http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 آقای ت. را دوست می دارم! :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

آقای ت. را دوست می دارم!

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ب.ظ

آقای ت. متولد یک سال بزرگتر از من! شوخ طبع 

آخ من می میرم با آدمهای شوخ طبع! 

از وقتی فهمیده من از صدای ناگهانی می ترسم و وقتی سلام می کنه چون پشت سر من قرار می گیره من رعشه و جیغ و...  پشت گوشم سلام میگه از عمد که منو سکته بده 😂

خلاصه که امشبم ایشون شیفت اومد و من که باید تا هشت وایستم (نیم ساعت همپوشانی با شیفت شب) وقتی ایشون باشه یهو می بینی تا هشت و نیم یا مثل امشب تا نه! وایمیستم به صحبت و خنده و چخ چخ و گاهی هم غیبت و 🙄


خلاصه دیدیم ساعت شد ۹! خوب ماشینم که فعلا جاش تو حیاط بیمارستان خوبه چون پارکینگ خونه را فعلا نمیشه استفاده کرد، گفتیم زنگ بزنیم اسنپ 

و به همکارا هم گفته بودم از سر ماجرایی که از اسنپی در تهران شنیده بودم راستش از اسنپ اندکی چشم میزنم 

خلاصه هموژور با آقای ت. و آقای ع.ر. کوچولوی دوست داشتنی خودم (گوگولیِ متولد هفتاد و پنج) حرف میزدم که پیغام اسنپ شما رسید اومد و من رفتم دم در 

دو سه دقیقه وایستادم و نیومد! زنگ زدم گفت دارم از خیابون میام بالا 

گفتم این خیابون که ممنوعه! گفت ایراد نداره میام بعد گفت ببخشید من سرویس آخرمه پسر عمو ام هم سوار کردم مشکل نداره؟ 

گفتم نمدونم 

با خودم گفتم پسر عموش آدرس خونه مونو یاد بگیره :| 

دید می گم نمی دونم گفت من الان میام 

گفتم پس من میرم داخل. گفت وایستین رسیدم سریع سوار شید (ازدحام فوق العاده دم در که با یک طرفه شدن خیابون هم حل نشده) 

گفتم باشه و قطع کردم و پریدم تو 

گفتم به آقای ت. میگم بیاد سوار ماشینم کنه من میترسم! 

رفتم تو و گفتم

آقای ع.ر. گفت لغو بزن 

لغو زدم 

گفت وایستا چند دقیقه دیگه دوباره درخواست بزن همین بود باز لغو بزن! گفتم ساعت ده شب میرسم خونه! 😂😂😂

آقای ت. گفت ر. تو درخواست بزن خوب

گفت فرق نداره مسیر همینجاست 

خلاصه دوباره درخولست زدم و اینبار عکس طرف رو نشون نمیداد

ت. میگفت این داداششه 

سوژه ای شده بود قضیه 

آقای ن. نیروی شبکار خودم اومد باز ماجرا رو واسه اون تعریف کردم 

یهو پیغام اومد اسنپ شما رسید 

گفتم ت. بدو که اومد 

و ت. باهام اومد بیرون و منو سوار ماشین کرد😊

و چه حس خوبی بود 

چند سال پیش علیرضا دانشجومون که خونه دانشجوییش نزدیک خونه ما بود قبول کرد در یک شب زمستانی پشت سر من راه بیاد تا من پیاده برم خونه 

چقدر راحت رفتم خونه 

و یادم نمیره یبار دیگه همون مسیر رو چند وقت بعدش رفتم و چهار تا جوون نزدیک خونمون چه متلکای جنسی رکیکی که بارم نکردن!!! علیرضا امیدوارم با خانمت خوششششبخت زندگی کنین ❤ تو هم خیییییییلی پسر خوبی بودی ☺

خلاصه که الان خونه ام 

با انرژی ای که آقای ت. و آقای ر. نازنین بهم دادن 

آخ چی میشد من شبکار بودم امشب 😭😭😭

ت. می گفت من فکر کردم شما شبی 

تازه بهشونم گفتم که آخرای کارم تو اینجاست و من و همین آقای ن. شبکار باید برگردیم بالین 😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢

فردا صبحکارم 

می بینمشون اگه زود برم ☺

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۰
برگ سبز

خاطره

کاری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">