http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 ازدواج :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

میشه اون آرزوی دیگرم را هم برآورده کنی لطفا 

:) 

آمین!

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۸
برگ سبز

یه جفت دوقلو می شناسم خواهر 

اولی پرستاره 

دومی بهداشت 

دومی گفت که اولی وقتی ازدواج کرد هم سراسری منابع طبیعی قبول شد و هم پرستاری آزاد

بعد خانواده شوهر گفتن که ما میخوایم عروسمون شهر خودمون باشه پرستاری بخونه خرجشم ما میدیم 

الان داشتم خیلی عادی به مامان می گفتم چجوری برخورد کردن که خانواده شوهر خرج ۴ سال پرستاری رو دادن؟ گفت چون خودشون خواستن وظیفه شون بوده 

گفتم چی جوری برخورد کردن که انگ گدا گشنگی بهشون نخوره که خرج دانشگاه دخترتون را ما باید بدیم گفت نه دیگه دخترشون سراسری قبول شده یا اصلا می تونستن بگن دخترمون عروس شد دیگه لازم نیست درس بخونه! 

گفتم مامان کسی که میره آزاد شرکت می کنه معنیش اینه که در خودش دیده خرج آزاد رو داره بده چطور بعدش طوری برخورد کردن که اونها خرج رو دادن 

منظورم کلام و رفتار بود 

حالا فکر کن اینا رو میخوام بگم مامان با دست هی علامت برو بابا یا ساکت باش رو میفرسته و هی با صدای بلند بلند حرف میزنه و جواب میده! آخرش حرصم گرفت که مامانم به من دقت نمی کنه گفتم مامان شما سر اینکه من سرکوچه شبها بخوابم(خونه شوهر) یا این سر کوچه (خونه خودمون) نتونستین و دعوا درست شد و ناراحتی حالا همچی راحت داری در مورد سوال من میگی وظیفشونه خوب چجوری وظیفه را بدون ناراحتی (یا اینجا مینویسم حتی با ناراحتی) به طرف القا می کنن؟ 

می دونین مامان چی گفت؟ رو کرد به خواهر کوچیکه و گفت اگه صبحانه تو خوردی پاشو برو! اینجا واینستا نشین من حریف این نمیشم! 

منم پاشدم اومدم تو اتاق 

بعد مامان داره میگه به خواهرم که اون دخترا خودشون جوری رفتار کردن.‌... (آخه الان من دارم در مورد ازدواج یه دختر هفده ساله حرف میزنم بالام جان!) 

واقعا کله صبحی حرص آدمو به این راحتی درمیارن 

الانم بحثو چرخونده به دوران نوجوونی و کودکی من که چه کارها واسمون که نکرده! خوب حاج خانم همون کارهات بدترین خیانت بوده به من که نه تصمیم گیری و نه مسئولیت یاد گرفتم و الان همیشه از هر کاری میترسم نتونم انجام بدم! 

فراموش نمی کنم اولین ناراحتی ای که پیش اومد سر چی بود! سر استرس بیش از حد من برای درست کردن مرغی برای خودم و شوهرم! چرا؟ چون همش تو بودی که تا اندازه نمکی که باید تو غذا ریخت رو هرررررر بار دیکته می کردی! و هیچ وقت به ما اعتماد نداشتی! 

الان داره میگه دختر خوب عین طلای نابه سیندرلا رو دیدی! هه 

مامان یه سوزن به خودت بزن بد نیست به قرآن 

تو خیلی خوبی که نذاشتی و الانم نمیذاری  که هیچ کاری رو باب میلمون و طبق نظر خودمون انجام بدیم؟ طبق نظر خودمون 

با فکر خودمون 

.

.

.

.

.

همینقدر بگم خواهر کوچیکه حق رو به من داد 

و مامان بحث را چرخونده الان تا بتونه نطق کنه! 

برو مامان برو 

برو 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۶
برگ سبز

گفت باید دو سال دارو بخوری 

گفتم خوردم 

گفت نخوردی 

گفتم خوردم 

سال پیش دانشگاهی یه سره دارو می خوردم 

گفت نخوردی 

گفتم مشاور مدرسه لینک من و دکترم بود

گفت باید ۲۴ (۲۶؟) جلسه مشاوره رفته باشی 

گفتم یادم نیست 

گفت رفتی؟ 

گفتم یادم نیست پونزده سال پیش بوده 

واقعا انتظار داری از پونزده سال پیش یادم باشه؟ من پونزده سال پیش، پیش دانشگاهی بودم 

گفت واقعا پونزده سال قبل بوده؟ 

گفتم آره پیر شدم خیلی پیر شدم 

.

.

.

.

پونزده سال قبل سال سرنوشتم بود و سرنوشت من شد هر چی اما با وسواسی! 

دو سال دارو واسه وسواسی 

از ماه پیش تا الان فقط قرص اعصاب رو خوردم اونم ده تا دونه! 

به مامان یه مسئله ی کاری گفتم 

گفتم نمدونم چکار کنم و چه تصمیمی بگیرم چون تا حالا تو زندگیم هرررر تصمیمی گرفتم غلط بوده

گفت توکل کن به خدا 

گفتم کدوم خدا؟ 

هدف آفرینش اینه که مردم خدا رو عبادت کنند نه اینکه خدا معبود مردم باشه!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۵
برگ سبز
قصدم چیز دیگه ای بود
می خواستم از این همسایه هایی که آی منو تو بیمارستان میشناسند بگم! افرادی که وقتی میگن شما رو می شناسیم با خودم میگم برگ سبز مشهور منزویِ بدبخت که خییییییلی بیشتر از اون که فکر کنی خودت و اون شغل گوهت و طلاقت از پسری که دو کوچه اونورتر بود پیچیده
و حالا همه ازت توقع دارن به فکرشون باشی تو بخش و یا نوبت ام آر آی بگیری واسشون! از ام آر آی خصوصی که به خودمون نوبت درست حسابی نمیده و البته اینو اونها نمی دونن ولی فامیل من که نیستین آشنای منم که نیستین
کیِ منید؟ هیشکیم
اما الان باید بنویسم
بالاخره جیره عصبانیت و پرخاشگری امروزم رسید و یهو بابت اینکه از صبح بیکارم و به برنامه اینها مرخصی گرفتم تو خونه علافم و اون داداش کوچیکه ی بیشووووووورم تا صبح بیدار بوده بعد خوابیده و هنو باید برن دکتر و دکتره عصر میره تشییع جنازه و خدا کنه سر خاک ها نخواد بره! و من کلی حرص خوردم و فردا صبحم را با عصر عوض کردم که قراره عصر بریم (شایدم بشه شب!) و فرت بریم حرم اونم بدددددترین موقع خدا!! یعنی وقت نماز (که نمیدونید چقدر برام منزجر کننده است برسم حرم اون موقع) و بعد برای خواب بریم خونه خاله و فردا صبحم زود برگردیم که به هوا گرمی نرسیم !
و من مرخصی گرفتم که بشینم خیالبافی کنم؟ :/ که میشد قشششنگ بریم مشهد
خونه دختر خاله ای که هنوز من نرفتم
و بریم بگردیم تو مشهد اصلا! و یا بریم حرم و بعد خونه خاله و بعد بریم بگردیم
هزار تا کار میشه کرد
اما الان
هوففف
باور کنید اصلا میلی به رفتن دیگه ندارم :|
بابا که رفت مراسم همون دوستش که زده عدل دیروز مرده
اون بابامو بگو! من دارم سر داداشم غر میزنم چرا دکتر رفتن را انداختی آاااخرین روز و حتی آخرین روز هم تا ظهر میخوابی! و به خاطر بی برنامگی تو فلان و بهمان
بابام برگشته به مامانم میگه من نمیاما! من گفتما! همیشه هم گفتم دوست ندارم عصر برم ته شب بیام
صبح بریم عصر بیام (آره ارواح عمه ام چقدرم که یبار گفتی فلان روز صبح بریم عصر بیایم!) منم گفتم تو این هوا رست کشیده میشه یک
دو هیشکی با شما نبود لرزه و رعشه نگیر لطفا! نترس بابا نترس :|
مامانم گفت برگ سبز اعصاب ندارم اگه میخوای تو ماشین یا از همین الان دعوا و چی درست کنی من نمیام
خودمم که الان قششششنگ زغال داغم
مامان نمدونم باز با این داداش کوچیکه دیوونه چی گفت انگار داره گریه می کنه
ای مرده شور
ای مرده شور
گروه کوهنوردی ساعت دو و نیم رفتن یه مسیر سبک تا هشت برگردن
فکر کردم نمیشه دیگه باهاشون برم یا خیلی دیر میشه یا اگرم بابت دکتره معطل بشن خیلی خسته ام
حالا چی
اَه
اَح
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴
برگ سبز

وقتی میان میگن من فلانیم شما رو می شناسم و من اونا رو نمیشناسم 

اعصابم خرد میشه وقتی می دونم منو نمیشناسه و فکر می کنم فقط در این حد میدونه: تو دختر پرستاره ی آقای فلانی هستی که با پسر کوچیکه ی فلانی ازدواج کرد و طلاقش داد 

تو همون دختر مونده هه هستی من میدونم! 

یا: 

تو دختر پرستاره ی فلانی هستی و من همسایتونم و ازت توقع دارم ! 

عزیزم مرده شور همتونو ببرن 

من شماها رو یا اصصصلا نمیشناسم یا مورد دومه و ازتون یا بدم میاد یا همین الان بدم میاد :| 

گم شید برید :\

.

.

.

من و شوهرم خونه هامون نزدیک هم بود 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۴
برگ سبز


دوباره ذهنم جای خواستگاری هست که رفت 

حالم بده 

خیلی زیاد بد 

دلم دیگه خیلی داره اذیتم می کنه 

البته حق هم داره 

اما خوب من چی کار کنم؟ 

من یه بی عرضه عوضی ام که همه چیو دایم در حال از دست دادنه 

حوض من خالیه 

نه تنها از ماهی 

که آب هم نداره 

این دور باطله؟ تقصیر منه که نتونستم به جایگاه دخترها برسم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۳
برگ سبز

چرا سفر زندگی یک زن با یک مرد متفاوت است ؟


یونگ معتقد است یک بحث زن- مرد داریم یک بحث زنانگى_مردانگى؛

بر این اساس حداقل ٦ نوع مرد و ٦ نوع زن داریم (که بحث درس مقدمات شخصیت شناسى است در دروس غیرحضورى)

اما عرض من چیز دیگریست ،

ما با یکدیگر فرق داریم ، هم به طور زیستى هم روانشناختى؛

چیزى که حال اکثر مردان ٣٥ ساله را خوش میدارد ، به تنهایى حال زن را خوب نمیکند ؛

شما از صد تا خانم متولد ٦٠ بپرسید "نداشتن کمپانى شخصى بیشتر حسرت آور است برایت یا نداشتن خانواده شخصى و شوهر و فرزند ؟"

جواب تعداد اندکى ، مسائل مالى است؛

قصد من خفیف کردن استقلال مالى و کارى یک خانم نیست، ابدا ! میخواهم عرض کنم که سهمى که یک دخترخانم به این امور در ایجاد احساس رضایت در نظر میگیرد ، کمتر از آنیست که در محافل ادعا میشود.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۴
برگ سبز

۱. چون مزاحم زندگی کسی دیگه نشم 

۱-۱ چون یه نیاز مسخره تو وجودم هست که مرده شورشو ببرن چشم باز می کنی می بینی هی به تو میگه چرا تنهایی؟ :/ 

۲. دو تا وجود عوضی تو خونه مون هست که مخصوصا از اولی که مذکره بدجور چشم می زنم :|  و دومی هم که چهارده سال ازم کوچکتره شدیدا پشت به پشت اولیه 

۳. ایییین همه میگن تنهایی بعد ازدواج درست نمیشه و بدتر!! میشه اما همون ۱-۱ عنتر راحتم نمیذاره 

۴. اگه با این آقا ازدواج کنم باید تمااااام مدت حواسمو جمع کنم کسی نبینتش و نشناسدش :( 

ضمن اینکه باید خیلی با ترس و لرز و احتیاط زندگی کنم که دل آقا رو نزنم یهویی بندازه بره و بعدا بگه "نمدونم دیگه این چی بود تو زندگی ما قسمت ما هم اینجوری بود یا اشتباه کردم" :| 

۵. اگه با این آقا ازدواج نکنم هیشکی دیگه نیست باهاش ازدواج کنم، می فهمین؟ 

من آدمی ام که تو هیییییچ جنبه زندگیم مقبول نبودم 

هییییچ جنبه ای :(

بعد دوباره شماره ۱ و ۲ و ۳ رو باید در نظر بگیرم 

لعنت بر من 

لعنت 


۳۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۴
برگ سبز

۱. باباهه زنگ زده 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

!

همه ی این نقطه ها رو با حرفای بابا و مامان من پر کنید 

۲. داداشم و بحرانش 

و دوباره حرفای بابا و مامان 

.

.

.

.

.

.

.

به مامانی که کنارمه پیامک زدم 

اومده دوباره حرفا رو تکرار می کنه و میگه من دارم واقعیتها رو میگم

میگم مامان ول کن پیامک زدم که دوباره بیای تکرار کنی؟ 

۳. به دکترم پیامک زدم و گفتم مامانم میگه این شرطها رو بهشون بگیم 

دکتر نوشت: خوب معلومه که اینا رو قبول نمی کنن 

۴. از سی و پنج به بعد نمیشه باردار شد؟ مامان داشت بلند بلند می گفت 

به اسم دلسوزی هر چی فکر کنین تو سرم میخوره 

۵‌. شب بخیر 

داداشم هنو داره گله می کنه تو آشپزخونه 

نمی دونم با کی داره حرف میزنه 

شاید با خودش 

اون وقتی خواهر کوچیکه به داداش توپید که اینجا چی کار می کنی! 

و من انگار بهم خنجر زدن 

داداشم بعد مدتها از سربازی اومده

مامان صدای گریه ش میاد 

منم که 

منم و بغضم و زندگی مسخره ام 

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۱
برگ سبز

آیا اینکه بابا جواب رد بهشون داد 

و مامان میگه چون قاطع بهش نگفتی میخوای فکر کنی 

و البته من نمی دونم بابا چجوری باهاشون حرف زد چون 

به ما گفت قراره خانمش زنگ بزنه و شماره قبلی را بده اما زنگی نزدن 

آیا اشتباه کردم؟ اشتباه کردم رد کردمشون؟ 

ولی من نمیخواستم رد کنمشون... من میخواستم تحقیق کنم 

خدایا چکار کنم 

چکار کنم 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۳
برگ سبز