http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 ازدواج :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۱۰ مطلب با موضوع «ازدواج» ثبت شده است

میشه اون آرزوی دیگرم را هم برآورده کنی لطفا 

:) 

آمین!

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۸
برگ سبز

۱. چون مزاحم زندگی کسی دیگه نشم 

۱-۱ چون یه نیاز مسخره تو وجودم هست که مرده شورشو ببرن چشم باز می کنی می بینی هی به تو میگه چرا تنهایی؟ :/ 

۲. دو تا وجود عوضی تو خونه مون هست که مخصوصا از اولی که مذکره بدجور چشم می زنم :|  و دومی هم که چهارده سال ازم کوچکتره شدیدا پشت به پشت اولیه 

۳. ایییین همه میگن تنهایی بعد ازدواج درست نمیشه و بدتر!! میشه اما همون ۱-۱ عنتر راحتم نمیذاره 

۴. اگه با این آقا ازدواج کنم باید تمااااام مدت حواسمو جمع کنم کسی نبینتش و نشناسدش :( 

ضمن اینکه باید خیلی با ترس و لرز و احتیاط زندگی کنم که دل آقا رو نزنم یهویی بندازه بره و بعدا بگه "نمدونم دیگه این چی بود تو زندگی ما قسمت ما هم اینجوری بود یا اشتباه کردم" :| 

۵. اگه با این آقا ازدواج نکنم هیشکی دیگه نیست باهاش ازدواج کنم، می فهمین؟ 

من آدمی ام که تو هیییییچ جنبه زندگیم مقبول نبودم 

هییییچ جنبه ای :(

بعد دوباره شماره ۱ و ۲ و ۳ رو باید در نظر بگیرم 

لعنت بر من 

لعنت 


۳۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۴
برگ سبز

دسشویی خونه خواهرم بودم 

کش چهارهزار تومنی!!!! (حیف از پول) که مخصوص خواستگار خریده بودم از سرم افتاد و گلش شکست 

منم اومدم بیرون 

یه ملاقه برداشتم و افتادم به جونش 

چون هر وقت هم میخواستم دراز بکشم گل مزخرفش اذیت می کرد

شکستمش 

و حالا یه کش قیطونی ساده ی بنفش ازش مونده که به سرم زدم 

چهارتومن! ناقابل :| 

بهتر اصلا 

دیگه یادم نیاد اینو واسه اون شبها خریدم  

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۴
برگ سبز

چنان بهم شوک وارد شد که سردرد شدم 

یه قرص خوردم 

بعد حالت تهوع هم اومد سراغم 

حالت تهوع که علامت استرس شدید توی من هست 

شانس آوردم که خوابم میومد شدید 

خواهرم و مامان و بابا بودن 

چیزی بهشون نگفتم 

اون خواهرم زنگ زد 

گفتم کاش اینجا بودی خیلی بهت احتیاج دارم 

بعد گفتم نمیخوام حرف بزنم چون حالم خوب نیست و میترسم گریه ام بگیره 

اول گفتم هیچی نمیگم حتی تو تلگرام 

اما بعد بهش گفتم و خوابیدم

الانم که بیدار شدم دوباره سردردم :/ 

چهارشنبه نوبت دارم 


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۷:۲۹
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۱
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۰
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۵
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۳
برگ سبز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۵
برگ سبز