http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 خاطرات :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

بعد از مدتها ماشینو دیشب گذاشتم تو پارکینگ 

البته که دنده عقب این کار رو کردم 

با خودم گفتم دختر فردا تا شب ماشین تو کوچه می مونه میسوزه 

دل منم میسوزه 

ولی خوب چند روز بود مامان میگفت ماشینو بیار تو گاراژ منم می گفتم مامان نمیتونم می دونی که 

می گفت قبلا که دنده عقب می تونستی 

آخه ما کوچه مون یه جور خاصیه :/ یکی عقب نشینی کرده یکی نکرده :| 

ولی بازم دنده عقب به مدد آینه ها و آلارم دنده عقبم که انصافا دمشون گرم هر کی این یکیو اختراع کرد می تونستم ماشینو ببرم داخل 

وگرنه دنده جلو اصلا چشمم تشخیص نمیده 

چند وقت پیش یبار اومدم ماشینو ببرم داخل گاراژ که نفهمیدم چرا هر کار کردم نشد 

عصبانی شدم و دیگه نبردم 

حالا دیشب خیلی ذوق کردم :) و همش دلم میخواست بابا بیاد بهش نشون بدم 

بابا هم کلا نیومد 😂😂😂 صبح اومد که بهش گفتم و گفت آره :)

حالا بچه ام تو اتاقشه و آفتاب مهتاب نمیخوره :) 

شایدم امشب پیاده رفتم اصلا؟ هوم؟ 

خوب اینم یه شادی مسخره زندگی من! که نگین‌ کورم نمی بینم 

الان خودم خوشم ولی می دونم هر کی این پستو بخونه میگه این دختره کمپلت یه تخته اش کمه! 


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۲
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۷
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۶
برگ سبز

حس می کنم خونه شما اومدن فایده ای نداره 

بیش از اونی ناراحتم که فضای خونه تون آرومم کنه 

علیرغم اینکه دیشب به داداش گفتم میام 

و حدود چهار صبح گفتم ان شاءالله فردا میخوام برم مشهد (و برای همین تو تایم اول رست نرفتم استراحت با اینکه به طرز معجزه آسایی دیشب می تونستم این کار رو بکنم و من تایم اول رو بیشتر می پسندم برای استراحت و دیشب چشام از خواب داشت دیوونه میشد) 

علیرغم همه اینها 

من تو خونه میشینم 

و کنار مامانم گریه می کنم 

و حالم به هم می خوره از تمام تفکرات ساده اندیشانه ام که فکر کردم شب قدر تقدیری برام رقم خورده 

یا دعای دیگران در حقم مستجاب شده 

یا خدا در این امر نظرش برگشته 

امام رضا من توانایی دو ساعت رانندگی ندارم 

از سواری گرفتن یا سوار اتوبوس شدن و منتظر موندن هم بیزارم 

عذاب وجدان هم داشتم که مامان به خاطر وجود مادرش که رسما اضافیه نمیتونه باهام بیاد و از شعبان نیومده مشهد 

یعنی یه بهونه ی مشهد از سرم افتادن همین بود که من برم و مامان همینجور مسخره آنه عصر جمعه تو خونه بشینه :\ 

امام رضا 

نمیام 

بذار یه وقتی بیام که اینجور حجم سرخوردگیم در حال فوران نباشه 

ناراحتی و عصبانیت و افسردگی و ناامیدی و اینا یه چیزه 

سرخوردگی و بدبختی یه چیزه 

امام رضا یادته سال پیش دانشگاهی امضای دلنوشته هام ب.ب‌. بود؟ ب.ب.: بدبخت بیچاره 

.

.

.

..

.

+ مامان به خواهر کوچیکه گفت مواظب باش و عبرت بگیر نرسی به جایی که مثل خواهر بزرگت بشینی کنار من گریه کنی 

الان درست زندگی کن 

الان آبروی خودتو تبر

الان‌‌....

.

.

.

++ دیشب فهمیدم که هشتِ‌تیر بوده! 

دیشب همه تو صحن مسجدجامع بودن و من بین دو نماز رفتم تو شبستان و های های گریه کردم! 

و بعد اومدم نمازم را فرادی خوندم مغرب را هم اعاده کردم 

بعد آخر شب کدئین بخورم 

و بعد بفهمم هشتِ‌تیر بوده! 

هشتِ‌تیر!

واقعا که انرژی بعضی روزها حتی اگه حواست یهشون نباشه هم بیچاره ات می کنن

دیشب تو شبستان وسط گریه هام گفتم ح. ِ لعنتی تو مال من بودی 

مال من بودی‌... 

چرا رفتی؟ 

و آخر شب بفهمم سالروز جدایی وسط جاده ایمونه؟! سالروز بدبخت شدن من؟ 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
برگ سبز

یک دوست خوبی برام نوشته فقط خواستم بگم ناامید نشو

 و من فکر کردم ناامید نشدم؟ چرا شدم 

پس چرا هنوز دلم میخواد؟ پس چرا گاهی از خدا می خوام؟ امید دارم؟ نمیدونم! فکر نمی کنم راستش...

پس این چه حالتیه؟ حد وسطشه؟ 

حس می کنم تو باتلاقم :/ 

از تو باتلاق چجوری میشه دراومد؟ 

اصلا میشه دراومد؟ فکر کنم نه :| 

اینا که نشون می دن مال تو فیلماست 

وگرنه تو باتلاق بیفتی... :( 

شارژم کمه 

شارژم خیلی کمه 

دلم حرم میخواد نه دلم خود امام رضا را میخواد

روزی که بهم زنگ زدن و گفتن استخدام هستی تو یک مرکز بهداشت تو مشهد در حال کارورزی بودم 

دلم اون حال رو میخواد 

که دویدم رفتم تو حیاط خلوت اون مرکز 

و سمت حرم را تخمین زدم و رومو کردم به حرم و اولین کسی که خبر را بهش دادم آقا بود 

چه خوشحالی ای را با آقا تقسیم کردم 

و چه تشکر قلبی ای داشتم 

دلم دوباره اون حال را میخواد 

که آقا را زنده و شنوا دید 

که دعاش رو شنیده بود و پیش خدا پادرمیونی کرده بود

و اون پایان بود و من نمیدونستم

دلم شما رو میخواد دوباره 

کی باشه که نوبت گوش کردنتون به من بشه باز...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۲
برگ سبز

علی در بغل راه افتادم تو باغ...

 در تاریکی راه رفتن، دو تا باغ اومد تو نظرم :

اول باغی در سیزده اردیبهشت هزار و سیصد و نود و دو 

که با هزاااااااار ذوق رفته بودم توش و داشتم کیف دنیا و آخرت میبردم 

آخه داشتم فیلم عروسیمو میگرفتم 

فیلمی که هرررررگز ندیدمش! 

من 

من ! 

لباس عروس تنم بود! 

من آرایش عروس داشتم 

من داماد کنارم بود و با هم ژست می گرفتیم میرقصیدیم 

از دور می دویدم تا بپرم تو بغلش 

و حتی یک لحظه که داشتن ازش عکس تکی می گرفتن چنان عاشقانه نگاهش می کردم که یهو دیدم خانم عکاس دوم از من فیلم گرفته و میگه شکار لحظه ها!

کی باورش میشه همون شب سر شام بحث شد 

کی باورش میشه از فرداش دعوا شروع شد؟ 

باغ دوم باغیه که بعداز ظهر سیزده فروردین هزار و سیصد و نود و دو یعنی دقیقا یک ماه قبلش یعنی دقیقا سی و سه روز بعد از عقدم روز سیزده بدر داشتم تنها توش راه میرفتم و با موبایل با خانواده خودم حرف میزدم 

چرا؟ چون داماد اومده بود دنبالم از سرکار منو ببره پیش فامیلشون تو اون باغ برای سیزده بدر اما الکی الکی دعوای بدی بینمون شد

خودمونیم اونم عصبی بدی میشدا :/ خیلی بروز نمیداد و همین بروز ندادنش بدتر بود چون من بدبخت هیچی نمیفهمیدم الان چه مرگشه و چرا عصبیه؟ :/ 

اون سیزده بدر رسسسسما شد روز سیاه 

سیزده سیاه! 

من شب دوباره شیفت بودم و هررررگز یادم نمیره ساعتهای ده شب زنگ زد و نیم ساعت سر منو خورد و اعصابم رو خورد کرد 

آیا همش تقصیر من بود؟ آره من بی سیاست بودم 

من نمیفهمیدم چقدر براش چشم گفتن مهمه 

من نمیفهمیدم اینا چیزای بی اهمیتی هستن که راحت میشه بگی چشم و خودتو ببری تو دل شوهر نه رو مخش :( 

حالا من اینجام 

برای افطاری در باغ یک فامیل 

و حالا از خاطرات پنج سال پیش غصه ها و افسوسهاش فقط برام مونده 

.

.

.

باغ رو شوهرم میخواست و دو دوربین فیلمبرداری رو 

خوب فیلم هم به دست اون رسید 

دوستت دارم ح‌.؟ 

اصلا من کیو دوست دارم؟ 

و کیه منو واقعا دوست داشته باشه؟ 

که تمام این خاطرات رو بشوره و ببره با ساختن خاطراتی هزار برابر قشنگتر که لکه های سیاه غم توش نباشند؟ 

:'((


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۳
برگ سبز
 حرم رو میخوام 
ایوون گوهرشاد 
ساکت 
و دور از وقت جماعت 
دلم اون روز پشت ایوون طلای صحن جمهوری رو میخواد 
ده سال پیش بود 
چه آرزوی مستجابی بود وقتی گفتم امام رضا میگن تایباد سرخس تربت جام 
من میگم شهر خودم 
بیمارستان خودم 
و همین بخش خودم 
دلم آرزوی مستجاب میخواد
وقتی سال ۸۹ تو دارالشفای داخل رواق منو بردن که قندم افتاده بود گفتم دلم استخدام میخواد 
دختره اسممو نوشت تو دفتر و گفت اسمت رفت تو لیست امام رضا 
دلم اسم تو لیست میخواد 
اما تو دهه نود 
چرا چیزی نیست؟ 
۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۹
برگ سبز

این اسم کتابی هست که دنباله داستان بر باد رفته را توش نوشته 

و من بالاخره یکجا اذیت شدم 

و الان بغض به اضافه عصبانیت به اضافه سرخوردگی درم وجود داره 

رت با آنا همپتون ازدواج کرد: 

ح. با نسرین ازدواج کرده و شش ماهه حامله است 

هییییچ شباهتی به داستان زندگی من وجود نداره جز اینکه یک سال تمام و بیشتر حتی منتظر شوهرم بودم و در اون یک سال بارها بین عشق و نفرت غوطه می خوردم 

و شوهرم فقط چهار ماه وقت برای من گذاشته بود! و من اون چهار ماه عقد رو خراب کرده بودم و شوهرم اون یک سال رو یا ندید و یا نفهمید که منتظرشم :( 

حالا اسکارلت میتونم آخر کتاب را بیارم و بخونم اما این کار رو نمی کنم فقط به من در پایان نگو بدون همسرت کتاب تموم میشه بدون عشق به همسر و اینکه عشق رو به فرزندت میخوای بدی چون من بچه ای ندارم 

یک بار مامان گفت ای کاش بچه ای داشتی :( :'( 

دلم گریه میخواد

اما 

پنج سال زیاده

خیلی زیاد 


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۸
برگ سبز

دوستان مخصوصا اونایی که عزیزتر از جانم هستین 

دعاگوتون ان شاءالله هستم 

بعد از سه بار که نشد بیام 

باورم نمیشه اینجام 

خوب نمیشه عکس را بچرخونم روش بزنید تا عکس به صورت صحیح باز بشه 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۰
برگ سبز