http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 من و این دل :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

من و این دل

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ

باز دیشب سی کیلومتر رانندگی کردم 

بعد شیفتی که از شانس همکارم یک ربع زودتر اومد و تونستم برم 

تمام بعد از ظهر دیروز برزخ بودم 

همون وسطای شیفت با یه مرد احمق بیشعور دعوام شد 

بعد پای این کتاب پنجشنبه فیروزه ای بغض داشتم و زور می زدم دیده نشه اشکام اما جلوی ریختنشون رو هم نمی گرفتم 

حالم بدجوری بد بود بد جوری 

ساعت های شش زنگ زدم مامان که بیا بریم مشهد 

بهانه افطار و سحر و هول هولکی بودن را آورد بعدم به نخود سیاه بابا حواله ام کرد که اگه اون بیاد باشه 

بابا رو هم صرفا از شدت دلتنگی واسه امام رضا زنگ زدم وگرنه که می دونستم قبول نمی کنه 

و اینگونه بود که ساعت هفت و ربع نشستم پشت رول به سمت جاده مشهد و سی کیلومتر رفتم تا اون امامزاده 

در حالی که شهرمون پر از امامزاده است 

اما می خواستم برم تو جاده مشهد 

می خواستم برم مشهد 

آه خدا اگه پسر بودم 

اگه پسر بودم...

اون وقت چه مشکلی داشت خودم می رفتم مشهد و نیمه شب یا حتی سحر بر می گشتم 

از اون ور هم مامان و بابا با پیشنهاد کی بوده نمی دونم افطار راه می افتند برن بیرون تو پارک 

منم نشستم تو اون امامزاده زیارت امام رضا بخونم که یهو یه دختر جوون با تسبیح زد تو سرم اونم چند بار 

کلا فازم از بین رفت وقتی گفت رو سرت یه سوسک بزرگه :|

هیچی دیگه بر گشتم و بیست دقیقه بعد منم تو پارک بودم 

مامان گفت اگه می گفتی اونجا رو ما مشکلی با اونجا نداشتیم گفتم یهویی شد 

ته دلم گفتم مشهد می خواستم نه اونجا رو 

اونجا برام مشهد که نمیشه و برای اونجا لازمتون نداشتم (چه خبیثم) 

ولی خوب تا نه و بیست دقیقه که رسیدم به اون پارک همچنان روزه بودم! 

مامان گفت تو جاده رو میخوای 

میخوا ی گاز بدی 

گفتم خیلی بدی چه راحت قضاوت می کنی 

وگرنه چرا الان حالم خوب نیست پس؟ 

اما حالم بهتر بود 

چون پشت رول بازم گریه کرده بودم 

چون مامان خیلی هم بیراه نمی گفت...







نظرات  (۱)

۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۲ مجـ سیصدوچهارده ـنون
البته خب رانندگی حال خوب کن هست خودش تا حدودی 
چه برسه به اینکه تو جاده ی مشهد هم باشه 

من دیشب کل پستاتونو خوندم 😆 
و یه عالمه از ته دلی براتون دعاهای خوب کردم. 

راستی کتاب پنجشنبه ی فیروزه ای رو خوندم ، 
شماهم سعی کنید بعد از این کتاب بیشتر با زیارت جامعه کبیره انس بگیرید 

یهو به خودتون میاید و میبینید هرجا برید زیارت ، تا این دعا رو نخونید دلتون آروم نمیشه..🌱 
پاسخ:
کل پستهامو! :) 

من عشقم امین الله هست 
خیلی دوستش دارم 
هم کوتاه هم پر معنی 
مامانم جامعه رو خیلی دوست داره 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">