http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 خاطره :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

نصف پستی که دیروز وعده دادم را فراموش کردم! 

آخه اول صبحمون که شد حرص خوردن 

بعد هم که گوشیو نزدیک ظهر خاموش کردم زدم به شارژ و فراموش کردم با خودم ببرم 

شیفتِ دیروزم بالین بود و من تنها دختر اون قسمت بودم من با سه تا آقا و آقای دکتر 

شیفت خوبی بود انصافا 

امشب شیفت غیر بالینم امیدوارم آقای ت. باشه خیلی دلم میخواد باشه! دیشب که نبود الحمدلله 

اما کودک درونم را تا دم چشمه بردم مربوط به پریشبه که بابت کار کامپیوتری که فکر کنم سه هفته است علافمون کرده رفتیم یه مرکز کامپیوتر و من سی دی مجموعه پرین را دیدم و تا دیدم ورداشتم و خریدم! ❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💓💓💓💓💗💗💗💗💗❤❤❤

وای خدا آهنگش منو می کشه! 

داداشم میگه آهنگشو دانلود می کردی

گفتم قبلا این کار رو کرده بودم اما تیتراژشو میخوام 

اون گلها 😍

اون قاصدکها😍

خلاصه که هنوز قسمت نشده بذارم و ببینم 

اما امروز چون شبکارم و تا شب بیکارم ان شاءالله میشینم نگاه می کنم 

فکر کنم مامان هم استقبال کنه 

دیروز ماکارونی درست کردم یعنی دیدم بسته ماکارونی را روی تخت آشپزخونه اما تا مامان نَگه، برنمی دارم درست کنم 

مامان هم دوازده و نیم اومد گفت درست کن (تو پارکینگ بود)

منم یک و ربع دیدم یک مقنعه دارم که تمیزه و اون مقنعه چُنان بود که گویی در دهان گاو یکبار جویده و بار دیگر نُشخوار گردیده است! خلاصه نشستیم اونم اتو کردیم و شد یک و نیم و رفتیم سر کار 

و ماکارونی نخوردیم و در حالت غش و ضعف!! نگهبان با پول صندوقدار رفت ساندویچ کالباس واسم خرید (چون کیفم طبقه پایین بود و اگه پول را نمی دادم به نگهبان بعید نبود بره با پول خودش بخره و خوب من با صندوق دار راحت تر میتونم پول پس بدم تا با نگهبان)

حالا شب اومدم می بینم هیییچ اثری از بسته ماکارونی که درست کردم نیست 

امروز صبح میگه سه مرد خونه ناهار دیروز رو بلعوندند 

مدیونید فکر کنید یه ساعته نوشتم تا بگم خیلی ماکارونیم خوشمزه بوده چون سابقه نداشته همچی اتفاقی تو خونمون! 😀😀😀

خوب دیگه وَخِزَم برم سی دی باخانمان بذارم شیش تومن پولشو دادم  


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۴
برگ سبز

آقای ت. متولد یک سال بزرگتر از من! شوخ طبع 

آخ من می میرم با آدمهای شوخ طبع! 

از وقتی فهمیده من از صدای ناگهانی می ترسم و وقتی سلام می کنه چون پشت سر من قرار می گیره من رعشه و جیغ و...  پشت گوشم سلام میگه از عمد که منو سکته بده 😂

خلاصه که امشبم ایشون شیفت اومد و من که باید تا هشت وایستم (نیم ساعت همپوشانی با شیفت شب) وقتی ایشون باشه یهو می بینی تا هشت و نیم یا مثل امشب تا نه! وایمیستم به صحبت و خنده و چخ چخ و گاهی هم غیبت و 🙄


خلاصه دیدیم ساعت شد ۹! خوب ماشینم که فعلا جاش تو حیاط بیمارستان خوبه چون پارکینگ خونه را فعلا نمیشه استفاده کرد، گفتیم زنگ بزنیم اسنپ 

و به همکارا هم گفته بودم از سر ماجرایی که از اسنپی در تهران شنیده بودم راستش از اسنپ اندکی چشم میزنم 

خلاصه هموژور با آقای ت. و آقای ع.ر. کوچولوی دوست داشتنی خودم (گوگولیِ متولد هفتاد و پنج) حرف میزدم که پیغام اسنپ شما رسید اومد و من رفتم دم در 

دو سه دقیقه وایستادم و نیومد! زنگ زدم گفت دارم از خیابون میام بالا 

گفتم این خیابون که ممنوعه! گفت ایراد نداره میام بعد گفت ببخشید من سرویس آخرمه پسر عمو ام هم سوار کردم مشکل نداره؟ 

گفتم نمدونم 

با خودم گفتم پسر عموش آدرس خونه مونو یاد بگیره :| 

دید می گم نمی دونم گفت من الان میام 

گفتم پس من میرم داخل. گفت وایستین رسیدم سریع سوار شید (ازدحام فوق العاده دم در که با یک طرفه شدن خیابون هم حل نشده) 

گفتم باشه و قطع کردم و پریدم تو 

گفتم به آقای ت. میگم بیاد سوار ماشینم کنه من میترسم! 

رفتم تو و گفتم

آقای ع.ر. گفت لغو بزن 

لغو زدم 

گفت وایستا چند دقیقه دیگه دوباره درخواست بزن همین بود باز لغو بزن! گفتم ساعت ده شب میرسم خونه! 😂😂😂

آقای ت. گفت ر. تو درخواست بزن خوب

گفت فرق نداره مسیر همینجاست 

خلاصه دوباره درخولست زدم و اینبار عکس طرف رو نشون نمیداد

ت. میگفت این داداششه 

سوژه ای شده بود قضیه 

آقای ن. نیروی شبکار خودم اومد باز ماجرا رو واسه اون تعریف کردم 

یهو پیغام اومد اسنپ شما رسید 

گفتم ت. بدو که اومد 

و ت. باهام اومد بیرون و منو سوار ماشین کرد😊

و چه حس خوبی بود 

چند سال پیش علیرضا دانشجومون که خونه دانشجوییش نزدیک خونه ما بود قبول کرد در یک شب زمستانی پشت سر من راه بیاد تا من پیاده برم خونه 

چقدر راحت رفتم خونه 

و یادم نمیره یبار دیگه همون مسیر رو چند وقت بعدش رفتم و چهار تا جوون نزدیک خونمون چه متلکای جنسی رکیکی که بارم نکردن!!! علیرضا امیدوارم با خانمت خوششششبخت زندگی کنین ❤ تو هم خیییییییلی پسر خوبی بودی ☺

خلاصه که الان خونه ام 

با انرژی ای که آقای ت. و آقای ر. نازنین بهم دادن 

آخ چی میشد من شبکار بودم امشب 😭😭😭

ت. می گفت من فکر کردم شما شبی 

تازه بهشونم گفتم که آخرای کارم تو اینجاست و من و همین آقای ن. شبکار باید برگردیم بالین 😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢

فردا صبحکارم 

می بینمشون اگه زود برم ☺

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۳
برگ سبز
لبخندش فقط مال همون جمله است 

گفته بود نوزدهم عروسیمه منم گفته بودم برات آستین میارم 

چرا؟ چون هر بار شیفت بود میومد می گفت کلید رو بده آستین بردارم 

پسرمون کارشناس اتاق عمل بود واسه همین گزادش نباید می نوشت و جاشم مشخص بود و گچ گیری هم آستین لباس رو کثیف می کنه 

تنها کسی بود ازم آستین می خواست گرچه وقتی دیگران آستین رو می دیدن با ذوق می پریدن جلو و اونا هم می خواستن 

خلاصه که دیشب عروسیش بود و من تا همین دیروز عصر تصمیمم به رفتن بود 

آخه خیلی گفته بودم میام! 

ولی خوب چون مثل اون دفعه اجبار نشدم (اون بار با بچه ها تو بیمارستان برنامه ریخته بودیم) توانایی چرخوندن برنامه ام رو داشتم 

و خوب دو روز بود به نرفتن فکر می کردم علتشم صرفا سیکل ماهانه ام بود! که تو اوجش بود و من وسواسی نمتونستم برم حموم! به همین سادگی به همین چرندی!! 

خواهر کوچیکه رفت مشهد با مامان و بابای علی 

اون بین عروسی و نمایشگاه ماشین مشهد دومی رو انتخاب کرد 

منم عصر خوابم برده بود و وقتی مامان اومد بیدارم کرد اونم اونجوری حس کردم بهتره باهاشون باشم 

رفتیم سر خاک ها و بعد رفتیم خیام و تا جایی جا داشتم والیبال (پاس پاس خودمون) با داداشم بازی کردم 

خوب بود 

ناراضی هم نیستم نرفتم عروسی 

عروسی بعدی چهارشنبه این هفته است بعدی چهار شهریور 

این دو تا رو بچه ها حتتتتتتما میرن چون مال دختراست اما من واقعا دلم یجوریه عروسی دخترها رو برم :| 

اما آخری که هفت شهریوره مال یه پسر مذهبی و بسیجیه که دوست دارم برم چون پسر خوبیه 

دیگه ماییم دیگه همش چسبیدیم به پسرا!
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۱۱
برگ سبز

این یه جمله ی بسیاااااار پرمفهومه که من واقعا نمی دونم طرف چون مرد هست نمیتونه راحت در مورد من اظهار نظر کنه یا واقعا موارد منفی هست که باز دلش نمیاد بهم بگه! :| 

این عبارت آقای ت. هست 

همون شوخ طبعی که کل شیفت با همدیگه میگیم می خندیم 

دیشب خانم ح. گفت نه تو تیز نیستی جنم یعنی 

بعد من داشتم هموژور نگاش می کردم آقای ت. هم همینطور 

بعد گفت یعنی بی شیله پیله ای 


نگام کرد به ت. نگاه کرد گفت خوب گفتم 

گفت اول بردیش پایین بعد خیلی داشت میرفت پایین 

گفتم با جمله آخر کشیدیم بالا 

گفت پنجاه پنجاه کردم دیگه نه؟ 

گفتم پنجاه؟ (ته دلم گفتم یعنی نمره ام پنجاه هست:/ ) 

گفت نه تو دلسوزی مهربونی 

اون قبلا ها که با هم دوست نبودیم صمیمی نبودیم (فکر کنم چهل و خورده ای سنش باشه) یبار دیدم به مریض یه چیزی دادی بخوره(یا همراهی مریض؟) بعد گفتم چه عجب یه پرستار مهربون دیدم 

ته دلم گفتم نکنه نیم ساعت پیشو میگه :| که ظرف فرنی دستم بود مادر و بچه جلویم آمدن من تعارف کردمشون :/ باز با خودم گفتم از وقتی از بالین در اومدم از این کارها بیشتر می کنم چون در بالین نمی بینمشون که همش تو خط رگ گیری و ... باشم 

آقای ت. هم می گفت نه شما 

چی بگم! 

چی بگم؟ :/ گفتم تو یبار دیگه هم اومدی در مورد من حرف بزنی همینو گفتی 

باز من من کرد 

آخرش گفتم حسم نسبت به جمله چی بگم انگار دارن فحشم میدنه 

خلاصه که وقتی سراسر شب رو بگی و بخندی عیبتو یه جورایی به رخت می کشند دیگه 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۳
برگ سبز

دیروز آف شبکاری بود 

تا ده که تو رست موندم ولی نخوابیدم 

بعد اومدم خونه و یه ساعتی تو تلگرام بودم و کسی خونه نبود 

خوابم برد و ظهر بیدارم کردن بیا بریم آبشار با پیاده روی 

رفتیم از ۲ونیم که رفتیم تا حدود ده شب که برگشتیم 

خونه رسیدیم بابام با قیافه ی مغموم و استرسی و 

بعد فهمیدم داداش ماشینو برداشته 

برام مهم نبود فقط فهمیدم عینک نداشته 

و کمی استرس گرفتم 

کمی! کمی! 

وقتی اومد شروع کرد هارت و پورت برا خواهر کوچیکه و من که گفتم نباید این کار رو می کردی فرافکنی کرد به قضیه ی عینکش 

و من نجوشیدم 

من منفجر شدم :( 

هی 😔

بابا رفته از صبح جواب تلفن خونه رو نمیده 

مامان داره میگه دیشب پنجره ها باز بوده همه خونه ها باز بوده و همه صداتو شنیدن و ماشینم ماشینم کردنهاتو 

گفتم مهم نیست 

مهم نیست برام 

نه کسیو فرستادن تا حالا نه هم میفرستن به درک 

دوباره با مامان بحثم شد میگه چرا صداتو می بری بالا 

گفتم همون اول گفتمتون نمدونم چرا یهو منفجر شدم 

شاید چون همه اداهای بابام واسه ما بود و وقتی اون اومد گرفت خوابید! 

که من مقصر بودم چرا سوییچمو قایم نکردم! 

بابام با اصل ماشین برداشتن اون مخالفه 

من نه 

بابام وقتی میریم بیرون یکککککک بار نذاشته این پسر پشت رول اون بشینه که ماشین بابا خیلی کار کرده 

اما من نه 

چون من به دست فرمون این پسر اعتقاد دارم 

اما بابام نمدونم چه مرضی داره نمی ده :/ 

اعصابم خرده 

خررررد 

اینم یه روز ورزش ما! 

وح وح وح 

مزخرف چرند 

مامان داره میگه این حص...ها با شوهر تو فامیلند (راست میگه پسردایی دامادشون میشن) این عر...ها هم که رفتن واسه پسر مجردشون دخترخاله مطلقه ی دخترداییمو گرفتن (حص ها و عر ها همسایه مونند)

میگه چقدر میخوای خودتو به خواب بزنی اگه گوش به گوش برسه به فامیل...

فامیل؟ یعنی انصافا فکر می کنه فامیل، منو یه دختر عادی می پندارن؟ 

از زبونشون شنیدم هم عصبی بودنم و هم افسرده بودنم را بهم گفتن 

من خواب نیستم 

بیدار بیدارم 

فقط برام مهم نیست 

زندگی گوه مزخرفم 

ساق پاهام گرفته 

تنها چیزی که از پیاده روی دردناک طولانی دیروز با خودم آوردم 

حتی یه ذره خوشی تو وجودم نموند 

اح اح اح 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۳
برگ سبز

بنویسم؟ 

رفته بودیم تفریح

برگشتیم دیدم داداشم بدون عینک! ماشین منو برداشته! 

فقط کمی استرس گرفتم کمی! 

بابا می جوشید 

با مامان بحث می کرد و دعوا که چرا رفتی!؟ 

عینک کجا بود؟ رو چشم خواهر کوچیکه که شیشه اش شکسته و جالبه که شماره چشمش با داداش یکیه 

داداشم اومد 

دیدم صداش میاد بذار بیام حسابی میزنمش 

قصدم این بود سکوت کنم چون دیدم بابا چقدر غرولند و بحث می کنه 

اما با این جمله ش کفری شدم و گفتم دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ 

که داداشم شروع کرد به بحث با مضمون اون چرا عینک منو برداشته من از پنج بعدازظهر بیدارم میخواستم بیکارباشم؟ که من دیگه منفجر شدم که مگه ماشین من اسباب بازیِ توئه؟ 

جالب که بابا سکوووووت! 

وقتی رسیدم به جیغ بنفش کشیدن! :/ (که الان گلوم درد می کنه از شدت جیغ زدن) بابا گفت جیغ نزن و اینا 

داداشم با مامان و خواهر کوچیکه بحث می کرد به بابا گفتم چرا الان ساکتی تا اون ور بزنه؟ مامانم می گفت نگاه کن با خودش میگه زنش هست پسرش با اون بحث کنه 

خلاصه که دعوایی شده بود دیگه که صدای من و داداشم بلند بود و آخرش بابا بعد بستن پنجره آشپزخونه گذاشت رفت 

و اون آخرم بابا و مامان بازم به هم زبانی پریدن :| 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۳
برگ سبز

عصر خوابت ببره در لباسهای نجس! 

بیدار شی ساعت شش باشه 

بری حموم بیای برای یه دوش حدود یه ساعت علاف بشی! 

ساعت هشت بری آرایشگاه و نه و ربع بیای بیرون! 

نه و سی بیمارستان سر قرار باشی 

یکی تو خونه شون گربه رفته باشه و نیاد! اون یوی تو بیمارستان سگک کفشش خراب بشه! راننده تو حیاط معطلتون باشه 

آخرش راننده بگه من شاید زودتر برگردم 

به سگک خرابه گفتم میگه زود برمی گردم ما کی برگردیم؟ گفت شام رو بخوریم دیگه 

گفتم ک. ما شام بخوریم راه میفتیم 

گفت شاید برای شامم واینستم 

سوپزوایزر هم وسط حیاط ظاهر شد 

اول که به من گیر داد و شوخی که چرا اون جوریم 

آخه شالم را تا جلو چشام داده بودم جلو (روم نمیشد راننده متولد ۶۶ بود و خجالت می کشیدم حالا خوبه هییییچی آرایش نداشتم) 

خلاصه که من که فقط از زور دیر شدن ماشین رو برداشته بودم تا بیمارستان بردم دیدم باید خودم بشینم پشت رول 

گفتپ ک. بیا 

اومد گفتم ببین سوییچ اصلی ماشینم گم شده من از اینش می ترسم 

گفت نه بابا و ... گفتم پس رسیدیم خودت میگی برگ سبز (اسم کوچیکمو گفتم!!) اینجا پارک کن گفت باشه 

بعدشم گفتم خارج شهره گفت من همراهتون میام نترسین 

ما راه افتادیم 

و کلا اون از یه مسیر رفت ما از یه مسیر!!! 

گفتیم اول جاده اش وایستا 

وایستاد 

ما از یه مسیر دیگه وارد جاده شدیم و ازش جلو افتادیم! :))) 

بعد ندیدیمش 

نگرانش شدیم کلی 

که چشه 

وقتی رسیدیم جفتمون پرسیدیم ک. چته؟ حالت خوبه؟ مثل همیشه نیستی... 

گفت یکی از بچه هام تب کرده 

و برا همینم میخواست زود برگرده 

هیچی دیگه رفتیم داخل و ترکوندیم :)))

اون دختر که گربه اومده بود خونه شون هم خودشو رسوند 

از راه برگشت سوییچو انداختتم تو قفل ماشین وا نمیشه 

هی به چپ بپیچون به راست بپیچون 

به همکارم میگم نکنه اشتباهیه 

رفتم پشت ماشین می بینم پلاک من نیست! :)))))) 

جاتون خالی خوب بود 

یه آهنگ دهه شصتی گذاشت که خیلی دوست داشتم آسه آسه :) 

خلاصه که با سگک خرابه رفتم و با دو تا بزرگتر بخش برگشتم 

یکیشون اون ور خیابون میشینن 

گفت خونه رو تازه گرفتن 

گفت خانم م. خونه شون اینجاست 

حدودشو می دونستم 

اون ور خیابون یه کوچه بالاتر 

اما امشب نشونم داد 

یه کوچه بالاتر از دقیقا خونه پدرشوهرم 

که البته پدرشوهرم بعد طلاق ما خونه رو داد به پسر دیگرش و رفتن یه جای توپ شهر (اجاره کردن یا خریدن نمی دونم) 

شاید بهانه شون خود من بودم که یه شب با ماشین و داداش کوچیکه رفتم جلو خونه شون و دعای کمیل پهش کردم با صدای بلند و نور انداختم رو ساختمونشون و گریه می کردم 

شایدم واقعا خجالت کشیدن 

نمی دونم 

خلاصه خانم م. که هیچوقت دوستی و دشمنی خودش و دخترش برام مسجل نشد از اونی که فکر می کردن به اون ساختمون نزدیکترن...

.

.

.

.

.

امشب بعد مدتها یه عروسی توپ رفتم 

در کل عمرم 

عروسی دختر خاله ام ن. برام یه چیز دیگه بود 

عروسی جفت خواهرامم خوش گذشت 

امشبم رقصیدم 

کاری که تو عروسی خواهرای خودم اجبارا نمتونستم بکنم :/ به خاطر عقاید مامان و خواهرا 

که دقیقا سال ۸۹ درست شد :| و من چه مصیبتی سر جشن عقد خودن بابت این مسئله کشیدم 

و اصلا هم قبولش ندارم 

هر آخوندی گفته رقص حرامه خودش حرامه و چسوکی بیش نیست 

چون من الان بالاخره حالم خوبه 

بعد اییییییییین همه جوشی که زدم و حرصی که خوردم 

و الان تصمیم دارم تمام عروسیهای همکارامو برم 

حتی عروسی خانمها رو 

مرده شور احکام خرکی من درآوردیشونو ببرن 

مطمئنم خدا با این شادی مخالفتی نداره 


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۷
برگ سبز

دیروز مشهد بودم 

یعنی پریشب بعد از شیفت رفتم مشهد با سواری 

و ما ادراک سواری! 

به بابا گفتم لطفا منو برسون و ماشین برام بگیر که معذبم 

آقا ما حدود بیست دقیقه وایستاده بودیم یه عالمه سواری شخصی خالی 

اتوبوس هم بود که گفت بیست دقیقه دیگه 

خلاصه اون قدر وایستادم که دست از پا درازتر سوار اتوبوس شدم 

بعد یه مادری با پسر جوونش سوار شدن 

و تا سوار شدن پسرک پیاده شد با یه شخصی گذری یک دونه مسافردار صحبت کنه و خوب منم پریدم و سوار شدم 

و خلاصه رفتم خونه خاله 

.

.

.

صبح ساعت ۶ بیدار شدم! 

و هشت دانشکده بودم و فقط ۶۰ ثانیه اونجا کار داشتم! 

داستان فارغ التحصیلی احتمالا تازه شروع شده :( 

خلاصه که مامان گفت برو برای داداش سربازت میوه و پنیر و طالبی بگیر 

و پیاده روی من تو مشهد جهت پیدا کردن میوه فروشی و سپس رفتن به سمت پادگان 

سپس پیاده روی تا درب پادگان 

سپس صحبت با مسئولش 

سپس رفتن تا درب بعدی تو ظل آفتاب و منسِ منِ گرمایی (اون مشاور هه بوووود یه خاصیت خوب داشته باشه طرز رفتارش و حرفهاش درباره نجاست ها بود که حس کنم یک کمی بهترم کرده البته یک کمی فقط و کاملا انتخابی) 

بعد باز پیاده رفتم تا برسم به مسیری برای حرم 

خیلی خسته بودم 

کلی علاف شده بودم منتظر داداشم و ندیده بودمش 

دلم میخواست برگردم خونه خاله 

کلیدشونم داشتم 

اما هم مامان گفت برو حرم 

همم نمدونم چه مرگمه فکر می کنم نرم بی احترامیه! :/ 

با بی میلی فراوان رفتم و ساعت یازده حرم بودم 

فقط! یه اذن دخول و صلوات خاصه و یه دونه سلام به امام حسین! و تا ساعت دو حرم بودم و هییییییییچ! 

و فقط در حال تماس با خونه و بابا و موبایل سرهنگ و دژبان ...

دیگه رفتم خونه خاله 

ساعت سه بود 

خسته و هلاک و بسیاااااااااار خواب آلود 

ولی 

منم 

برگ سبز

دختری که عصرها خوابش نمیبره 

داداشم زنگ زد بیا الان راه بیفتیم (ساعت ۴) گفتم نمیتونم 

و داداشم اومد 

و ساعت ۶ و ده دقیقه به زور یه لیوان قهوه بلند شدیم بریم 

از ساعت ۶ و ۳۵ دقیقه تو ماشین شخصی نشستیم و ۳۵ دقیقه فقط برای یک مسافر معطل شدیم و اتوبوس هم رد شد 

و چقدر حرص خورده باشم؟ و وقتی راننده راه افتاد سرعتش از ۱۱۰ بیشتر نمیشد :/ :| 

وااای خدا 

میگفت یک ساعت و ۱۰ دقیقه تو راهه 

اما رفت بنزین هم زد 

و خلاصه کنم من یک ربع به ۹ شب رسیدم سرکار 

خواب آلود خسته مرگ خواب و هلاااااک 

و اونقدر گفتم آقا زود برو که گفت بهتون بر نخوره خیلی غرغرویین 

منم گفتم چند ساله کارم رفت و آمده و امروز عجله دارم 

دیشب شلوغ بود 

و من خیلی حالم بد بود 

و روی صندلی یا تهوع می گرفتم یا سرگیجه و سرسنگینی 

اتاق پشتیمون یه تختی هست که هی می رفتم روش دراز میکشیدم 

اما از شانس هی صدام میزدن 

دیشب طوووولاااااانی ترین شب کاری من بود 

اصلا تموم نمیشد 

وای خدا همه می گفتن چشمات باز نمیشه 

داشتم می مردم 

ساعت ۴ به مسئول شیفت گفتم ف.م. منو ۷ بیدار نکن 

گفت نمیشه 

گفتم حالم بده به هدنرس بگو 

گفت منم حالم بده 

گفت می دونی که گیر میده راست هم می گفت 

گفتم شده توبیخی بخورم نمیام 

حالم بده خییییلی بده 

رفتم پایین و گوشیو باز هم برا ۷ کوک کردم .

بعد گفتم نه ۷ زوده میذارم ۷ و ۲۰ 

و ۷ صدای مسئول شیفتو شنیدم اومده بود همه رو بیدار کنه 

و هفت و بیست صدای گوشیمو 

و صدای صبحکارا که تو اتاق بغلی لباس عوض می کردن 

و خوابیدم 

خوابیدم تا یازده و خورده ای 

که اگه نمی خوابیدم برمی گشتم خونه خدا می دونه خوابم می برد یا نه 

آخیش :) حالم بد بودااااااا

خراب شده ی مشهد فکر کردم چه خبره! می تونستم امروز که اساسا آف بودم برم مشهد و همچی شیفت سنگینی و همچی خستگی بیش از حدی را تحمل نکنم 

آخرش دیروز فهمیدم اصلا به من برای داداش نیازی نبوده! 

میوه و این چیزا هم که الکی بود چون داداش را مرخصی دادن دیگه :| 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۴
برگ سبز

خاطرات نود و هشت فراموش نشدنیه 

گرچه وحشتناکه برام که بییییست سال گذشته! 

ولی 

یادمه جام های بعد رو دوست نداشتم 

جام هایی که بازیکنان بی غیرت بودن و برای همین دیگه نگاهشون نمی کردم 

انصافا سالها بود با فوتبال مخصوصا ایانی قهر بودم 

اما امسال کی و کدوم وبی بود جرقه زد برام؟ نمی دونم 

اما 

دیشب شانسی شانسی سوراخ سوراخ شدن عربستان را دیدم و آخ کیییییف کردم (همون گل پنجم را ریدم و بعدم قیافه ی اون وهابی آدم کش را) 

و امشبم 

دمشون گررررررم :) 

اون طفلی که دنده هاش کبود شد الهی خوب شی 

خوب اسماتونو بلد نیستم خوب :)))

اون پسر مراکشی هم که طفلی با صورت خورد زمین الهی تو هم خوب شی و چیز مهمی نبوده باشه 

بلاتشبیه زمین خوردنش منو یاد حضرت عباس انداخت! :( 

خلاصه که 

غزال تیزپا 

عقاب آسیا 

استیلی شاهرودی گل محمدی و همممممه تون 

امشب بعد بیست سال 

از فوتبال ایرونی خوشم اومد :) 

تبریک :) 

پیر هم خودتونید! 

.

.

.

مادربزرگم سقوط همتراز داشته الان از صبح بیمارستان بستریه منتظریم نوبت ام آر آی ان شاءالله بدن (روز تعطیل:/) و ملتمس دعایم که چیز مهمی نباشه 

مامان بالا سرشه الان 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲
برگ سبز

آقای الف: طلا روتو چند قیمت خریدی؟ 

آقای ص: تو دویست و دوازده 

آقای الف: من تو صد و هفتاد خریدم 

ص: تا حالا چهار میلیون طلا براش خریدم 

حالا همشم برلیان انتخاب می کنه 

هرچی میگم طلا انتخاب کن دست میذاره رو برلیان 

ته دل من: برلیان 

و دلم می لرزه

بعد می گه یک نگینشم تا حالا افتاده 

میگم: یعنی خریدی یک نگینشم انداخته 

میگه آره میخواستم خودش ببینه چجوریه... میگه آخه دوست داشت! 

خدایا این دخترا چجوری رفتار می کنن انصافا که دوست داشتنشون اینقدر واسه شوهراشون ارزشمنده؟

چرا وقتی من تو طلافروشی برلیان چمدونستم چیه دست گذاشتم رو حلقه و گفت نهصد تومن نگینش برلیانه 

اومدم بیرون گفتم ولی مامان خیلی قشنگ بود 

بعد که با شوهرم تنها شدم بهم توپید!؟ که یعنی چی به مامانت گفتی ولی قشنگ بود دیدی که قیمتش نهصده باز گفتی...

که من جاخوردم و گفتم نه قصدم این نبود 

اما اون قصدش چی بود؟ اوه خدای من 

کل کمال زندگی من و اون چهار ماه بود! و خریدمون هم که تو ماه دوم انجام شد چرا اینقدر براش...

😔

اون وقت وقتی به شوخی میگم دیگه حسابی ازت پذیرایی می کنن و مادرزنت هی همش جلوت سفره پهن می کنه و... میگه آره دیگه تک دختر گرفتم و بعد میگم تو هم حسابی پیاده میشی 

یهو میگه پس آدم واسه چی میره سرکار 

ته دلم میگم آره زن یازده سال از خودت کوچکتر بگیری کلی ناز داره واست 

لابد مثل یه بچه شیرینه دختر ۲۱ ساله نه؟ یه دختر لیسانسه ی بیکار که براش خرج کنی و اونم 

حتما اونم ناز میاره...

برلیان 

چیزی که شوهرم واقعا خجالت نکشید بخاطرش سرم بتوپه! 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
برگ سبز