http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 بایگانی دی ۱۳۹۶ :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ مرداد ۹۷، ۰۶:۵۱ - بابای نرگس
    آمین

۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

هیچ جای دنیا اینجا نشد ^___^
گرچه دلم میخواد بشه تا اینقدر حسرت به دل نمونم (کربلا رو میگم)
اما 
ممنونتم که خاک بر سر روسیاهی مثل منم راه میدی سلطان من .

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۴
برگ سبز

بعد از مکالمه با دوستم طبق قراری که با خانواده ی همچون چسب به خانه چسبیده ی گرام داشتم به زور! و با کشیدن پتو از روی خواهر و حرص زدن سر مادر برشون داشتم که بریم بیرون یه دوری بزنیم که از شب قبل دلم گرفته بود تاااااا همون موقع 

مامان خانم که دستورشون قبرستان شهر بود که وتو کردم (با عملم) و خودم یه ییلاق زیبای خارج شهر نظرم بود که هیچکدومشون موافق نبودن 

منم انداختم تو جاده و مامان یه ییلاق نزدیکتر را فرمود ولی من کلا هدفم همون جایی بود که گفتم :) و رفتم و رفتم و رفتم و دیگه خلاصه هی مامان غرررررر میزد که سرده و دیره (یک ساعت به اذان از خونه رفته بودیم بیرون!) و من هم هی می گفتم میریم دور میزنیم میایم 

یهو  تو جاده اون ییلاق گفتم بهترین خاطراتم رو گذاشتم تو این جاده (واقعا شیرین ترین خاطراتم با همسر اونجاست با اینکه فکر کنم دو یا ته تهش سه بار رفتیم اونجا) 

دیگه هیچی رفتیم و گفتم خوب میخوای می برمت امامزاده (یه روستا جلوتر از هدف باید می پیچیدی سمت راست و می رفتی بالای کوه) 

از اون پیچ هم گذشتیم با اجازتون :) انگار مثلا ندیدم و گفتم که میرم جلوتر دور میزنم که نزدم :) خو آقا می خواستم برم اون ییلاقه دیگه ^___^ 

یعنی مامانم گفت وقتی اینقدر دیر میایم باید بری همون قبرستان و آدم تو شادی و غم باید بره اونجا!!! و من اصلا غمگین نمیشم وقتی میرم اونجا (چون من تو خونه گفتم کم زندگیم غمگینه که برم تو قبرستون) 

منم گفتم حالا خوبه اگه به شماها بود که تو خونه نشسته بودین :/ 

رفتیم و راه هم رفتیم و معجزه ی صدای آب واقعا بهم آرامش داد :) 

برگشتیم و رفتیم یه روستای دیگه برای نماز و بعد یهو مامان به صرافت افتاد که اِ... خونه دختر عموم هم تو این روستا هست و پرسان پرسان رفتیم و یک ربع!! هم اونجا نشستیم :)))

دیگه برگشتنی رفتیم خونه مادرجان تازه ترخیص شده 

و اونجا هم بودیم و با دختر دایی کوچولوم الاکلنگ بازی کردم و هیچی دیگه 

اومدیم برگردیم که 

ماشین سر کوچه بود روشن کردم و راهنما زدم و ۵۰ متر جلوتر خواستم دور بزنم که یهو من که در حال گردش به چپ بودم ماشین جلویی از چپ ِ من اومد سبقت بگیره!!!

دستمو گذاشتم رو بوق ممتد که اونم همین کار رو کرد و ایستاد (عوضی در اینجا باید  سبقت از راست بگیری) 

شیشه رو دادم پایین و دهنمو باز کردم بگم بد نیست آدم یک کم معرفت ..... که صداشو شنیدم گمشو! (خواهرم میگه گفته گمشو خفه شو) اونم چی مردک حداقل ۵۰ رو داشت منم جیغ زدم خفه شو! احتمالا یه کثافت هم تهش گذاشتم 

هیچی دیگه این مامانم که هر جا هر کی میومد یا میرفت میگفت وای ووی 

میگم چته مامان اون صحنه رو که تو ندیدی من استرس داشتم تو چته :| 

دیگه بعدش گفتم که از اون مرد راضی نیستم چون باعث شد اون همه خوش گذشتنمون از بین بره 

یعنی مامانم کلا یادش رفته بود رفته خونه دختر عموش :/ 

۱. نوشتم تا یه روز خوب یادم بمونه 

اینکه حتی عصر و حتی دم غروب میشه رفت بیرون را از همسر گرام به یادگار دارم 

به مامان هم گفتم اووووو وایستا تا هفته دیگه آیا بشه بیایم یا نیایم یا وایستم یه روز آف باشم بشه بیام یا نیام یا...

۲. چرا من رفلکسیم :/ چرا جوش آوردم و به بدترین شکل ممکن جواب دادم :/ که بعد با خودم نگرانی داشته باشم باز یه آشنا منو ندیده باشه و نشناخته باشه :/ 

پوفففف 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۳
برگ سبز