http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 امام رضا علیه السلام :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام رضا علیه السلام» ثبت شده است

دیشب از ساعت هفت شب خوابم برد تا شیش صبح 

بعد دعوای ناجورم با مامان 

و اون همه گریه ام و خودزنی و اینکه آف شبکاری بودم (البته آف شبکاری معمولا ده و یازده شب میخوابم) خوابم برده 

صبح بیدار شدم و گوشیو چک کردم می بینم خاله مشهدیم دو نصف شب پیام گذاشته باباتو بگو زنگ بزنه کار واجب دارم 

منم اس ام اس دادم به بابا 

چون نمی تونستم برم سراغشون اعصابشو نداشتم رومم نمیشد 

و الان نوشته های منو از مقبره پیر پالان دوز چسبیده به بارگاه امام رضا می خونید :/ 

ظهرم شیفتم 

اعصاب ندارم 

به مامان میگم کرکره این زندگیو باید کشید پایین 

نیم ساعت دیگه معلوم میشه چه خاکی باید به سرمون کنیم 

مامان میگه بریم زیارت میگم اعصابشو ندارم :| 

امام رضا و زیارت و دعا و نذر کشکه وقتی زندگی یه خانواده از اساس خرابه 

از اساس 

یکی مثل من داد میزنه تخلیه شه 

یکی میره روضه امام حسین و مسجد و امام زاده تخلیه شه 

یکی مثل بابا سیگار می کشه تخلیه شه 

یکی مثل اون بزرگه با دانشگاه در میفته و بدون مدرک برمی گرده که تخلیه شه! 

و آخرش به هیچ جا نمیرسیم 

چون همش چرنده 

چون این زندگی خرابه 

چون کرکره رو باید کشید پایین 

ششصد تومن از من برنداشتی لعنتی؟ 

خیلی مزه داد که فکر کردی جیب بقیه هم مزه داره؟ چند بار آخه؟ 

غلط بودن را کجا میخوای بفهمی؟ با اون قیافه تابلوت!! که عمرا کسی باور کنه برای اینترنت و اینستا و سرگرمی می خواستی 

لعنت به من 

لعنت به خانواده ام 

که البته لعنت شده هستیم به خدا

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۴
برگ سبز
با خودم گفتم کانکشنه 
الان میگم کاش کانکشن بوده باشه نه تاثیر انرژی هوای ملایم و آرامش شب! 
که دو هفته پیش سر ظهر اومده بودم و خسته بودم و اعصابم خرد بود و کانکشنی در کار نبود 
خیلی واسه داداشم دعا کنید لطفا 
ممنونتون میشم 
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۵
برگ سبز

هه 

البته که حوصله ندارم 

و فقط میخوام بگم همیشه من برعکس دنیام! 

اینم حس ما در شب تولد شیرین ترین امامم!

اون ترانه بنوشید و برقصید عنترانه هم صداش میاد 

خااااک تو سر پر پهنشون کنن که شب میلاد این ترانه عنترانه گوه بی معنی را پخش میکنن 

که تو عروسی هم میذارن 

کثافتای لجن 

حرمت امام رضا رو ندارن 



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۴
برگ سبز

سالی که نکوست از دسشویی رفتنش پیداست 

مهدیه که نمیشه برم 

اون لحظه ای هم یادم اومد نماز نخوندم هیکلم نجس شد تمام ! 

حس همه جی هم از سرم پرید 

شاید دلیلش ابراز احساساتم به اون بنر بود که اسم امام رضا روش بود 

امام رضا تو دیگه چرا به رخم می کشی؟ مگه ازت برآورده شدن آرزوهامو خواستم :/ :( 

این بغض لعنتی هم خشمه هم غم 

چقدر حالم مزخرف بده 

چقدر نجاست سریع پدر اعصاب منو درمیاره 

لعنتی 

برگ سبز لعنتی با زندگی نجس در نجس لعنتی ترت 

کثافت گوه 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۹
برگ سبز

دیروز مشهد بودم 

یعنی پریشب بعد از شیفت رفتم مشهد با سواری 

و ما ادراک سواری! 

به بابا گفتم لطفا منو برسون و ماشین برام بگیر که معذبم 

آقا ما حدود بیست دقیقه وایستاده بودیم یه عالمه سواری شخصی خالی 

اتوبوس هم بود که گفت بیست دقیقه دیگه 

خلاصه اون قدر وایستادم که دست از پا درازتر سوار اتوبوس شدم 

بعد یه مادری با پسر جوونش سوار شدن 

و تا سوار شدن پسرک پیاده شد با یه شخصی گذری یک دونه مسافردار صحبت کنه و خوب منم پریدم و سوار شدم 

و خلاصه رفتم خونه خاله 

.

.

.

صبح ساعت ۶ بیدار شدم! 

و هشت دانشکده بودم و فقط ۶۰ ثانیه اونجا کار داشتم! 

داستان فارغ التحصیلی احتمالا تازه شروع شده :( 

خلاصه که مامان گفت برو برای داداش سربازت میوه و پنیر و طالبی بگیر 

و پیاده روی من تو مشهد جهت پیدا کردن میوه فروشی و سپس رفتن به سمت پادگان 

سپس پیاده روی تا درب پادگان 

سپس صحبت با مسئولش 

سپس رفتن تا درب بعدی تو ظل آفتاب و منسِ منِ گرمایی (اون مشاور هه بوووود یه خاصیت خوب داشته باشه طرز رفتارش و حرفهاش درباره نجاست ها بود که حس کنم یک کمی بهترم کرده البته یک کمی فقط و کاملا انتخابی) 

بعد باز پیاده رفتم تا برسم به مسیری برای حرم 

خیلی خسته بودم 

کلی علاف شده بودم منتظر داداشم و ندیده بودمش 

دلم میخواست برگردم خونه خاله 

کلیدشونم داشتم 

اما هم مامان گفت برو حرم 

همم نمدونم چه مرگمه فکر می کنم نرم بی احترامیه! :/ 

با بی میلی فراوان رفتم و ساعت یازده حرم بودم 

فقط! یه اذن دخول و صلوات خاصه و یه دونه سلام به امام حسین! و تا ساعت دو حرم بودم و هییییییییچ! 

و فقط در حال تماس با خونه و بابا و موبایل سرهنگ و دژبان ...

دیگه رفتم خونه خاله 

ساعت سه بود 

خسته و هلاک و بسیاااااااااار خواب آلود 

ولی 

منم 

برگ سبز

دختری که عصرها خوابش نمیبره 

داداشم زنگ زد بیا الان راه بیفتیم (ساعت ۴) گفتم نمیتونم 

و داداشم اومد 

و ساعت ۶ و ده دقیقه به زور یه لیوان قهوه بلند شدیم بریم 

از ساعت ۶ و ۳۵ دقیقه تو ماشین شخصی نشستیم و ۳۵ دقیقه فقط برای یک مسافر معطل شدیم و اتوبوس هم رد شد 

و چقدر حرص خورده باشم؟ و وقتی راننده راه افتاد سرعتش از ۱۱۰ بیشتر نمیشد :/ :| 

وااای خدا 

میگفت یک ساعت و ۱۰ دقیقه تو راهه 

اما رفت بنزین هم زد 

و خلاصه کنم من یک ربع به ۹ شب رسیدم سرکار 

خواب آلود خسته مرگ خواب و هلاااااک 

و اونقدر گفتم آقا زود برو که گفت بهتون بر نخوره خیلی غرغرویین 

منم گفتم چند ساله کارم رفت و آمده و امروز عجله دارم 

دیشب شلوغ بود 

و من خیلی حالم بد بود 

و روی صندلی یا تهوع می گرفتم یا سرگیجه و سرسنگینی 

اتاق پشتیمون یه تختی هست که هی می رفتم روش دراز میکشیدم 

اما از شانس هی صدام میزدن 

دیشب طوووولاااااانی ترین شب کاری من بود 

اصلا تموم نمیشد 

وای خدا همه می گفتن چشمات باز نمیشه 

داشتم می مردم 

ساعت ۴ به مسئول شیفت گفتم ف.م. منو ۷ بیدار نکن 

گفت نمیشه 

گفتم حالم بده به هدنرس بگو 

گفت منم حالم بده 

گفت می دونی که گیر میده راست هم می گفت 

گفتم شده توبیخی بخورم نمیام 

حالم بده خییییلی بده 

رفتم پایین و گوشیو باز هم برا ۷ کوک کردم .

بعد گفتم نه ۷ زوده میذارم ۷ و ۲۰ 

و ۷ صدای مسئول شیفتو شنیدم اومده بود همه رو بیدار کنه 

و هفت و بیست صدای گوشیمو 

و صدای صبحکارا که تو اتاق بغلی لباس عوض می کردن 

و خوابیدم 

خوابیدم تا یازده و خورده ای 

که اگه نمی خوابیدم برمی گشتم خونه خدا می دونه خوابم می برد یا نه 

آخیش :) حالم بد بودااااااا

خراب شده ی مشهد فکر کردم چه خبره! می تونستم امروز که اساسا آف بودم برم مشهد و همچی شیفت سنگینی و همچی خستگی بیش از حدی را تحمل نکنم 

آخرش دیروز فهمیدم اصلا به من برای داداش نیازی نبوده! 

میوه و این چیزا هم که الکی بود چون داداش را مرخصی دادن دیگه :| 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۴
برگ سبز
کلی کله خوری داداش 
کلی لج بازی بابا 
کلللللی کله خوری داداش 
کلللللللی لج بازی بابا 
بعد داداش پاشو کرد تو یه کفش 
بعد بابا کوتاه اومد 
سی کیلومتر بعد بابا چنان ادایی درآورد که داداشی که هشتاااااااد کیلومتر کله خورده بود کوتاه اومد مظلومانه! 
انحراف جنگ اعصاب به سمت مامان 
تخلیه عصبانیت مامان رو سر من 
هوای گررررررم 
سفر یک ساعت و ربعه ای که دو ساعت طول کشید و بعد هم نیم ساعت تا حرم 
الان تو گوهرشادم 
هییییچ حسی ندارم 
یه سلام تک کلمه ای به امام رضا دادم و تمام 
فقط گرممه 
فقط بی اعصابم 
چون بدترین وقت اومدم حرم: نزدیک اذان! از سرویس وضو گرفتم و اومدم نشستم 
ده دقیقه به اذانه 
اگه نمازمو بتونم بخونم شاید آروم بگیرم
اون شماره دو پیام داده! فکرم گیر کرده اصلا جواب بدم جواب ندم 
زنگ بزنم نزنم 
مامان هم که کلا رو فاز مثبت با من نیست 
با کیا اومدم مشهد 
اون خواهر کوچیکه که مامان طرفشه
ای بابا 
شبم شبکارم 
بالینم 
خدا کنه اکیپ خوبی باشن شب 
۷
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۳
برگ سبز

حس می کنم خونه شما اومدن فایده ای نداره 

بیش از اونی ناراحتم که فضای خونه تون آرومم کنه 

علیرغم اینکه دیشب به داداش گفتم میام 

و حدود چهار صبح گفتم ان شاءالله فردا میخوام برم مشهد (و برای همین تو تایم اول رست نرفتم استراحت با اینکه به طرز معجزه آسایی دیشب می تونستم این کار رو بکنم و من تایم اول رو بیشتر می پسندم برای استراحت و دیشب چشام از خواب داشت دیوونه میشد) 

علیرغم همه اینها 

من تو خونه میشینم 

و کنار مامانم گریه می کنم 

و حالم به هم می خوره از تمام تفکرات ساده اندیشانه ام که فکر کردم شب قدر تقدیری برام رقم خورده 

یا دعای دیگران در حقم مستجاب شده 

یا خدا در این امر نظرش برگشته 

امام رضا من توانایی دو ساعت رانندگی ندارم 

از سواری گرفتن یا سوار اتوبوس شدن و منتظر موندن هم بیزارم 

عذاب وجدان هم داشتم که مامان به خاطر وجود مادرش که رسما اضافیه نمیتونه باهام بیاد و از شعبان نیومده مشهد 

یعنی یه بهونه ی مشهد از سرم افتادن همین بود که من برم و مامان همینجور مسخره آنه عصر جمعه تو خونه بشینه :\ 

امام رضا 

نمیام 

بذار یه وقتی بیام که اینجور حجم سرخوردگیم در حال فوران نباشه 

ناراحتی و عصبانیت و افسردگی و ناامیدی و اینا یه چیزه 

سرخوردگی و بدبختی یه چیزه 

امام رضا یادته سال پیش دانشگاهی امضای دلنوشته هام ب.ب‌. بود؟ ب.ب.: بدبخت بیچاره 

.

.

.

..

.

+ مامان به خواهر کوچیکه گفت مواظب باش و عبرت بگیر نرسی به جایی که مثل خواهر بزرگت بشینی کنار من گریه کنی 

الان درست زندگی کن 

الان آبروی خودتو تبر

الان‌‌....

.

.

.

++ دیشب فهمیدم که هشتِ‌تیر بوده! 

دیشب همه تو صحن مسجدجامع بودن و من بین دو نماز رفتم تو شبستان و های های گریه کردم! 

و بعد اومدم نمازم را فرادی خوندم مغرب را هم اعاده کردم 

بعد آخر شب کدئین بخورم 

و بعد بفهمم هشتِ‌تیر بوده! 

هشتِ‌تیر!

واقعا که انرژی بعضی روزها حتی اگه حواست یهشون نباشه هم بیچاره ات می کنن

دیشب تو شبستان وسط گریه هام گفتم ح. ِ لعنتی تو مال من بودی 

مال من بودی‌... 

چرا رفتی؟ 

و آخر شب بفهمم سالروز جدایی وسط جاده ایمونه؟! سالروز بدبخت شدن من؟ 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
برگ سبز

دیشب که داشتم برمی گشتم یه تیکه سرعت رفت نزدیک ۱۵۰ 

منم زدم رو ترمز (نیش ترمز)

یا وقتی مثلا دوربین میدیدم 

و خوب چون شب بود دیر می دیدم و اگه دوربین روشن میبود حتمی جریمه میشدم 

چون متوسط سرعتم ۱۳۰ تا بود 

خلاصه رفتم تو تخیلات که الان یهو پلیس منو بگیره و بخواد جریمه بنویسه و ...

ازم بپرسه چند تا میرفتین 

و منم تخفیف بخوام و ... بعد بگم همکاریم و... بعد بگه بدتر و ...

یهو به خودم اومدم 

دیدم دارم بلند بلند حرف میزنم تو ماشین! 

بلند بلند!!

تا حالا نگفته بودم که نصف بیشتر روزم به خیالبافی می گذره نه؟ 

فقط همیشه سعی می کنم خیلی یواش حرف بزنم یا تو دلم تا کسی نشنوه 

ویشب که دیدم بلند بلند حرف میزنم با خودم گفتم داری با خودت حرف میزنی 

داری با خودت بلند بلند حرف می زنی 

یه چیزی بین خنده و گریه بودم :/ 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۷
برگ سبز

یک دوست خوبی برام نوشته فقط خواستم بگم ناامید نشو

 و من فکر کردم ناامید نشدم؟ چرا شدم 

پس چرا هنوز دلم میخواد؟ پس چرا گاهی از خدا می خوام؟ امید دارم؟ نمیدونم! فکر نمی کنم راستش...

پس این چه حالتیه؟ حد وسطشه؟ 

حس می کنم تو باتلاقم :/ 

از تو باتلاق چجوری میشه دراومد؟ 

اصلا میشه دراومد؟ فکر کنم نه :| 

اینا که نشون می دن مال تو فیلماست 

وگرنه تو باتلاق بیفتی... :( 

شارژم کمه 

شارژم خیلی کمه 

دلم حرم میخواد نه دلم خود امام رضا را میخواد

روزی که بهم زنگ زدن و گفتن استخدام هستی تو یک مرکز بهداشت تو مشهد در حال کارورزی بودم 

دلم اون حال رو میخواد 

که دویدم رفتم تو حیاط خلوت اون مرکز 

و سمت حرم را تخمین زدم و رومو کردم به حرم و اولین کسی که خبر را بهش دادم آقا بود 

چه خوشحالی ای را با آقا تقسیم کردم 

و چه تشکر قلبی ای داشتم 

دلم دوباره اون حال را میخواد 

که آقا را زنده و شنوا دید 

که دعاش رو شنیده بود و پیش خدا پادرمیونی کرده بود

و اون پایان بود و من نمیدونستم

دلم شما رو میخواد دوباره 

کی باشه که نوبت گوش کردنتون به من بشه باز...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۲
برگ سبز

باز دیشب سی کیلومتر رانندگی کردم 

بعد شیفتی که از شانس همکارم یک ربع زودتر اومد و تونستم برم 

تمام بعد از ظهر دیروز برزخ بودم 

همون وسطای شیفت با یه مرد احمق بیشعور دعوام شد 

بعد پای این کتاب پنجشنبه فیروزه ای بغض داشتم و زور می زدم دیده نشه اشکام اما جلوی ریختنشون رو هم نمی گرفتم 

حالم بدجوری بد بود بد جوری 

ساعت های شش زنگ زدم مامان که بیا بریم مشهد 

بهانه افطار و سحر و هول هولکی بودن را آورد بعدم به نخود سیاه بابا حواله ام کرد که اگه اون بیاد باشه 

بابا رو هم صرفا از شدت دلتنگی واسه امام رضا زنگ زدم وگرنه که می دونستم قبول نمی کنه 

و اینگونه بود که ساعت هفت و ربع نشستم پشت رول به سمت جاده مشهد و سی کیلومتر رفتم تا اون امامزاده 

در حالی که شهرمون پر از امامزاده است 

اما می خواستم برم تو جاده مشهد 

می خواستم برم مشهد 

آه خدا اگه پسر بودم 

اگه پسر بودم...

اون وقت چه مشکلی داشت خودم می رفتم مشهد و نیمه شب یا حتی سحر بر می گشتم 

از اون ور هم مامان و بابا با پیشنهاد کی بوده نمی دونم افطار راه می افتند برن بیرون تو پارک 

منم نشستم تو اون امامزاده زیارت امام رضا بخونم که یهو یه دختر جوون با تسبیح زد تو سرم اونم چند بار 

کلا فازم از بین رفت وقتی گفت رو سرت یه سوسک بزرگه :|

هیچی دیگه بر گشتم و بیست دقیقه بعد منم تو پارک بودم 

مامان گفت اگه می گفتی اونجا رو ما مشکلی با اونجا نداشتیم گفتم یهویی شد 

ته دلم گفتم مشهد می خواستم نه اونجا رو 

اونجا برام مشهد که نمیشه و برای اونجا لازمتون نداشتم (چه خبیثم) 

ولی خوب تا نه و بیست دقیقه که رسیدم به اون پارک همچنان روزه بودم! 

مامان گفت تو جاده رو میخوای 

میخوا ی گاز بدی 

گفتم خیلی بدی چه راحت قضاوت می کنی 

وگرنه چرا الان حالم خوب نیست پس؟ 

اما حالم بهتر بود 

چون پشت رول بازم گریه کرده بودم 

چون مامان خیلی هم بیراه نمی گفت...







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
برگ سبز