http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 بیکاری :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیکاری» ثبت شده است

صبحکار بودم 
عصر خوابالود بودم 
دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد 
از ۴ رد بود که مامان صدا زد خواهرت زنگ زده میگه میری خونه زهره شون؟ 
با خواهرم قهرم 
چندین روزه 
نه حال خواهرم رو داشتم نه زهره 
من ارتباطم با فامیلها صفره 
یعنی ارتباطات سال به سال ما اگه به من باشه میشه صفر کلوین :/ 

اگه خواهرکوچیکه میبود شاید میرفتم 
گفتم کوچیکه کی میاد گفتن تا شش و نیم کلاس داره :/
گفتم بخوام برم نیم ساعت دیگه میرم
پاشدم گفتم یه نسکافه میخوری اجیر میشی + مسواک + آرایش بعد هم میرم 
رفتم آشپزخونه یهو یادم اومد نماز نخوندم :| :/ :\
آره واقعا همین شکلی 
من از نماز خوشم‌نمیاد از نمازای خودم 
وضو گرفتم 
دوباره گرفتم :/ 
نماز ظهر رو خوندم 
رفتم برای بار سوم وضو بگیرم که دیدم انگار بهتره برم دسشویی (با اینکه میدونستم اوکی کامل نمیشه) رفتم و توضیح نمیدم فقط بگم با اعصاب خرد برگشتم دو بار وضو و نماز :/ 
دیگه گریه ام گرفت 
این چه وضعشه 
بعد میگن خودتو بپذیر 
با تمام نواقصت خودتو دوست داشته باش 
مامان گفت پاشو برو دیگه تا غروب هستن میرسی 
من اعصابم خرد گفتم نگام کن 
گفت چیه یه ذره اشک ریختی صورتتو بشور برو 
گفتم بشورم برم؟ 
گفت آره باز میخوای آرایش کنی؟ 
ته دلم‌گفتم آره چرا نه؟ پس فقط برای سرکار که گیر میدن آرایش کنم؟ 
اعصاب خردم ادامه داشت 
یادم افتاد زینب که ازدواجش خیلی دیوونم کرد حتنا اونجاست ناسلامتی خواهر زهره است 
گفتم نمیرم 
میخوام برم چیکار 
مامان سیب زنینی پخته بود با سبزیجات قاطی کرد گفت ببر بده نونوایی تافتون بزنن و بعدم برو خونه زهره 
پاشو دیگه برو 
گفتم نمیرم اعصاب ندارم 
و رادیو خراسان روشن بود و کم کم برنامه مذهبی شروع شد : 
مناجات شعبانیه 
یه مقدار گوش دادم و باز بغضم ترکید 
اشک میریختم 
بعد از نماز! و اینکه شیطان حواسش به شماست اگه در ذکر نباشید در دام‌اونید 
و اینکه هر آماتوری (کلمه فارسی معادلش را گفت الان یادم‌نیست) از نماز !! به عنوان نزدیک شدن به خدا و ارتباط گیری با خدا استقاده می کنه :/ 
دیگه ساعت رد شد 
نزدیک اذان شد 
مامان حلوا شیره درست کرد 
آش رشته هم که داره تمرین می کنه اونم درست کرده بود 
من یهو گفتم دیدی رادیو چی گفت؟ حرفاش عین خنجر به قلبم میخوره 
مامان گفت چون ارتباطت با خدا غلطه 
گفتم آره خدا طردم کرده 
و باز گریه 
مامان گفت خدا میگه هر کیو بخوام هدایت می کنم هرکیو بخوام گمراه می کنم برو ببین این خود ماییم که باعث میشیم خدا بخواد
وای خدا چرا مامان همه اعتقادات قلبی من‌به زبونش میاد؟ مامان داشت این آیه رو میگفت :/ یهدی لمن یشاء و یضل لمن یشاء ) 
گفتم برو ببین خدا اینا رو درباره مشرکها و کافرا گفته 
گفت فکر کردی مشرک کیه....
یهو منفجر شدم و نعره کشیدم نعره! نه جیغ! نعره یعنی مثل جیغ بنفش 
یعنی صدام کلفت میشه 
با مشت میزدم رو سینه امو میگفتم آره من برگ سبز من بدبخت بیچاره من‌کافر من خدا زده از خودم متنفرم از خودم بیزارم 
تو اتاق نشستم پاهامو دراز کردم و خودمو میزدم به زانوهام پاهام صورتم سرم 
که خدا بگو منو به کجا میخوای برسونی؟ کجا تمومش می کنی؟ چی به نظرت کافی میاد؟ حداقل بدونم راحت ترم 
خیلی گریه کردم 
دکباره اومدم سر گوشی 
دوباره بازی 
اشکام بازم میرفتن 
یک ساعت شایدم بیشتر رد شده بود 
مامان اومد 
میای بریم‌خونه عمه ات؟ 
پاشدم 
بازم‌ نماز :/ 
رفتم با ۴ وضو نماز خوندم 
واقعا سریع 
واقعا واقعا سریع خوندم 
جمله آقای قرائتی در مورد نماز تا ابد تو ذهنمه 
اگه نمازت تو رو هز فحشا و منکر باز نمیداره چون نمازت نماز نیست :/ 
چشام باد کرده بود 
مانتو و مقنعه! پوشیدم بدون کرم سوار ماشین شدم و رفتیم 
روده بزرگه هنوز عادی نشده :/ فردا شبکارم و معمولا خود شبکاری روده ی منو به قاطی کردن میندازه :/ و الانم که قاطی هست :\
همین 
تموم شد 
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
برگ سبز

دیشب تا پنج صبح به چت مشغول بودم :| نمیدونم آخرش به کجا میرسه ولی خوب دیشب از صمیمی هم رد شدیم 

امروز هشت و نیم بیدار شدم! و نه ونیم پاشدم و تا ده طول کشید پاشدنم (دوست داشتم بخوابم آخه) بعد رفتم صبحونه بخورم که اولین گیر مامان شروع شد و صبحونه نخورده برگشتم :/ 

بعد خواهرو برادر را برداشتم ببرم کار اداری ته شهرک! که خوب آماده شدن داداش کوچیکه مقداری طول کشید و در این حین من متوجه کلاهی که داداش بزرگ کلاشم سرم گذاشته شدم و اعصاب خردی دوم ایجاد شد که تا خود شهرک حرص خوردم 

رفتم کتابخونه کتابها رو پس دادم و دزیره گرفتم باز رفتم دنبال خواهر برادر و برگشتم رفتم یک کتابخونه دیگه و بعد ماشینو دادم اونا آوردن و منم رفتم دو تا بانک و بعد محل کارم برا شیفتهای اردیبهشت را ببینم. 

خونه که رسیدم رفتم دوش گرفتم که خوب من وسواسی ام و دوشمم ۵ یا ۱۰ دقیقه نیست :/ 

و امروز همون صبح که خواستم برم بیرون بس که خواهرم تعریف کرد از تورگردشگری داخل شهری گفتم من که امروز آفم بذار ثبت نام کنم. (من و خواهر کوچیکه) 

خلاصه ساعت دو و نیم باید اونجا می بودیم که خوب من مطمئن بودم راس ساعت راه نمیفته اما جلو داییم مامان شروع کرد به من پریدن و گیر دادن و منم نهار رو ول کردم بس که اعصابم خرد بود و باهاش دعوا کردم


و وقتی رفتیم به خواهرکوچیکه گفتم من صبحانه هم نخورده بودم و کیک خورده بودم و ببین سرویس ها نرفتن. ساعت دو و ۵۰ راه افتادند. 

خلاصه که الان جلو بخاری درازم 

خیلی خوب بود 

یه جای ییلاقی مشهور شهرمون! پایتخت آلو 

نگین ییلاقات شرق کشور 

اون وقت ما تا حالا نرفتیم 

دو ساعت و نیم پیاده روی 

حالم بهتره 

خدا رو شکر اومدم خونه و مامان نیست 

اعصاب دیدنش را ندارم 

واقعا ندارم

وقتی جلو دایی به خواهر کوچیکه گفت سری بعد با این نرو (چون یک لحظه گفتم نمیرم دلیل نداره چون خواهرم فقط اینجا رو پیشنهاد داده مثل مادربزرگها رفتار کنه و تیکه بارم کنه و پشت سرم حرف بزنه و همون مامان منو بسه) 

و فقط با ف.(پیشنهاد کننده ) برو 

آه قلبم 

الان که میومدیم گفتم اگه ف. یه تیکه گ و ه بذاره وسط هال مامان میگه به به 

اینم از این پست ما 

خواستم بگم رفتم ددر دودور آندورفین تو بدنم آزاد شده نمدونم چرا تهش اینجوری شد :/ 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۸
برگ سبز

انصافا اگه تو نبودی هر چقدرم همکار از ورای خطوط تلگرام می گفت به به بارون و منم می گفتم درسته سرده ولی قشنگه و اونم بگه من میرم بیرون ...

اگه تو نبودی من نمیومدم اینجا 

اصلا هیچ جا نمیرفتم حتی خیابونهای دور و بر خونه و محل کار 

نه فقط به خاطر اینکه لباسی برنداشتم و دما سه درجه است 

بلکه بخاطر اینکه کسیو ندارم و هوا زیادی دو نفره است 

و تو سه سال و نیمه با حضورت دو نفره های منی :) من و تو دو تا آبانی :) 




عطار به صرف آش رشته و دو عدد بلال آبدار و شیرین 

بس که خوشمزه بود دو تا خریدم :) 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۵
برگ سبز

خواهرم منو اد کرده تو یک گروه تور شهر خودمون 

منم گارد گرفتم 

باباااااا من نمتونم برم مجرد گردی به کی بگم آخه؟ یا تنهای تنها یا با خانواده 

نه با زنهای فضول موذی خوشان خوشان که از دلخوشی راه میفتن به گردش و تو رو هم سوال بارون می کنن 

و ته دلشون انواع و اقسام حسها از حسادت به درآمد نمدونم چرا افسانه ای شده ی پرستار تا وای خوش بحالش مجرده!!ی نفرت انگیز! تا هزار مزخرف دیگه که به زبون میارن پر میشه 

و بعد کافیه من دهنمو باز کنم تا ببینن اصلا باکلاس نیستم تا با خودشون بگن همین ؟ همین دختره؟ و فکر کن ماشینمم ببینن! 

برو بابا خواهرمن دلت خوشه 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۱۹
برگ سبز

بر باد رفته را رسما بلعیدم! 

دو شب تا خییییییییلی نزدیک سحر بیدار بودم و می خوندم! 

روانیم کرد این کتاب 

همش برای دو صحنه؟ 

انصافا نابود شدم آخرش :| 

خیلی قشنگ بود 

خیلی 

ظهر ساعت یک تموم شد 

و من هی برمی گشتم و دوباره اون صحنه ی آخر رو می خوندم و لعنت میفرستادم که چرا شیفتم :| 

آخه چرا :/ 

امیدوارم داستانش واسه هیشکی پیش نیاد 

منظورم جنگ و ایناش نیست 

منظورم داستان خود اسکارلته :/ طفلک :( 

خدایی نمدونم با حساب این کتاب من عاشق شدم آیا؟ یا نشدم؟ یا تایم کافی نداشتم؟ نمدونم :/ 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۴
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۶
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۳
برگ سبز

همه اش رفت به هوا 

همین! 

هفته دوم عید را به بیکاری در خانه و تهش امامزاده های اینور و اونور یا سینما و رفتن خونه اقوام (که صبر کرده بودیم داداش تعطیل شه با هم بریم) می گذرانیم 

مدیونید فکر کنید گوگل مپ را بالا پایین کردیم کدوم راه به اصفهان نزدیکتره 

مدیونید فکر کنید قرار بود بریم اصفهان! 

مدیونید فکر کنید داداش ظهر اومد خونه و شب موقع نماز با مامان سر اینکه چرا نمیفهمه وقتی عجله داریم نماز واجب را بخونه نه با جماعت و با کل نافله هاش!! و مسافرت کنسل شد!

به همین سادگی 

به همین واقعی! آخه دعوا وحشتناک شدید شد 

وحشتناک! :|

بله دقیقا هفت فروردین این اتفاق افتاد دقیقا تو یه امامزاده و دقیقا شب تولد!!!!!!!!! :/ 

اه اه اه 

.

.

.

در ضمن مدیونید به مخیله تون برسه که مامان به خواهرکوچکه گفته هر وقت برگ سبز ازدواج کرد رفت بعد خودمون میریم 

خوب مادر من 

خودت به درک چون میدونم تو اصفهان دوست نداری تو تهش قم جمکران میخوای 

وعده سر خرمن به خواهر کوچیکه چرا میدی :)))))) بگو دخترم هر وقت عروس شدی ان شاءالله با همسرت برو 

چون من که همسردار نمیشم که بالام جان!!! :/

.

.

.

در ضمن کلی هم منت کشی کردم و اینا 

حالا ارتباط کج دار مریز هست ولی مسافرت یُخ!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۴
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۰۲
برگ سبز