http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 بایگانی بهمن ۱۳۹۶ :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا چه حد ارتباط بی سر و ته تو فضای تلگرام 

با مردی که در دنیای واقعی میشناسیش و می بینیش و از انگیزه ی رابطه اش چیزی نمی دونی غلطه؟ یعنی وقتی بهش فشار آوردی که آیا قصدت چیه به تته پته افتاد 

و تا بهش میگی کات کن کات می کنه 

و تا برمی گردی برمی گرده 

و انگار فقط یه سرگرمی مجازی هستی براش 

خیلی غلطه نه؟ 

ولی من همچنان دارم ادامه میدم 

چون برا خودمم یه سرگرمیه 

یه همچین آدم تنهایی هستم :/ 

گاهی فکر می کنم یک در میلیون اگه کسی بخواد باهام ازدواج کنه این نمیپره وسط و این سابقه برام بد نمیشه؟ 

با خودم میگم حرف عاطفی و دوستت دارم که نگفتیم 

همش سلام چطوری بوده و مزخرفات روزمره :/ 

بعدشم ۹۹۹۹۹۹ در میلیون که تو ازدواج نمی کنی 

هعی :( 

۱۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۱
برگ سبز

سلام 

صبح تو خونه خواهرم بلند شدم رفتم گلاب به روتون! و اونجا صدای بارون را شنیدم :/ :) خوشحال شدم که ناگهان صدای پرنده ی سحر را شنیدم (نمدونم اسمش چیه و ندیدمش همیشه صداشو می شنوم) خوب خدایی دیگه خوشحال نشدم چون یعنی چی وسط زمستون و این هوا :| 

نگم براتون که تو بخش هی احساس پختگی می کردم و می رفتم دم در کنار نگهبانها هوا بخورم :/ (به قول خودم میرم در کوچه! 😂😂😂) 

اسم زمستان باید عوض شه با این حساب 😔

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۹
برگ سبز

رفتم راهپیمایی 

بلندگوها خراب بود! برای بزرگترین جشن حکومتی بلندگوها درست نبودند! هی قطع و وصل میشدن یعنی 

گفتن بلندگوها مربوط به اداره تبلیغاته 

.

.

داداشم یهو اومد :) یعنی وقتی راه افتاده بود نگفته بود راه افتادم 

سرود جمهوری رو پخش کردن من هی وسطش گریه ام می گرفت نمتونستم درست بخونم 

تا حالا وسط خیابون اصلی شهر وسط جمعیت سرود جمهوری نخونده بودم 

صدا هم قربونش برم قطع و وصل میشد! :| 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۱
برگ سبز

کجایید بیایید وجهه فوق خجالتی ستاره رو ببینید 

وقتی بهشون میگم من خجالتی ام شاخ در میارن! 

این پست به توضیحات تکمیلی نیاز داره من الان حالشو ندارم :/ 

برم کتاب پایی که جاماند رو بخونم :) 

.

.

.

.

.

آش بی بی درست کردیم 

فکر خواهرم بود گفت برای اینکه مامان بیکار!!! نباشه (دم زایمان این یکی خواهرم) مامان هم استقبال کرد و گروه تلگرام زدیم بعد من‌ دوستامو اد می کردم تکی تکی 

بعد هم گفتم من ادمین نباشم تا لینک را بذارم تو گروه بخش  

خلاصه فقط یک نفر از کسانی که تکی تکی اد کرده بودم موند تو گروه و خیلی جالب اول درخواست یک کیلو و بعد دو کیلو آش کرد 

لینک رو که گذاشتم گروه کسی استقبال نکرد 

خلاصه چند شب پیش (تاریخ این پست شانزدهم هست) که آش درست شد و اومدن برای توزیع اون خانم ۵ کیلو و نیم آش گرفت 

خواهر منم جلو دختره برگشته به مامان گفته این از همکارای ستاره اس (چون فامیلشو پرسیده بود و منم گفتم فلانی همکارمه) 

اون وقت من تو اتاق چپیده بودم و از خجالت نرفته بودم جلو 

خجالت چی؟ خجالت اینکه آشپزی خونگی راه انداختیم 

واقعا استرس داشتم دست و پاهام یه جوری شده بودن یعنی :/ 

بعدشم اومدن تو گروه و از مزه خوب آش کلی تعریف کردن 

یعنی اون دختر خیییییلی گرم با من می گیره هاااا 

ولی خوب 

هیچی دیگه دلم میخواست تمام همکارای بخشم که وقتی میگم من خجالتی ام چشاشون گرد میشه و میخواد بترکه اون شب می بودن و منو می دیدن :/ 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۱
برگ سبز

دیشب رفتیم از مادربزرگ سر بزنیم 

پسرداییم که واقعا عشقمه (البته بعد از داداش ماهم) گفت دارم مشقهامو می نویسم گفتم می خوام ببینم و رفتیم تو اتاق و چه جالب که دست خطش هم شبیه داداشمه ☺

هیچی دیگه کتاب رو ورق می زدیم تا اینکه دیدم داستان هفت خوان رستم را دارند حالا چی هر خانی را کرده دو خط! 😁😁

منم براش شروع کردم تعریف کردن که آره ۱۴ ساله بودم کتاب شاهنامه رو برداشتم به خوندن اونم ازم هفت خوان رو پرسید و منم جواب می دادم و هی تو کتابش نشونم می داد که آره ببین اینجا نوشته 

قرار شد یه بار که اومدن خونه مون شاهنامه رو نشونش بدم و شعرهای کتابش را از تو شاهنامه پیدا کنیم 😊

بعد از داستان های شاهنامه گفتم، جالب که پسردایی بخش اعلام (نام نامه) کتاب را خونده بود و شغاد را می شناخت و می دونست کیه و چیه و اینا

از رستم و سهراب از اسفندیار و هفت خوانش گفتم و بعد 

رسیدم به اون داستانی که می پرستمش 

اون که منو با شاهنامه آشنا کرد 

سیاوش 😍😍😍

هی می گفت داستانشو برام بگو 

هی من می گفتم داستانش خیلی طولانیه خودت باید بخونی (بعدشم سانسورجات داره داداش!) 

خلاصه حرف می زدیم که دایی جان جانان وارد اتاق شد و گفت آرههه من داشتم کتابشو منم گفتم آرهههه من تو خونه خدابیامرز پدرجان اونو خونده بودم ایشونم گفتن خوب اون کتاب مال من بوده 

گفتم:  اصلا اول اون کتاب را خوندم بعد تو شاهنامه تونستم داستانش را بخونم 

گفتم خوب الان اون کتاب کجاست؟ گفت هم دست شماهاست دیگه 

من: 😐

هیچی دیگه من که الان توقع ندارم بعد بیست سال اون کتاب رو پیدا کنم از صبح نشستم تو نت دارم سرچ می کنم 

جلد کتاب خوب یادم نیست 

اما یادمه همزمان کتابهای داستانهای هزار و یکشب اسحاق موصلی را هم تو خونه ایشون می خوندم 

و خوب سرچ اینجانب به همچین تصویر جلدِ کتابی رسید: 

که حس می کنم اون کتابهایی هم که من خوندم این شکلی بوده ☺ منظورم اون داستان سیاوش هست وگرنه هزار و یکشب که چند جلد هست و دایی جان چند جلدش را داشت و عینا همین شکلی بودن 

میگم شماها این کتابو یادتون میاد؟ خیلی داستانهاش جالب بود مثل باغ شداد مثلا که خوب یادمه داستانشو

یادش بخییییر اون روزها

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۴
برگ سبز

این بزرگترین چیزیه که فهمیدم 

حس می کنم تمام دنیا منو میشناسن 

ای کاش می دونستم پشت نگاههایی که به سمتم میشه چیه 

ای کاش میدونستم پشت ارتباطاتی که باهام شکل می گیره چیه 

ای کاش می دونستم پشت نزدیک شدنهایی که رخ میده چیه

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۶
برگ سبز

در راستای یک مثقال کمتر وقت را سر دادن (از هدر دادن اونورتر یعنی!) چند وقته کتاب یا می خرم یا امانت می گیرم که در مورد دوم معمولا به جریمه هم می خورم :/ 

مثلا ملت عشق را خریدم که خیلی پشیمون کردم چون ترویج عقاید صوفیانه بود مثل همممممیشه چند جلد کتاب روانشناسی خریدم :( شیوه نهنگ رو هم خریدم دو جلد در موردتغذیه و ورزش و ... خوب اینا همه کتابهایی اند که خریدشون برام بی فایده بود بنابراین تصمیم گرفتم رمان بخونم! 

و خوب داستان های ایرانی که معمولا آبکی :/ تو برنامه ام هست ابن مشغله و ... ابراهیمی را حتما بگیرم بخونم 

داستان خارجی هم که ۱. نمی شناسم 

۲. کمترین توصیف صحنه ی اونجورکی را بدم میاد :| 

.

.

.


خوب کدوم کتابهان که خدایی جذابن و صحنه هم ندارن؟ کتابهای دفاع مقدس 

و الان ۳۰۰ صفحه این کتاب رو خوندم و ازش کنده نمیشم...

پایی که جاماند 

یک چیزی که هست غیر از غصه اینه که خیلی حسرت داره اون همه تاب و مقاومت و اون همه اخلاصی که ذره ایش را من ندارم 


۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۰
برگ سبز

اولین باره می خرم

راستش اصلا نمی دونستم اینقدر کوچولو ئن 

عین علی کوچولوی خودمون :) 

مامان علی کوچولو خیلی نرگس دوست داره 

امروز که خوندم نرگس را در زمستان از دست ندهید بعد شیفت رفتم گل فروشی تا هم از فواید نرگس استفاده کنم هم برای خواهرم و مامانم گل خریده باشم 

خیلی خواهرم خوشحال شد :) 

مامانمم یه مقداری خوشحالی نشون داد :) 

بابا هم گفت یک کار خیری امروز انجام دادی :) 

اولی اومدم خونه گفتم گل رو برای مامان و خواهر و شما (بابا) خریدم و خواهرکوچیکه رو قاطی نکردم :))

.

.

++ داداشی دلم برات تنگه 

.

.

.

اینم گل های نرگس: 

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۸
برگ سبز

داداشی نازنینم 

بی نهایت دوستت دارم عزیزم :) 

پشت تلفن باهاش صحبت کردم و بعد مامان باهاش حرف زد 

گفت فلانی(دختر دایی) ازدواج کرد دیروز رفتن محضر عقد کردن 

فکر می کنید داداشم چی گفته؟ 

.

.

.

گفته خدا رو شکر 

الهی خواهرت دورت بگرده عزیزتر از جونم ^___^ 

وای که دلم میخواد بیای با هم بزنیم تو جاده :) 


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۸
برگ سبز