http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 سالهای دور دور دور :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

سالهای دور دور دور

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ
کلاس چهارم ابتدایی بودم، شاگرد زرنگ کلاس،
بعدِ سالها پدر و مادر خانه دار شده بودن
و قرار بود اثاث کشی کنیم
معلم مدرسه می گفت اینو از این مدرسه نبرید
بابا مامان می گفتن راهمون دوره
معلم می گفت تا فلان خیابون بیاریدش بقیه شو خودم میرسونمش تا مدرسه
مامان بابا گفتن ممنون و قبول نکردن
رفتیم خونه جدید
در شهرکی جدید
شهرک تازه ساز
در بهترین نقطه آب و هوایی شهر
با اتوبوس میرفتیم مدرسه و برمی گشتیم
راننده اتوبوس برای ایستگاهها اسم گذاشته بود: ایستگاه دوقلوها ایستگاه فوتبالیستها
اسم ایستگاه خونه ی ما دوقلوها بود
ما سه تا بودیم که روی یک صندلی می نشستیم
آقای رستمی می گفت شما سه نفرید من می دونم
آخه مامان می گفت بلیط دو نفر رو بدید
آقای رستمی
آقای قندهاری
احمدآقا و محمود آقا
و آقای قندی؟
راننده های اتوبوس
یبار دو تا اتوبوس با هم رسیدند به ایستگاه مدرسه مون، نصف بچه ها سوار این یکی و نصفی سوار اون یکی شدند
و مسابقه گذاشته شد...
آه سالهای بی خیالی
سالهای بچگی
سالهای زیبای دیدن طلوع ماه دیدن غروب خورشید
دیدن مه
و اون جوی آب بی نهایت زیبای آخر شهرکی که مدرسه بود و اتوبوس از رویش رد میشد و وارد شهرک ما میشد
دو سال بود
فقط دو سال
بعد بابا نتونست قسط خونه رو بپردازه
خونه ای که خودش ساخته بودش
و ما اون خونه رو فروختیم
آیا در دنیای بچگی من غم انگیزتر از این اتفاق چیز دیگه ای هم بود؟
اومدیم پایین
توی شهر
اینجا
بیست سال پیش
و من از همون اول از این خونه و این محل خوشم نیومد
سالهای دهه هشتاد هم خوب بودن
هشتاد و هفت و هشتاد و هشت دوست داشتنی من سالهای انجام طرحم
چه بی خیال بودم
و تنها غصه ام وسواسم بود
دخترهای دور و برم عروس میشدن و من میدونستم کسی برام نمیاد و نخواهد اوند اما نگران نبودم
چون تازه لیسانس گرفته بودم و سنی نداشتم
آه خدای من که ده سااااال پیش بود
و این ده سال چه دورند
چه شادی های بی دلیل که تو بیمارستان داشتم
میومدم شیفت چون از غصه های خونه بهش فرار می کردم
تا نرده های بیمارستان رو می دیدم حال دلم عوض میشد
حالا ده سال گذشته
الان در حالیکه صدای بارون و رعد و برق میاد من تنها خواسته ام از خدا اینه عامل استرسم رو برطرف کنه تا نفسی به راحتی بکشم
و با خودم فکر می کنم در سالهای دهه نود چه کردی برگ سبز؟ ارشدی بی خاصیت که سالها طول کشید و استخدامی که بین بخشها چرخیدم و چیزی نصیبم نشد از ارتقا که من عرضه ارتقا نداشتم
و ازدواجی که منو به اینجا به اینجایی که الان تو این ثانیه هستم رسوند
دلتنگتم هشتاد و هفت رویایی من
خدایا دلم رو آروم کن لطفا که من رو آدمها جواب می کنن
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۶
برگ سبز

نظرات  (۳)

خدایا دلش رو آروم کن. 
آمییین

چرا اینقدر غصه می خوری؟ الان که همه دارن دیر ازدواج میکنن. تو سن و سال تو هنوز ناز میکنن و طاقچه بالا میذارن.
 دو تا دختر عمه هام سه سال از من بزرگترن هنوز مجرد میگردن. خواهر کوچیکاشون عروس شدن بچه دار شدن، اینا عین خیالشون نیست.  اون بزرگتره که متولد پنجاه و سه یا چهاره، تازه سه چار ساله عروسی کرده.  دختر خاله م هم سن منه هنوز بچه نداره. در حالی که خواهراش هجده سالگی عروسی کرده بودن و بیست سالگی بچه داشتن. غصه نخور، وقت داری.
 بجاش یه کاری کن خوشحال باشی. 

پاسخ:
شهر بزرگ نیستم 
پنجاه و سه و چهار جای ما پیره 

تو یه شغل خوب داری ...
چیزی که ادمی مثل من حسرتش را می خوره ..
نگران نباش دوستم ..تو ارتباطاط اجتماعی داره ..
باور کن که اتفاق های خوب در راه است ....حداقل برای تو 
پاسخ:
حداقل برای من؟ 
پنج سال از طلاقم میگذره و وقتی بهش نگاه می کنم جز شب شدن روزها و رد شدن جوانی برای من چی بوده؟ هیچ...
شغل خوب اگر درآمده باشه قبول دارم
ارتباطات اجتماعی من اینجا بیشتره و عمیقتر 
در دنیای واقعیت نگرانم که در چاه اتفاقات بد و وحشتناک نیفتم :/ 
من تک تک حرف هاتو می فهمم :(
پاسخ:
بَ...له :( 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">