http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 خانه ی بی برنامه ی ما! مرخصی!! :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

خانه ی بی برنامه ی ما! مرخصی!!

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۴ ب.ظ
قصدم چیز دیگه ای بود
می خواستم از این همسایه هایی که آی منو تو بیمارستان میشناسند بگم! افرادی که وقتی میگن شما رو می شناسیم با خودم میگم برگ سبز مشهور منزویِ بدبخت که خییییییلی بیشتر از اون که فکر کنی خودت و اون شغل گوهت و طلاقت از پسری که دو کوچه اونورتر بود پیچیده
و حالا همه ازت توقع دارن به فکرشون باشی تو بخش و یا نوبت ام آر آی بگیری واسشون! از ام آر آی خصوصی که به خودمون نوبت درست حسابی نمیده و البته اینو اونها نمی دونن ولی فامیل من که نیستین آشنای منم که نیستین
کیِ منید؟ هیشکیم
اما الان باید بنویسم
بالاخره جیره عصبانیت و پرخاشگری امروزم رسید و یهو بابت اینکه از صبح بیکارم و به برنامه اینها مرخصی گرفتم تو خونه علافم و اون داداش کوچیکه ی بیشووووووورم تا صبح بیدار بوده بعد خوابیده و هنو باید برن دکتر و دکتره عصر میره تشییع جنازه و خدا کنه سر خاک ها نخواد بره! و من کلی حرص خوردم و فردا صبحم را با عصر عوض کردم که قراره عصر بریم (شایدم بشه شب!) و فرت بریم حرم اونم بدددددترین موقع خدا!! یعنی وقت نماز (که نمیدونید چقدر برام منزجر کننده است برسم حرم اون موقع) و بعد برای خواب بریم خونه خاله و فردا صبحم زود برگردیم که به هوا گرمی نرسیم !
و من مرخصی گرفتم که بشینم خیالبافی کنم؟ :/ که میشد قشششنگ بریم مشهد
خونه دختر خاله ای که هنوز من نرفتم
و بریم بگردیم تو مشهد اصلا! و یا بریم حرم و بعد خونه خاله و بعد بریم بگردیم
هزار تا کار میشه کرد
اما الان
هوففف
باور کنید اصلا میلی به رفتن دیگه ندارم :|
بابا که رفت مراسم همون دوستش که زده عدل دیروز مرده
اون بابامو بگو! من دارم سر داداشم غر میزنم چرا دکتر رفتن را انداختی آاااخرین روز و حتی آخرین روز هم تا ظهر میخوابی! و به خاطر بی برنامگی تو فلان و بهمان
بابام برگشته به مامانم میگه من نمیاما! من گفتما! همیشه هم گفتم دوست ندارم عصر برم ته شب بیام
صبح بریم عصر بیام (آره ارواح عمه ام چقدرم که یبار گفتی فلان روز صبح بریم عصر بیایم!) منم گفتم تو این هوا رست کشیده میشه یک
دو هیشکی با شما نبود لرزه و رعشه نگیر لطفا! نترس بابا نترس :|
مامانم گفت برگ سبز اعصاب ندارم اگه میخوای تو ماشین یا از همین الان دعوا و چی درست کنی من نمیام
خودمم که الان قششششنگ زغال داغم
مامان نمدونم باز با این داداش کوچیکه دیوونه چی گفت انگار داره گریه می کنه
ای مرده شور
ای مرده شور
گروه کوهنوردی ساعت دو و نیم رفتن یه مسیر سبک تا هشت برگردن
فکر کردم نمیشه دیگه باهاشون برم یا خیلی دیر میشه یا اگرم بابت دکتره معطل بشن خیلی خسته ام
حالا چی
اَه
اَح

نظرات  (۱)

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۰ پیـــچـ ـک
سلام
خوبی؟
پاسخ:
سلام چی بگم 
تو راه مشهدیم 
با بحث و دلخوری 
مامان پشت سرم داره گریه می کنه از داداشم و احتمالا من (چون باهاش سر شال و حجاب بحثم شد)
منم این جلو دلم پر غمه از شکستهای زندگیم و از اراجیفی که شوهرم بارم می کرد 
البته اونم حق داشت زن خوش تیپ می خواست که من نبودم من یه شلخته ی آی بی اسی بودم که باید بین نماز و تیپ و زیبایی یکیو انتخاب می کردم 
تازه به اینها استرس رو هم اضافه کن که یبار بند کمر مانتوام تو شلوارم بود بس که میخواستم با عجله خودمو بهش برسونم! :/ 
آخرشم رفت با زنی که چشماشو سیاه می کرد ازدواج کرد (تو فقط چشماتو سیاه کن رژ گونه نمیخوادش یادم نرفته یکی نیست بگه شاید رژ گونه رو خودم میخوام حضرت اجل! همش که برای تو و امثال تو نیست خودمونم دل داریم نشون به اون نشون خیلی دخترا اهل لاک هستن و دوست دارن و تو خودت دوست نداشتی) 
خواستم بگم از خودت بگو  دیدم تو خصوصی نوشتی و الحمدلله که خیره 
خدا رو شکر خوبی دوست جان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">