (البته که اشکال داره اما من عادت کردم) 

ولی خوشحالم که داری زجر می کشی 

می فهمی؟ از عمق قلبم خوشحالم که از دبروز منو جزوندی و الان داری میجزی 

خیلی ناراحتی که الان خونه ام میدونم 

والا خودمم هیچ رغبتی به این موندن ندارم 

اما 

وقتی به همه گفتم امشب افطاری داریم و وقتی دختره قبول کرده به جام وایسته هیچ بهانه و دلیلی ندارم که الان خودم سرکار باشم 

پس من در سکوت تو را تحمل می کنم تو هم نفرین کن تا جونت دربیاد 

میخواین بدونید چرا داره نفرینمی کنه؟ 

چون بابا بین حرف من و اون حرف منو قبول کرد 

اصلا رای خودش هم نزدیک به من بود 

ولی این زن الان میخواد بابای من خودشو کامل ذلیل کنه جلوی بنده خدایی

و اینقدر کوته فکره که فقط امشب و جلو دماغشو می بینه 

و آینده رو نمیبینه 

هنوز یادم نرفته از زمان اختلافاتم و بعد طلاقم 

هیچی یادم نرفته 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
برگ سبز

سیصد بار تصمیم میگیرم همه چیو تموم کنم 

در آخرین لحظه تو خانواده خودم بحث آنچنانی پیش میاد که باز برم دنبال همونا 

بعد میگن فلان 

بابا به خدا سوپاپ ندارم

همینا سوپاپ هامن :/ 

متاسفم که اینا سوپاپهامن که خودشون استرس زان 

من بدبختم 

بدبختم که از استرسی به استرسی می گریزم 

الا لعنت الله علی القوم الظالمین 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۲
برگ سبز

باز دیشب سی کیلومتر رانندگی کردم 

بعد شیفتی که از شانس همکارم یک ربع زودتر اومد و تونستم برم 

تمام بعد از ظهر دیروز برزخ بودم 

همون وسطای شیفت با یه مرد احمق بیشعور دعوام شد 

بعد پای این کتاب پنجشنبه فیروزه ای بغض داشتم و زور می زدم دیده نشه اشکام اما جلوی ریختنشون رو هم نمی گرفتم 

حالم بدجوری بد بود بد جوری 

ساعت های شش زنگ زدم مامان که بیا بریم مشهد 

بهانه افطار و سحر و هول هولکی بودن را آورد بعدم به نخود سیاه بابا حواله ام کرد که اگه اون بیاد باشه 

بابا رو هم صرفا از شدت دلتنگی واسه امام رضا زنگ زدم وگرنه که می دونستم قبول نمی کنه 

و اینگونه بود که ساعت هفت و ربع نشستم پشت رول به سمت جاده مشهد و سی کیلومتر رفتم تا اون امامزاده 

در حالی که شهرمون پر از امامزاده است 

اما می خواستم برم تو جاده مشهد 

می خواستم برم مشهد 

آه خدا اگه پسر بودم 

اگه پسر بودم...

اون وقت چه مشکلی داشت خودم می رفتم مشهد و نیمه شب یا حتی سحر بر می گشتم 

از اون ور هم مامان و بابا با پیشنهاد کی بوده نمی دونم افطار راه می افتند برن بیرون تو پارک 

منم نشستم تو اون امامزاده زیارت امام رضا بخونم که یهو یه دختر جوون با تسبیح زد تو سرم اونم چند بار 

کلا فازم از بین رفت وقتی گفت رو سرت یه سوسک بزرگه :|

هیچی دیگه بر گشتم و بیست دقیقه بعد منم تو پارک بودم 

مامان گفت اگه می گفتی اونجا رو ما مشکلی با اونجا نداشتیم گفتم یهویی شد 

ته دلم گفتم مشهد می خواستم نه اونجا رو 

اونجا برام مشهد که نمیشه و برای اونجا لازمتون نداشتم (چه خبیثم) 

ولی خوب تا نه و بیست دقیقه که رسیدم به اون پارک همچنان روزه بودم! 

مامان گفت تو جاده رو میخوای 

میخوا ی گاز بدی 

گفتم خیلی بدی چه راحت قضاوت می کنی 

وگرنه چرا الان حالم خوب نیست پس؟ 

اما حالم بهتر بود 

چون پشت رول بازم گریه کرده بودم 

چون مامان خیلی هم بیراه نمی گفت...







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
برگ سبز

تندیس دخترعقده ای بار آورترین مادر را باید به تو بدن...

البته بابت من! چون دیدم دخترای دیگرت را با آزمایش کردن روی من جور دیگه بزرگ کردی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۱
برگ سبز