http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 افطاری در باغ :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

افطاری در باغ

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۳ ب.ظ

علی در بغل راه افتادم تو باغ...

 در تاریکی راه رفتن، دو تا باغ اومد تو نظرم :

اول باغی در سیزده اردیبهشت هزار و سیصد و نود و دو 

که با هزاااااااار ذوق رفته بودم توش و داشتم کیف دنیا و آخرت میبردم 

آخه داشتم فیلم عروسیمو میگرفتم 

فیلمی که هرررررگز ندیدمش! 

من 

من ! 

لباس عروس تنم بود! 

من آرایش عروس داشتم 

من داماد کنارم بود و با هم ژست می گرفتیم میرقصیدیم 

از دور می دویدم تا بپرم تو بغلش 

و حتی یک لحظه که داشتن ازش عکس تکی می گرفتن چنان عاشقانه نگاهش می کردم که یهو دیدم خانم عکاس دوم از من فیلم گرفته و میگه شکار لحظه ها!

کی باورش میشه همون شب سر شام بحث شد 

کی باورش میشه از فرداش دعوا شروع شد؟ 

باغ دوم باغیه که بعداز ظهر سیزده فروردین هزار و سیصد و نود و دو یعنی دقیقا یک ماه قبلش یعنی دقیقا سی و سه روز بعد از عقدم روز سیزده بدر داشتم تنها توش راه میرفتم و با موبایل با خانواده خودم حرف میزدم 

چرا؟ چون داماد اومده بود دنبالم از سرکار منو ببره پیش فامیلشون تو اون باغ برای سیزده بدر اما الکی الکی دعوای بدی بینمون شد

خودمونیم اونم عصبی بدی میشدا :/ خیلی بروز نمیداد و همین بروز ندادنش بدتر بود چون من بدبخت هیچی نمیفهمیدم الان چه مرگشه و چرا عصبیه؟ :/ 

اون سیزده بدر رسسسسما شد روز سیاه 

سیزده سیاه! 

من شب دوباره شیفت بودم و هررررگز یادم نمیره ساعتهای ده شب زنگ زد و نیم ساعت سر منو خورد و اعصابم رو خورد کرد 

آیا همش تقصیر من بود؟ آره من بی سیاست بودم 

من نمیفهمیدم چقدر براش چشم گفتن مهمه 

من نمیفهمیدم اینا چیزای بی اهمیتی هستن که راحت میشه بگی چشم و خودتو ببری تو دل شوهر نه رو مخش :( 

حالا من اینجام 

برای افطاری در باغ یک فامیل 

و حالا از خاطرات پنج سال پیش غصه ها و افسوسهاش فقط برام مونده 

.

.

.

باغ رو شوهرم میخواست و دو دوربین فیلمبرداری رو 

خوب فیلم هم به دست اون رسید 

دوستت دارم ح‌.؟ 

اصلا من کیو دوست دارم؟ 

و کیه منو واقعا دوست داشته باشه؟ 

که تمام این خاطرات رو بشوره و ببره با ساختن خاطراتی هزار برابر قشنگتر که لکه های سیاه غم توش نباشند؟ 

:'((


نظرات  (۴)

برات دعا می کنم یک زندگی آروم و عاشقانه رو بزودی تجربه کنی که تمااااام خاطرات بد گذشته رو از یادت ببره.
اون روز دیر نیست 
توکل کن به خدا
حتما اتفاق میفته : )
پاسخ:
اون روز دیر نیست یا اصلا نیست؟ 
خودم باورم نمیشه تو لباس عروس بودم 
چطور همه چی از بین رفت آخه؟ :'( 
مرسی محبوبه 
با زبونی که گناه نکرده دعا کن میشی برام 
لا تقنطوا من رحمة الله عزیزم
به چیزای خوب فکر کن که اتفاقات خوب برات بیفته  :*
حتما دعا گویم خواهری :***
پاسخ:
به چیزای خوب؟ 
چیزای خوب‌...
کاش روزنه ای از اون چیزای خوب وجود داشت که امید داشته باشم...
مرسی 
لا تقنطوا من رحمة الله عزیزم
به چیزای خوب فکر کن که اتفاقات خوب برات بیفته  :*
حتما دعا گویم خواهری :***
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۱۳ صاحب نظر در زمینه ی طلاق و ازدواج چون در خانواده نمونه عینی داشتیم تجربه دارم؛
سلام.داداشِ من هم اولین ازدواجش با یه دعوای زن و شوهری توی سیزده بدر چند سال پیش به هم خورد!

انگار سیزده واقعا نحسه، اما اینکه میگن برید خوشگذرونی مانع این نحسی نشد.اتفاقا سر اینکه کدوم طبیعت بریم بحثی بین داداش من و تازه عروس که زن داداش سابق من باشه شکل گرفت بعدم هر دو عصبانی بودن ولی چیزی که باعث جداییشون شد سیزد بدر نبود.بلکه تشنج کردن و بیماری که نگفته بود به داداشم و خانواده ی ما تا بعد از عقد، بود.پنهون کردن مریضی سرع بود.

حتی بعدش مادرم گفت اگر دوستش داری بریم و بپرسیم جریانش رو و با مداوا و خوردن دارو ها زندگی کنید و ببخشش که این مطلب رو از تو پنهون کرد و داداشم راضی شد و رفتن خونه زنش.

ولی بعد از یه کم حالت طلبکارانه ی داداشم و یک سوال اینکه چرا از اول نگفته بودید؟ دعوا شد.
مادر زن داداش سابقم شروع کرد به بد و بیراه گفتن و رد کردن بیماری دخترش و دخترش هم به مادر و پدرم فحش می داد و همین باعث شد که برای همیشه از چشم برادرم افتاد.
بعد از احضاریه دادگاهی که اون ها برای داداش من فرستادن ابتدا، داداشم طلاقش داد و مهریه هم با کمک پدرم که تمام سهم ارث پدر بزرگا و مادر بزرگا و پولی که موقع بازنشستگیش بود داد.

ما مغازه داشتیم و بابت این موضوع تمام این سرمایه ها که گفتم و در یه مغازه خلاصه شده بود، ازدست دادیم.اگر شما مهریه نگرفته باشید ازش که حسابی حرص می خورید.اما
اما اگر مهریه گرفته باشید دلتون خنک میشه تهش هر وقت یادش می افتید میگید حداقل مهریه گرفتم.اگرچه مهریه نه زندگی فابریک گذشته رو بر میگردونه و نه از گلو پایین میره.

دیدم که میگم البته من اهل ربط دادن قضایا به هم هستم تا حدی و شاید غلطه، اما تا جایی که من اطلاع دارم، مهریه ای که پدرم برای زن داداشم داد خرج پلاتین برای پای برادر ایشون شد که تصادف کردن بعد از قضیه ی طلاق.امیدوارم مردای ایرانی وضعشون خوب بشه و هر همه مجردان بالاخره ازدواج کنند.این مشکل از نظر من برای اکثریت ایرانه.یعنی معضل ازدواج.
پاسخ:
۱. چرا مهریه که حق زن هست از گلو پایین نمیره؟ خوب هم میره! ربطی هم به طلاق نداره که الان بگید نباید از گلوی زن برادر سابقتون پایین بره! یا مثلا نرفته یا برکت نکرده یا هر چی! چون مهریه هییییچ ربطی به طلاق نداره
۲. مهریه زنی که دردوران عقد جدا شه نصف کل مهریه است و خیر بنده نصف کل مهریه ام رو نگرفتم و ان شاءالله از کنار خودش و زن و پسرش دربیاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">