http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 امام رضا با عرض شرمندگی + :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

امام رضا با عرض شرمندگی +

شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

حس می کنم خونه شما اومدن فایده ای نداره 

بیش از اونی ناراحتم که فضای خونه تون آرومم کنه 

علیرغم اینکه دیشب به داداش گفتم میام 

و حدود چهار صبح گفتم ان شاءالله فردا میخوام برم مشهد (و برای همین تو تایم اول رست نرفتم استراحت با اینکه به طرز معجزه آسایی دیشب می تونستم این کار رو بکنم و من تایم اول رو بیشتر می پسندم برای استراحت و دیشب چشام از خواب داشت دیوونه میشد) 

علیرغم همه اینها 

من تو خونه میشینم 

و کنار مامانم گریه می کنم 

و حالم به هم می خوره از تمام تفکرات ساده اندیشانه ام که فکر کردم شب قدر تقدیری برام رقم خورده 

یا دعای دیگران در حقم مستجاب شده 

یا خدا در این امر نظرش برگشته 

امام رضا من توانایی دو ساعت رانندگی ندارم 

از سواری گرفتن یا سوار اتوبوس شدن و منتظر موندن هم بیزارم 

عذاب وجدان هم داشتم که مامان به خاطر وجود مادرش که رسما اضافیه نمیتونه باهام بیاد و از شعبان نیومده مشهد 

یعنی یه بهونه ی مشهد از سرم افتادن همین بود که من برم و مامان همینجور مسخره آنه عصر جمعه تو خونه بشینه :\ 

امام رضا 

نمیام 

بذار یه وقتی بیام که اینجور حجم سرخوردگیم در حال فوران نباشه 

ناراحتی و عصبانیت و افسردگی و ناامیدی و اینا یه چیزه 

سرخوردگی و بدبختی یه چیزه 

امام رضا یادته سال پیش دانشگاهی امضای دلنوشته هام ب.ب‌. بود؟ ب.ب.: بدبخت بیچاره 

.

.

.

..

.

+ مامان به خواهر کوچیکه گفت مواظب باش و عبرت بگیر نرسی به جایی که مثل خواهر بزرگت بشینی کنار من گریه کنی 

الان درست زندگی کن 

الان آبروی خودتو تبر

الان‌‌....

.

.

.

++ دیشب فهمیدم که هشتِ‌تیر بوده! 

دیشب همه تو صحن مسجدجامع بودن و من بین دو نماز رفتم تو شبستان و های های گریه کردم! 

و بعد اومدم نمازم را فرادی خوندم مغرب را هم اعاده کردم 

بعد آخر شب کدئین بخورم 

و بعد بفهمم هشتِ‌تیر بوده! 

هشتِ‌تیر!

واقعا که انرژی بعضی روزها حتی اگه حواست یهشون نباشه هم بیچاره ات می کنن

دیشب تو شبستان وسط گریه هام گفتم ح. ِ لعنتی تو مال من بودی 

مال من بودی‌... 

چرا رفتی؟ 

و آخر شب بفهمم سالروز جدایی وسط جاده ایمونه؟! سالروز بدبخت شدن من؟ 


نظرات  (۲)

۰۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۵ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام عزیزم. حالت چه طوره?
ببخشید من نت نداشتم وگرنه زودتر حالت و جویا میشدم 
یعنی چی تمام?
ان شاءالله که خیره :*
پاسخ:
سلام 
بذار از سوال اولت بپرم :/ 
تمام یعنی تمام دیگه 
خیر؟ واقعا خیر چیه؟ آیا زندگی من رو مدار خیره؟ 
به مامان گفتم بیا یک کاری کنیم 
معلوم نیست تا چند سال دیگه کسی باز بخواد زنگ بزنه یا نه ولی 
خودمون دیگه میگیم قصد ازدواج نداره 
اینجوری بهتره 
گفتم من دیگه کشش این همه استرس رو ندارم 
الان رفته بودم شربت درست کنم از صبح حس می کردم از درون بدنم می لرزه وقتی شیشه آب رو گرفتم بریزم تو لیوان شیشه رعشه شدید گرفته بود!!!! یعنی حس لرزیدنم درونی نبوده کاملا واقعی و بیرونی بود! 
نمی کشم 
نمی کشم واقعا 
چقدد دلم گرفت ..چقدر دلت گرفت ....
یه چیز میگم ناراحت نشو ...ازدواج حق طبیعی تو و هر دختری است ..
تا حالا از طریق راوی اقدام کردی ..اینجا یه سری خانم ها هستن که مثلا دختر و پسرها واسه ازدواج بهم معرفی می کنند ..اخرش هم یه پولی به عنوان هدیه میگیرند ..معمولا ..هم سنتی اش هست هم مراکز رسمی ...
من  از خدام بود نزدیک مشهد بودم ..من دست خالی برگشتم و حاجت نگرفتم ..منم دلم یه جوری است اما فقط خدا و امام رضا ...تو حرم ادم گریه هم که می کنه سبک میشه ..همین که یکی هست که حرف ادم بشنوه بدونه دردت چیه ..
پاسخ:
عزیزم خیر سرشون این یکیو راوی معرفی کرد که الهی بخوره تو سرش :/ 
اونم چی؟ راوی ای که سومروایزر بیمارستان بود 
ازدواج لابد حق مسلم ماسته! :/ 
آره بیست مال تو نیست! 
هعی 
چند سال پیش مامانم منو ورداشت برد یه مسجدی اون سر شهر که دوستشو ببینه نگو دروغ بهم گفته بود و منو برده بود یه راوی منو ببینه! فکر می کنی چی شد؟ دوره ای بود که مشهد رفت و آمد می کردم بدو بدو با تاکسی از مشهد برگشتم تا قبل ساعت نه برسم خونه که مثلا میخواد خواستگار بیاد 
و خونه رو مامان آمادا کرده بود 
نیومدن! به همین راحتی! 
فرداش مامانم زنگ زد به راوی و من اونجا فهمیدم راوی بوده 
گفت خانواده پسر خودشون یه جا رو معرفی کردن رفتیم اونجا😑
و حتی زحمت نکشیده بود زنگ بزنه خونه ما و بگه نمیایم! 
و فکر کن من‌از مشهد با استرس....
همه چی به درون خود آدم ربط داره 
فقط 
و برای همین هم 
هیچی برای من نیست 
هیچی هیچی 
من همون میوه ایم که درونش خاکستر شده و فقط پوست بیرونش مونده که اونم تغییر شکل داده و همه هم میدونن درونم چه خبره :| 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">