http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 بیکاری :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیکاری» ثبت شده است

قصدم چیز دیگه ای بود
می خواستم از این همسایه هایی که آی منو تو بیمارستان میشناسند بگم! افرادی که وقتی میگن شما رو می شناسیم با خودم میگم برگ سبز مشهور منزویِ بدبخت که خییییییلی بیشتر از اون که فکر کنی خودت و اون شغل گوهت و طلاقت از پسری که دو کوچه اونورتر بود پیچیده
و حالا همه ازت توقع دارن به فکرشون باشی تو بخش و یا نوبت ام آر آی بگیری واسشون! از ام آر آی خصوصی که به خودمون نوبت درست حسابی نمیده و البته اینو اونها نمی دونن ولی فامیل من که نیستین آشنای منم که نیستین
کیِ منید؟ هیشکیم
اما الان باید بنویسم
بالاخره جیره عصبانیت و پرخاشگری امروزم رسید و یهو بابت اینکه از صبح بیکارم و به برنامه اینها مرخصی گرفتم تو خونه علافم و اون داداش کوچیکه ی بیشووووووورم تا صبح بیدار بوده بعد خوابیده و هنو باید برن دکتر و دکتره عصر میره تشییع جنازه و خدا کنه سر خاک ها نخواد بره! و من کلی حرص خوردم و فردا صبحم را با عصر عوض کردم که قراره عصر بریم (شایدم بشه شب!) و فرت بریم حرم اونم بدددددترین موقع خدا!! یعنی وقت نماز (که نمیدونید چقدر برام منزجر کننده است برسم حرم اون موقع) و بعد برای خواب بریم خونه خاله و فردا صبحم زود برگردیم که به هوا گرمی نرسیم !
و من مرخصی گرفتم که بشینم خیالبافی کنم؟ :/ که میشد قشششنگ بریم مشهد
خونه دختر خاله ای که هنوز من نرفتم
و بریم بگردیم تو مشهد اصلا! و یا بریم حرم و بعد خونه خاله و بعد بریم بگردیم
هزار تا کار میشه کرد
اما الان
هوففف
باور کنید اصلا میلی به رفتن دیگه ندارم :|
بابا که رفت مراسم همون دوستش که زده عدل دیروز مرده
اون بابامو بگو! من دارم سر داداشم غر میزنم چرا دکتر رفتن را انداختی آاااخرین روز و حتی آخرین روز هم تا ظهر میخوابی! و به خاطر بی برنامگی تو فلان و بهمان
بابام برگشته به مامانم میگه من نمیاما! من گفتما! همیشه هم گفتم دوست ندارم عصر برم ته شب بیام
صبح بریم عصر بیام (آره ارواح عمه ام چقدرم که یبار گفتی فلان روز صبح بریم عصر بیایم!) منم گفتم تو این هوا رست کشیده میشه یک
دو هیشکی با شما نبود لرزه و رعشه نگیر لطفا! نترس بابا نترس :|
مامانم گفت برگ سبز اعصاب ندارم اگه میخوای تو ماشین یا از همین الان دعوا و چی درست کنی من نمیام
خودمم که الان قششششنگ زغال داغم
مامان نمدونم باز با این داداش کوچیکه دیوونه چی گفت انگار داره گریه می کنه
ای مرده شور
ای مرده شور
گروه کوهنوردی ساعت دو و نیم رفتن یه مسیر سبک تا هشت برگردن
فکر کردم نمیشه دیگه باهاشون برم یا خیلی دیر میشه یا اگرم بابت دکتره معطل بشن خیلی خسته ام
حالا چی
اَه
اَح
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴
برگ سبز

با همون موز و همون آجیلها و یک مثقالی شیر (چون شاتوتهامون آب نداشتن) ریختم تو همزن 

شکلات تخته ای هم آب کردم قاطیش کردم

ولی خیلی ترش بود 

شکر هم نداشتیم قند کوبیدم ریختم توش 

هنوزم یه جورایی ترشه 

مامان زنگ زد به بابا گفت شکر بخر 

به منم گفت یا شربت ریواس بزن یا آلبالو 

هنو کاری نکردم 

معجونمم تو فریزره 

.

.

.

خوب شربت ریواس دوست داشتنی خوشمزه ی دهن آب انداز رو اضافه کردم :) 

ایناها 

میگم گوش شیطون کر، امروز روز خوبیه ان شاءالله؟ تا شب هنو کلی مونده البته 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۵
برگ سبز

خوب وقتی اینجا رو کسی نمی خونه 

و اگر بخونه اعصابش خرد میشه 

و اگه نظر بده فایده ای نداره 

خوب پس چرا بخوام عمومی بنویسم؟

پوکوندن هم فایده ای نداره چون درونم داره می پوکه 

و اینا چرک های همون درونِ دملیِ منه 

و باید یه جا ریخته بشه نه؟

تو خونه پر شده و جا نیست 

تو محله پر شده و جا نیست 

کم کم داره محل کارم هم پر میشه 

پس من 

مجبورم اینجا را داشته باشم 

خواستم این رو هم رمزی کنم 

اما گفتم کسی اححححححححححححیانا کنجکاو نشه 

خخخخخ

آیکون خودشیفتگی 

پس این احتمالا و حداقل تا اطلاع ثانوی آخرین پست عمومی من خواهد بود 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۴
برگ سبز

ساعت بدنم بدن ضعیف غیر آماده ی بهترین توصیف براش: سیب زمینی ام 

اینجور تنظیم شده که روز بروز دیرتر و دیرتر از خواب بیدار میشه 

روزهای اول هفت و نیم هشت بیدار میشدم و چند بار جامو عوض می کردم تا دوباره خوابم ببره و نهایتا ده، ده و نیم بیدار شم 

اما مثلا امروز ساعت دوازده بیدار شدم 

بعد کمی وب رو چک کردم (رسما تنها کاریه که تو خونه انجام میدم!) 

و بعد صدای اذان بلند شد 

و رفتم نماز 

جمع کردن رختخواب ها 

و آماده شدن برای رفتن به سرکار 

حالا تو خیابون که رسیدم میگم امروز چند شنبه است؟ سه شنبه است؟ 

آخه طرح و زوج فرد هست محل کارم 

و منم زوجه پلاک ماشینم 

خلاصه که قبل پیچ تو سایه وایستادم و کیف رو از صندلی پشتی درآوردم و نگاه کردم 

خوب پس باید برم پارکینگ مجتمع روبرویی که با محل کارم قرارداد بسته برای پرسنلش

میرم اونجا

کارتم رو میده 

میرم به سمت محل کارم 

و تو راه فکر می کنم چه زندگی ای دختر! یه پست بذار بنویس تو خونه هیچ کاری نمی کنی و اگه شیفت نباشی هنینجور دراز می کشی تا شب حتی اگه نه کتابی برای خوندن باشه و نه نتی و نه تلویزیونی 

و تو خاک رو وسایل رو می بینی و میگی اینا خوبه گردگیری بشن اما کی حال داره 

و تو خودت باید بری حموم 

ولی کی حال داره 

و موهات به شدت به مراقبت احتیاج دارن ولی کی حال داره 

و توی جوگیر از سنتی و شیمیایی مواد گرفتی برای موهات ولی...

خلاصه با خودت میگی عین کوک شدی 

میری سر کار و میای 

بدون هیییییچ معنی ای 

(انصافا همه ی این فکرها رو اون دو دقیقه کردم؟) 

میرسم محل کارم 

دختره نشسته و من فکر می کنم صبح کاره 

اون میگه تو بالینی یا من 

میگم نههههه میگه من نمیخوام اینجا باشم میگم منم نمیخوام بالین باشم .

با خوشحالی جامونو عوض می کنیم 

عکس برنامه مو چک می کنم میگم من جای خودمم اصلا از اول بالین نبودم 

خلاصه میره جاشو ببینه 

وقتی برمی گرده میگه 

کلا اشتباه اومدی 

امروز شبکاری 

میگم :/ یعنی برم شب بیام 

میگه تو که اومدی وایستا دیگه شبم خودت وایستا ببین بخش چه خلوت 

(انصافا با تمام وجود وسوسه شدم) اما ترسیدم 

اون دختر نیازی به این کار نداره 

منم میترسم بعد شلوغ شه 

و اصلا گوشه اش هم بازه 

واسه چی هجده ساعت سر کار باشم؟ 

الان تو ماشینم 

تو سایه ی خیابون بعد همون پیچ 

وایستادم و می نویسم 

برای بیهودگی خودم و زندگیم 

برم خونه تا شب باز ول بگردم تو نت و تو خیالات 

زندگی مسخره ی مزخرف من 

که چون خودم بی ارزشم هیچ تلاشی براش نمی کنم 

دقیقا برای کی و برای چی؟ 

دیروز بهم گیر دادن که مانتو ات کهنه شده (فقط چند ماهه خریدمش) 

گفتم من خرید نمیرم 

من خیابون نمیرم 

ولش کن هر کی منو میشناسه که میشناسه 

و ته دلم گفتم نه آشنا و نه غریبه کسی واسم بلند نمیشه 

پس برای کی و برای چی؟ 

.

.

.

.

پارکینگ دو هزار ازم گرفت 

گفت شرمنده گفتید پرسنلید و سیستم هم هر چقدر بمونید دو تومن رو میزنه 

کلی عذرخواهی کردن 

گفتم ایرادی نداره 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۱
برگ سبز

دارم آمیرزا را بازی می کنم 

تو چرا میای جلوی چشمام آخه؟ 

واقعا وسط فکر کردن برای کلمه سازی هم منو راحت نمیذاری؟ 

اه تو روح خودت و اون زنیکه نسرین لعنتی دزد.‌‌..

هی دلمو بسوزون چشم عسلی بی وفا 

هی دلمو بسوزون

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۶
برگ سبز

آمین 


.

.

.

دیشب تا دو بیدار بودم به کتاب خوندن 

میدونم بدون پریشب اثر نمی کرد 

یادم نره این فعالیت اجتنابی برای این روزها هرگز نباید ترک بشه! هرررررگززززز

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۴
برگ سبز
صبحکار بودم 
عصر خوابالود بودم 
دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد 
از ۴ رد بود که مامان صدا زد خواهرت زنگ زده میگه میری خونه زهره شون؟ 
با خواهرم قهرم 
چندین روزه 
نه حال خواهرم رو داشتم نه زهره 
من ارتباطم با فامیلها صفره 
یعنی ارتباطات سال به سال ما اگه به من باشه میشه صفر کلوین :/ 

اگه خواهرکوچیکه میبود شاید میرفتم 
گفتم کوچیکه کی میاد گفتن تا شش و نیم کلاس داره :/
گفتم بخوام برم نیم ساعت دیگه میرم
پاشدم گفتم یه نسکافه میخوری اجیر میشی + مسواک + آرایش بعد هم میرم 
رفتم آشپزخونه یهو یادم اومد نماز نخوندم :| :/ :\
آره واقعا همین شکلی 
من از نماز خوشم‌نمیاد از نمازای خودم 
وضو گرفتم 
دوباره گرفتم :/ 
نماز ظهر رو خوندم 
رفتم برای بار سوم وضو بگیرم که دیدم انگار بهتره برم دسشویی (با اینکه میدونستم اوکی کامل نمیشه) رفتم و توضیح نمیدم فقط بگم با اعصاب خرد برگشتم دو بار وضو و نماز :/ 
دیگه گریه ام گرفت 
این چه وضعشه 
بعد میگن خودتو بپذیر 
با تمام نواقصت خودتو دوست داشته باش 
مامان گفت پاشو برو دیگه تا غروب هستن میرسی 
من اعصابم خرد گفتم نگام کن 
گفت چیه یه ذره اشک ریختی صورتتو بشور برو 
گفتم بشورم برم؟ 
گفت آره باز میخوای آرایش کنی؟ 
ته دلم‌گفتم آره چرا نه؟ پس فقط برای سرکار که گیر میدن آرایش کنم؟ 
اعصاب خردم ادامه داشت 
یادم افتاد زینب که ازدواجش خیلی دیوونم کرد حتنا اونجاست ناسلامتی خواهر زهره است 
گفتم نمیرم 
میخوام برم چیکار 
مامان سیب زنینی پخته بود با سبزیجات قاطی کرد گفت ببر بده نونوایی تافتون بزنن و بعدم برو خونه زهره 
پاشو دیگه برو 
گفتم نمیرم اعصاب ندارم 
و رادیو خراسان روشن بود و کم کم برنامه مذهبی شروع شد : 
مناجات شعبانیه 
یه مقدار گوش دادم و باز بغضم ترکید 
اشک میریختم 
بعد از نماز! و اینکه شیطان حواسش به شماست اگه در ذکر نباشید در دام‌اونید 
و اینکه هر آماتوری (کلمه فارسی معادلش را گفت الان یادم‌نیست) از نماز !! به عنوان نزدیک شدن به خدا و ارتباط گیری با خدا استقاده می کنه :/ 
دیگه ساعت رد شد 
نزدیک اذان شد 
مامان حلوا شیره درست کرد 
آش رشته هم که داره تمرین می کنه اونم درست کرده بود 
من یهو گفتم دیدی رادیو چی گفت؟ حرفاش عین خنجر به قلبم میخوره 
مامان گفت چون ارتباطت با خدا غلطه 
گفتم آره خدا طردم کرده 
و باز گریه 
مامان گفت خدا میگه هر کیو بخوام هدایت می کنم هرکیو بخوام گمراه می کنم برو ببین این خود ماییم که باعث میشیم خدا بخواد
وای خدا چرا مامان همه اعتقادات قلبی من‌به زبونش میاد؟ مامان داشت این آیه رو میگفت :/ یهدی لمن یشاء و یضل لمن یشاء ) 
گفتم برو ببین خدا اینا رو درباره مشرکها و کافرا گفته 
گفت فکر کردی مشرک کیه....
یهو منفجر شدم و نعره کشیدم نعره! نه جیغ! نعره یعنی مثل جیغ بنفش 
یعنی صدام کلفت میشه 
با مشت میزدم رو سینه امو میگفتم آره من برگ سبز من بدبخت بیچاره من‌کافر من خدا زده از خودم متنفرم از خودم بیزارم 
تو اتاق نشستم پاهامو دراز کردم و خودمو میزدم به زانوهام پاهام صورتم سرم 
که خدا بگو منو به کجا میخوای برسونی؟ کجا تمومش می کنی؟ چی به نظرت کافی میاد؟ حداقل بدونم راحت ترم 
خیلی گریه کردم 
دکباره اومدم سر گوشی 
دوباره بازی 
اشکام بازم میرفتن 
یک ساعت شایدم بیشتر رد شده بود 
مامان اومد 
میای بریم‌خونه عمه ات؟ 
پاشدم 
بازم‌ نماز :/ 
رفتم با ۴ وضو نماز خوندم 
واقعا سریع 
واقعا واقعا سریع خوندم 
جمله آقای قرائتی در مورد نماز تا ابد تو ذهنمه 
اگه نمازت تو رو هز فحشا و منکر باز نمیداره چون نمازت نماز نیست :/ 
چشام باد کرده بود 
مانتو و مقنعه! پوشیدم بدون کرم سوار ماشین شدم و رفتیم 
روده بزرگه هنوز عادی نشده :/ فردا شبکارم و معمولا خود شبکاری روده ی منو به قاطی کردن میندازه :/ و الانم که قاطی هست :\
همین 
تموم شد 
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
برگ سبز

دیشب تا پنج صبح به چت مشغول بودم :| نمیدونم آخرش به کجا میرسه ولی خوب دیشب از صمیمی هم رد شدیم 

امروز هشت و نیم بیدار شدم! و نه ونیم پاشدم و تا ده طول کشید پاشدنم (دوست داشتم بخوابم آخه) بعد رفتم صبحونه بخورم که اولین گیر مامان شروع شد و صبحونه نخورده برگشتم :/ 

بعد خواهرو برادر را برداشتم ببرم کار اداری ته شهرک! که خوب آماده شدن داداش کوچیکه مقداری طول کشید و در این حین من متوجه کلاهی که داداش بزرگ کلاشم سرم گذاشته شدم و اعصاب خردی دوم ایجاد شد که تا خود شهرک حرص خوردم 

رفتم کتابخونه کتابها رو پس دادم و دزیره گرفتم باز رفتم دنبال خواهر برادر و برگشتم رفتم یک کتابخونه دیگه و بعد ماشینو دادم اونا آوردن و منم رفتم دو تا بانک و بعد محل کارم برا شیفتهای اردیبهشت را ببینم. 

خونه که رسیدم رفتم دوش گرفتم که خوب من وسواسی ام و دوشمم ۵ یا ۱۰ دقیقه نیست :/ 

و امروز همون صبح که خواستم برم بیرون بس که خواهرم تعریف کرد از تورگردشگری داخل شهری گفتم من که امروز آفم بذار ثبت نام کنم. (من و خواهر کوچیکه) 

خلاصه ساعت دو و نیم باید اونجا می بودیم که خوب من مطمئن بودم راس ساعت راه نمیفته اما جلو داییم مامان شروع کرد به من پریدن و گیر دادن و منم نهار رو ول کردم بس که اعصابم خرد بود و باهاش دعوا کردم


و وقتی رفتیم به خواهرکوچیکه گفتم من صبحانه هم نخورده بودم و کیک خورده بودم و ببین سرویس ها نرفتن. ساعت دو و ۵۰ راه افتادند. 

خلاصه که الان جلو بخاری درازم 

خیلی خوب بود 

یه جای ییلاقی مشهور شهرمون! پایتخت آلو 

نگین ییلاقات شرق کشور 

اون وقت ما تا حالا نرفتیم 

دو ساعت و نیم پیاده روی 

حالم بهتره 

خدا رو شکر اومدم خونه و مامان نیست 

اعصاب دیدنش را ندارم 

واقعا ندارم

وقتی جلو دایی به خواهر کوچیکه گفت سری بعد با این نرو (چون یک لحظه گفتم نمیرم دلیل نداره چون خواهرم فقط اینجا رو پیشنهاد داده مثل مادربزرگها رفتار کنه و تیکه بارم کنه و پشت سرم حرف بزنه و همون مامان منو بسه) 

و فقط با ف.(پیشنهاد کننده ) برو 

آه قلبم 

الان که میومدیم گفتم اگه ف. یه تیکه گ و ه بذاره وسط هال مامان میگه به به 

اینم از این پست ما 

خواستم بگم رفتم ددر دودور آندورفین تو بدنم آزاد شده نمدونم چرا تهش اینجوری شد :/ 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۸
برگ سبز

انصافا اگه تو نبودی هر چقدرم همکار از ورای خطوط تلگرام می گفت به به بارون و منم می گفتم درسته سرده ولی قشنگه و اونم بگه من میرم بیرون ...

اگه تو نبودی من نمیومدم اینجا 

اصلا هیچ جا نمیرفتم حتی خیابونهای دور و بر خونه و محل کار 

نه فقط به خاطر اینکه لباسی برنداشتم و دما سه درجه است 

بلکه بخاطر اینکه کسیو ندارم و هوا زیادی دو نفره است 

و تو سه سال و نیمه با حضورت دو نفره های منی :) من و تو دو تا آبانی :) 




عطار به صرف آش رشته و دو عدد بلال آبدار و شیرین 

بس که خوشمزه بود دو تا خریدم :) 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۵
برگ سبز