http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 خاطره :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

خاطرات نود و هشت فراموش نشدنیه 

گرچه وحشتناکه برام که بییییست سال گذشته! 

ولی 

یادمه جام های بعد رو دوست نداشتم 

جام هایی که بازیکنان بی غیرت بودن و برای همین دیگه نگاهشون نمی کردم 

انصافا سالها بود با فوتبال مخصوصا ایانی قهر بودم 

اما امسال کی و کدوم وبی بود جرقه زد برام؟ نمی دونم 

اما 

دیشب شانسی شانسی سوراخ سوراخ شدن عربستان را دیدم و آخ کیییییف کردم (همون گل پنجم را ریدم و بعدم قیافه ی اون وهابی آدم کش را) 

و امشبم 

دمشون گررررررم :) 

اون طفلی که دنده هاش کبود شد الهی خوب شی 

خوب اسماتونو بلد نیستم خوب :)))

اون پسر مراکشی هم که طفلی با صورت خورد زمین الهی تو هم خوب شی و چیز مهمی نبوده باشه 

بلاتشبیه زمین خوردنش منو یاد حضرت عباس انداخت! :( 

خلاصه که 

غزال تیزپا 

عقاب آسیا 

استیلی شاهرودی گل محمدی و همممممه تون 

امشب بعد بیست سال 

از فوتبال ایرونی خوشم اومد :) 

تبریک :) 

پیر هم خودتونید! 

.

.

.

مادربزرگم سقوط همتراز داشته الان از صبح بیمارستان بستریه منتظریم نوبت ام آر آی ان شاءالله بدن (روز تعطیل:/) و ملتمس دعایم که چیز مهمی نباشه 

مامان بالا سرشه الان 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲
برگ سبز

آقای الف: طلا روتو چند قیمت خریدی؟ 

آقای ص: تو دویست و دوازده 

آقای الف: من تو صد و هفتاد خریدم 

ص: تا حالا چهار میلیون طلا براش خریدم 

حالا همشم برلیان انتخاب می کنه 

هرچی میگم طلا انتخاب کن دست میذاره رو برلیان 

ته دل من: برلیان 

و دلم می لرزه

بعد می گه یک نگینشم تا حالا افتاده 

میگم: یعنی خریدی یک نگینشم انداخته 

میگه آره میخواستم خودش ببینه چجوریه... میگه آخه دوست داشت! 

خدایا این دخترا چجوری رفتار می کنن انصافا که دوست داشتنشون اینقدر واسه شوهراشون ارزشمنده؟

چرا وقتی من تو طلافروشی برلیان چمدونستم چیه دست گذاشتم رو حلقه و گفت نهصد تومن نگینش برلیانه 

اومدم بیرون گفتم ولی مامان خیلی قشنگ بود 

بعد که با شوهرم تنها شدم بهم توپید!؟ که یعنی چی به مامانت گفتی ولی قشنگ بود دیدی که قیمتش نهصده باز گفتی...

که من جاخوردم و گفتم نه قصدم این نبود 

اما اون قصدش چی بود؟ اوه خدای من 

کل کمال زندگی من و اون چهار ماه بود! و خریدمون هم که تو ماه دوم انجام شد چرا اینقدر براش...

😔

اون وقت وقتی به شوخی میگم دیگه حسابی ازت پذیرایی می کنن و مادرزنت هی همش جلوت سفره پهن می کنه و... میگه آره دیگه تک دختر گرفتم و بعد میگم تو هم حسابی پیاده میشی 

یهو میگه پس آدم واسه چی میره سرکار 

ته دلم میگم آره زن یازده سال از خودت کوچکتر بگیری کلی ناز داره واست 

لابد مثل یه بچه شیرینه دختر ۲۱ ساله نه؟ یه دختر لیسانسه ی بیکار که براش خرج کنی و اونم 

حتما اونم ناز میاره...

برلیان 

چیزی که شوهرم واقعا خجالت نکشید بخاطرش سرم بتوپه! 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
برگ سبز
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۱
برگ سبز

دیشب که داشتم برمی گشتم یه تیکه سرعت رفت نزدیک ۱۵۰ 

منم زدم رو ترمز (نیش ترمز)

یا وقتی مثلا دوربین میدیدم 

و خوب چون شب بود دیر می دیدم و اگه دوربین روشن میبود حتمی جریمه میشدم 

چون متوسط سرعتم ۱۳۰ تا بود 

خلاصه رفتم تو تخیلات که الان یهو پلیس منو بگیره و بخواد جریمه بنویسه و ...

ازم بپرسه چند تا میرفتین 

و منم تخفیف بخوام و ... بعد بگم همکاریم و... بعد بگه بدتر و ...

یهو به خودم اومدم 

دیدم دارم بلند بلند حرف میزنم تو ماشین! 

بلند بلند!!

تا حالا نگفته بودم که نصف بیشتر روزم به خیالبافی می گذره نه؟ 

فقط همیشه سعی می کنم خیلی یواش حرف بزنم یا تو دلم تا کسی نشنوه 

ویشب که دیدم بلند بلند حرف میزنم با خودم گفتم داری با خودت حرف میزنی 

داری با خودت بلند بلند حرف می زنی 

یه چیزی بین خنده و گریه بودم :/ 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۷
برگ سبز

حالا دیگه خودمم که باید بگم 《آره فلانی چه بچه خوبیه چه پسر خوبیه کی باشه دامادی اونم ببینیم! :) 》

و خوب مثل الان که یک ساعت گذشته بشینم کمی غصه بخورم و حسرت ببرم و ته دلم چیزی...آهی...؟ 

خیلی زود همه چیز تموم شد 

خیلی وحشتناک زود 

.

.

تیتر: صحبتهای همکاران در مورد اینکه فلان دختر خوبه یا اینکه از من میپرسن فلان خانم مجرده؟ و بعد میگن کیسش خوب نیستا پولدار:/ نیست! 

که مثلا من حسودی نکنم! یا دلم غصه نخوره 



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۶
برگ سبز
پشت پنجره فولاد در حالیکه به علت یک تماس تلفنی هیچ حسی درم وجود نداشت فقط برای بچه همکارم که تا بدنیا اومده سر از ان آیسیو درآورده دعا کردم 
یه دوست مجازی هم هست که برای بچه دار شدنش دعا کردم 
کلا پای ثابت دعاهای حرممه به خودشم گفتم 
بعد رفتم نشستم تو رواق دارالهدایه فکر کنم 
گرم بود 
منم که منس! گرمام بیشتر :/ 
خدایا اومدم تو رواق پس چرا باد کولر حس نمی کنم :| تازه حدود ساعتای ۵ بعدازظهر بود و اینقدر گرم! 
مانتو و مقنعه ام را درآوردم! و فقط با چادر سفیدی که از دم در حرم گرفته بودم نشستم و تازه بازم بلوزمو از شدت گرما می تکوندم 
و خنده داریش اینجاست که خادمای ........ ِ حرم بهم گیر ندادن با اینکه فکر کنم گردنم دیده میشد
و دستمم هی از چادر میزد بیرون 
ولی خوب رواق زنونه بود وانصافا نمیدونم چرا کسی چادرش میفته رو شونه هاش بهش گیر میدن 
برگشتنی تنها نبودم 
با کسی برگشتم 
کسی که ایییینقدر به من گفت تو فقط باید تنظیم هیجانی بشی 
و من به سرت قسم میخورم بس که صادقی 
و طلایی! 
که من باورم شد! 😂😂😂😂😂😂

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۲
برگ سبز

دیشب تا پنج صبح به چت مشغول بودم :| نمیدونم آخرش به کجا میرسه ولی خوب دیشب از صمیمی هم رد شدیم 

امروز هشت و نیم بیدار شدم! و نه ونیم پاشدم و تا ده طول کشید پاشدنم (دوست داشتم بخوابم آخه) بعد رفتم صبحونه بخورم که اولین گیر مامان شروع شد و صبحونه نخورده برگشتم :/ 

بعد خواهرو برادر را برداشتم ببرم کار اداری ته شهرک! که خوب آماده شدن داداش کوچیکه مقداری طول کشید و در این حین من متوجه کلاهی که داداش بزرگ کلاشم سرم گذاشته شدم و اعصاب خردی دوم ایجاد شد که تا خود شهرک حرص خوردم 

رفتم کتابخونه کتابها رو پس دادم و دزیره گرفتم باز رفتم دنبال خواهر برادر و برگشتم رفتم یک کتابخونه دیگه و بعد ماشینو دادم اونا آوردن و منم رفتم دو تا بانک و بعد محل کارم برا شیفتهای اردیبهشت را ببینم. 

خونه که رسیدم رفتم دوش گرفتم که خوب من وسواسی ام و دوشمم ۵ یا ۱۰ دقیقه نیست :/ 

و امروز همون صبح که خواستم برم بیرون بس که خواهرم تعریف کرد از تورگردشگری داخل شهری گفتم من که امروز آفم بذار ثبت نام کنم. (من و خواهر کوچیکه) 

خلاصه ساعت دو و نیم باید اونجا می بودیم که خوب من مطمئن بودم راس ساعت راه نمیفته اما جلو داییم مامان شروع کرد به من پریدن و گیر دادن و منم نهار رو ول کردم بس که اعصابم خرد بود و باهاش دعوا کردم


و وقتی رفتیم به خواهرکوچیکه گفتم من صبحانه هم نخورده بودم و کیک خورده بودم و ببین سرویس ها نرفتن. ساعت دو و ۵۰ راه افتادند. 

خلاصه که الان جلو بخاری درازم 

خیلی خوب بود 

یه جای ییلاقی مشهور شهرمون! پایتخت آلو 

نگین ییلاقات شرق کشور 

اون وقت ما تا حالا نرفتیم 

دو ساعت و نیم پیاده روی 

حالم بهتره 

خدا رو شکر اومدم خونه و مامان نیست 

اعصاب دیدنش را ندارم 

واقعا ندارم

وقتی جلو دایی به خواهر کوچیکه گفت سری بعد با این نرو (چون یک لحظه گفتم نمیرم دلیل نداره چون خواهرم فقط اینجا رو پیشنهاد داده مثل مادربزرگها رفتار کنه و تیکه بارم کنه و پشت سرم حرف بزنه و همون مامان منو بسه) 

و فقط با ف.(پیشنهاد کننده ) برو 

آه قلبم 

الان که میومدیم گفتم اگه ف. یه تیکه گ و ه بذاره وسط هال مامان میگه به به 

اینم از این پست ما 

خواستم بگم رفتم ددر دودور آندورفین تو بدنم آزاد شده نمدونم چرا تهش اینجوری شد :/ 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۸
برگ سبز

انصافا اگه تو نبودی هر چقدرم همکار از ورای خطوط تلگرام می گفت به به بارون و منم می گفتم درسته سرده ولی قشنگه و اونم بگه من میرم بیرون ...

اگه تو نبودی من نمیومدم اینجا 

اصلا هیچ جا نمیرفتم حتی خیابونهای دور و بر خونه و محل کار 

نه فقط به خاطر اینکه لباسی برنداشتم و دما سه درجه است 

بلکه بخاطر اینکه کسیو ندارم و هوا زیادی دو نفره است 

و تو سه سال و نیمه با حضورت دو نفره های منی :) من و تو دو تا آبانی :) 




عطار به صرف آش رشته و دو عدد بلال آبدار و شیرین 

بس که خوشمزه بود دو تا خریدم :) 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۳
برگ سبز

خوب اینم باید بگم که وقتی از حرم برگشتیم و اون مسئله داداشم حل شد 

یهو دیدیم ماشین رو که بخاطر طرح زوج و فرد مسخره کنار خیابون تو یک کوچه پارک کردم نیست 

وای خدا 

اول گفتم ماشین اینجا نباید باشه 

و کوچه بعدیه 

اما مامان پیله کرده بود که نه همین کوچه بود 

رفتم کوچه بعدی و دیدم کوچه بعدی که اصلا اون نیست 

و دیوونه شدم از استرس 

من می فهمم اونا که حیوون خونگی دارن چی میگن 

من موجود غیرزنده ای را که باهاش اینور اونور رفتم را عاشقشم 

می دونی چرا؟ چون عاشق آدمی نیستم 

چون خاطره های قشنگم بعد حسین و داداش کوچیکم این ماشینه 

فقط! 

خوب خلاصه که جونم براتون بگه آژیته شدم حسابی 

و داشتم سکته می کردم 

و بعد چند دقیقه وقتی دو تا کوچه پایینتر دیدمش بلند داد زدم وای عزیزم! 

و دویدم جلو و نشستم توش و رول را بغل کردم 

آه قلبم! من واقعا غصه می خورم از این حجم تنهاییم که عاشق ماشینمم 

که یار غارم ماشینمه 

و خود غارم هم هست! 

آه قلبم! :( 

صبح امروز که می خواستیم بیایم از خونه خاله بیرون و من باز برج زهر مار بودم 

از حرفهایی که خواهرم دیشب گفته بود و اینکه صبح مامانم می گفت خوب تو برو حرم (ساعت ده صبح ) و من نمیخواستم برم روز جمعه و اینکه نرده میذارن تو حرم و اینکه شب قبل حرم اونجوری شده بود و اینکه گفته بودن ما تا ظهر برمی گردیم ولی برنامه عوض شد(به اختیار اونها نبود) و اینکه گفتم اگه بیام فردوسی شما از اونجا میگین خودت برو و مامان گفت آره و من گفتم آره می دونم اینو میگین و گفتم شما زیادی منو مستقل حساب کردین ((که از اون سر شهر (بیرون شهر بهتره گفته بشه به محل آرامگاه فردوسی) تو ذهنتونه برگ سبز خودش برمی گرده!))

و گفت پس برو حرم 

گفتم هیچ جا نمیرم و باز بعدش گفتم‌من الان میرم ترمینال به خونه مون.

آه قلبم 

خلاصه زدم بیرون و اومدم کنار ماشینم و بوسیدمش 

و پروفایلم الان رژ لب شکیلم رو ماشینمه 

اومدن پایین و گفتن تو رو برسونیم ترمینال؟ که گفتم چرا منو مسخره می کنین؟ من فردوسی را گفتم نه اینجا که محدوده دانشگاهمه :/

خلاصه آوردنم دم مترو و من برگشتم 

رسیدم بخش خوشحال بودم 

کلا اومدن به اینجا منو خوشحال می کنه و صرفا وقتی که تو محل کار به خونه و خودم و تنهاییم فکر کنم ناراحت میشم 

وگرنه اینجا خوبه 

و برای همینه از این بخش نمیخوام برم 

تنها بخشی که دَرِش احساس خوب می کنم و نه احساس آرامش چون اینجا پراسترس ترین بخشه 

اما اینجا پرآدم ترین و پر مردترینه 

مرد 

همون موجودی که مصاحبت باهاش بهم انرژی میده :((((

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۲
برگ سبز

به مخیله ام هم نمیرسید که دکتر ب. در موردم فکرهایی داشته دکتر ب.! من! ازدواج! 

وگرنه هیچ وقت باهاش راهیان نور نمیرفتم چون خودمو می شناسم 

خودم که ته سوتی و گند کاریم 

انصافا آبروریزی از اون بالاتر هم ممکن بود؟ فراموش نمی کنم چطور با باز کردن دهنم خودمو مسخره کردم :/ 

مامان به من نگفت 

نگفت دختر اون که ازت عکس گرفته اون که بهت گفته چقدر با بچه ها خوب تا می کنی و اون که تو رو برد برای پرستار کاروان راهیان نور همش منظور داشته 

اون موقع چند ساله م بود؟ ۲۴ 

در بیست و چهار سالگی اینقدر خر بودم که شاخکام نجنبید 

نجنبید! 

اه 

ولش کن 

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۳
برگ سبز