http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۷ :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۳۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

واسه علی 

تب داره 

دو روزه از بیمارستان مرخص شده 

وای که عصر اونجوری که جیغ میزد و اونجوری که ملتمسانه نگاهم می کرد دلم میخواست زمین دهنشو باز کنه منو قورت بده 

دکتر گفت دور از جون دور از جون دور از جون ممکنه عفونت بیمارستاتی باشه (زبونم لال) 

دعا کنید خوب بشه 

تبش قطع بشه 

شیر خوردنش خوب بشه 

امروز واقعا بی قراری می کنه 

و وقتی می خوابه که از گریه زیادی و بی قراری و دردش خسته میشه 

یعنی واقعا خسته میشه 

و فقط یه چرت میزنه 

از همه تون التماس دعا دارم تو نمازهاتون 

و سر سحر و افطارتون 

ممنونم

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۸
برگ سبز

خدایا اگه قراره کمکم نکنی زنده نگهم ندار 

خواهش می کنم 

کابوس شبانه روزیمو تمومش کن خدا 

دارم دیوونه میشم 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۰
برگ سبز
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۴
برگ سبز

یک آدم حدودا ۲۵ ساله عنتر! نه ببخشید عن تر! 

کثافت و بی شرف 

چقدره دیگه خواهد فهمید چقدر زندگیش غلطه و نفر مسئول زندگیش خودشه؟ حالا هر چقدر پدر و مادرش در حقش کوتاهی کرده باشن؟ 

وقتی به سن من رسید؟ :/ 

اوه خیلی دیره! 

پدر مادرم دیگه خیلی خیلی پیر خواهند بود 

مردک بعد از هفت سال خرج تراشی لیسانسشو نتونست بگیره! و با سر کج کردن پدر و مادر در شوراهای دانشگاه فوق دیپلم بهش دادند! 

کار نداره 

دستش هم به نمیره 

و جنم و عرق کار کردن هم نداره 

هر چی پول به دستش اگر برسه خرج می کنه 

فقط زندگی لاکچری جور کنه با دسترنج پدر و مادر 

و یا کلاه گذاشتن بر سر خواهرها 

و هیچکدوم نبود قرض و قرض و قرض

قرضهایی که دیگران باید اداشون کنند: خانواده !!

و همیشه هم صداشو کلفت می کنه و پدر و مادرم را زیر دست خودش می دونه 

حالم ازش به هم می خوره که هیچ 

نسبت به اسمش تنفر دارم 

تا جایی که هر کسی اسمش اینه بدم میاد به زبون بیارم 

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۵
برگ سبز

قسم به روشنی روز وقتی خورشید پرتوافشانی کند...

و قسم به شب وقتی که آرام گیرد...

که...

پروردگارت 

تو را رها نکرده 

و مورد خشم و کینه قرار نداده است 

سوره ضحی 

۱۴ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۹
برگ سبز

خاک تو سرت برگ سبز 

متاسفم برات دختر بی جنم و بی بته 

خدا لعنتت کنه که وقتی برمی گردم و نگاه می کنم می بینم تو بیشعور ترین و پخمه ترین و بی بخارترین بشر این کره هستی 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۳ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۶
برگ سبز

اون شب با مشت زدم تو بازوی همکار مردی که یک سال از خودم بزرگتره 

چرا؟ 

چون داشتم چت می کردم و سرم تو گوشیم بود که از پشت سرم یه سر خم شد رو گوشیم و من از وحشت مردم! و این مشتها کاملا رفلکسی بود 

اون فرار کرد 

و رفت سرجاش نشست 

اما من قلبم که هیچ کل قفسه سینه ام داغ شد 

پاهام سنگین شد و 

ترسیده بودم 

قبلا ها با هر صدایی میترسیدم 

سوپروایزر اومده بود ازم سر بزنه بعد یهو با پاش یا دستش - نمیدونم - اهرم زیر صندلی رو زد و صندلی ارتفاعش سقوط کرد

و من باز وحشت کردم 

تو دندون پزشکی از صدای پر کردن دندون اونقدر ترسیدم که خواهرم اومده بود دستشو گذاشته بود رو قلبم :/ 

و سری دوم که جایی دیگه رفته بودم دکتر دندونپزشک با منشی اش شروع کرده بود خاطره گویی و از آخر گفت خانم همه ی این قصه هارو گفتم شما حواست پرت بشه 

آخه از لحظه اول دستشو می گرفتم بس که از صدا میترسیدم 

الان و تو این روزها از هر چیزی می ترسم 

همون همکار مشت خورده دیروز میاد تو پارتیشن من و با چتر میزنه به دیوارهای ام دی افی و بهش میگم چرا این کار رو می کنی وقتی می دونی میترسم؟ شانس آوردم قبل ورودت دیدمت که نترسیدم 

همکارا میان داخل پرونده بهم بدن یا دارو ازم بگیرن میترسم‌ :| 

کلا نمدونم چه مرضیه از قبل هم فوق العاده ترسو بودم اما الان خیلی بیشتر شده خییییلی بیشتر 

همین دیگه تموم شد 

دیشب داروگیاهی خوردم سه مدل 

هیچی به هیچی :/ 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۵
برگ سبز

گاهی فکر می کنم تو ته تهش منو دوست داری 

با خودت میگی عجب عتیقه ی دیوونه ای آفریدم 

و چقدر ساده است 

و چقققققدر ناشکر و قصه ی آدم تنبله که تلاش نمی کنه 

چقدر زندگی پیش پا افتاده ی معمولی میخواد و نمی دونه همونم تلاش لازم داره آره خدا هر بار به تجربه ی ساختمان روبروی بیمارستان فکر می کنم که تو، توی بزرگترین با یک دویست تومن صدقه اونطور منو از خطر حواشی های بی آبرویی حفظ کردی در زمانی که همکارم می گفت تو از دوازده سال عقلت بیشتر رشد نکرده 

هر وقت اون روز یادم میاد میگم 

از تو بهتر و حواس جمعتر هم مگه هست؟ 

می دونی خدا 

کاش بغل تو زمینی بود 

اون وقت این همه حس آوارگی نداشتم 

فقط میپریدم بغلت سرمو میذاشتم رو شونه ات و می گفتم 

دیگه هیچی نمیخوام چون این همه ی چیزیه که میخوامش آرامش و محبت 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۵
برگ سبز

از دیروز کلا باران میباره فکر کنم از عصر دیروز

یه سره 

یعنی سحر هم بارون بود 

صبح هم بارون 

الان هم بارون 

خدایا شکرت 

اینکه برای سبزی کار یا باغدار بد هست یا نه اصلا مهم نیست چون اول از همه اصل وجود آب مهم هست 

صبح سه شنبه متخصص جراح در پایان سخنرانیش گفت خوشحالم شرایطی پیش اومد که از این چتر بعد دو سه سال استفاده کنم 

+ هنوز اوضاعم مرتب نیست 

هنوز التماس دعا دارم 

کاش پای آش هم زدن و پای سحر و پای افطار میتونستم دعاهای بزرگتر بکنم اما 

الان تمام وجودم شده این: خدایا به خیر بگذرون 

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۸
برگ سبز
کلاس چهارم ابتدایی بودم، شاگرد زرنگ کلاس،
بعدِ سالها پدر و مادر خانه دار شده بودن
و قرار بود اثاث کشی کنیم
معلم مدرسه می گفت اینو از این مدرسه نبرید
بابا مامان می گفتن راهمون دوره
معلم می گفت تا فلان خیابون بیاریدش بقیه شو خودم میرسونمش تا مدرسه
مامان بابا گفتن ممنون و قبول نکردن
رفتیم خونه جدید
در شهرکی جدید
شهرک تازه ساز
در بهترین نقطه آب و هوایی شهر
با اتوبوس میرفتیم مدرسه و برمی گشتیم
راننده اتوبوس برای ایستگاهها اسم گذاشته بود: ایستگاه دوقلوها ایستگاه فوتبالیستها
اسم ایستگاه خونه ی ما دوقلوها بود
ما سه تا بودیم که روی یک صندلی می نشستیم
آقای رستمی می گفت شما سه نفرید من می دونم
آخه مامان می گفت بلیط دو نفر رو بدید
آقای رستمی
آقای قندهاری
احمدآقا و محمود آقا
و آقای قندی؟
راننده های اتوبوس
یبار دو تا اتوبوس با هم رسیدند به ایستگاه مدرسه مون، نصف بچه ها سوار این یکی و نصفی سوار اون یکی شدند
و مسابقه گذاشته شد...
آه سالهای بی خیالی
سالهای بچگی
سالهای زیبای دیدن طلوع ماه دیدن غروب خورشید
دیدن مه
و اون جوی آب بی نهایت زیبای آخر شهرکی که مدرسه بود و اتوبوس از رویش رد میشد و وارد شهرک ما میشد
دو سال بود
فقط دو سال
بعد بابا نتونست قسط خونه رو بپردازه
خونه ای که خودش ساخته بودش
و ما اون خونه رو فروختیم
آیا در دنیای بچگی من غم انگیزتر از این اتفاق چیز دیگه ای هم بود؟
اومدیم پایین
توی شهر
اینجا
بیست سال پیش
و من از همون اول از این خونه و این محل خوشم نیومد
سالهای دهه هشتاد هم خوب بودن
هشتاد و هفت و هشتاد و هشت دوست داشتنی من سالهای انجام طرحم
چه بی خیال بودم
و تنها غصه ام وسواسم بود
دخترهای دور و برم عروس میشدن و من میدونستم کسی برام نمیاد و نخواهد اوند اما نگران نبودم
چون تازه لیسانس گرفته بودم و سنی نداشتم
آه خدای من که ده سااااال پیش بود
و این ده سال چه دورند
چه شادی های بی دلیل که تو بیمارستان داشتم
میومدم شیفت چون از غصه های خونه بهش فرار می کردم
تا نرده های بیمارستان رو می دیدم حال دلم عوض میشد
حالا ده سال گذشته
الان در حالیکه صدای بارون و رعد و برق میاد من تنها خواسته ام از خدا اینه عامل استرسم رو برطرف کنه تا نفسی به راحتی بکشم
و با خودم فکر می کنم در سالهای دهه نود چه کردی برگ سبز؟ ارشدی بی خاصیت که سالها طول کشید و استخدامی که بین بخشها چرخیدم و چیزی نصیبم نشد از ارتقا که من عرضه ارتقا نداشتم
و ازدواجی که منو به اینجا به اینجایی که الان تو این ثانیه هستم رسوند
دلتنگتم هشتاد و هفت رویایی من
خدایا دلم رو آروم کن لطفا که من رو آدمها جواب می کنن
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۰
برگ سبز