http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 شمام نظرتون به من نزدیکه؟ :: روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

شمام نظرتون به من نزدیکه؟

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ب.ظ

چهار و ده دقیقه رفتم پایین 

همکارا اومدن نماز بخونن 

من نداشتم نماز.

دراز کشیدم تا خوابیدن شد چهار و نیم 

هفت و ده دقیقه بیدار شدیم 

اومدم بالا 

صورتمو نشستم فقط دهان روشستم 

پس گیج بودم :) 

صبحونه خوردیم کره و عسل 

چای هم خوردم گفتم چای خوردی خوابت نمیبره دیگه 

هفت و سی و پنج همکارم اومد 

برگشتم پایین پتو ملافه مو جمع کنم 

اون پهلو بند شتری رو بسته بودم 

گیج هم بودم 

دراز کشیدم 

و خوابیدم 

قصدم از دیشب این بود برم‌مشهد 

دیشب حالم وحشتناک بد بود 

اول بخاطر همکار 

دوم اینکه همکار دیشب با اینکه شیفت نبود اومده بود منو ببینه :/ چرا این کار رو می کنه آخه؟ :( هی خدا شکرت :(

سوم بابت اینکه با مشاورم حرفایی زدیم و اون چیزایی گفت که بعدش تو تلگرام متنهای عریض و طویل نوشتم :/ و البته همین الانم :| 

چهارم اینکه دیروز داداش لعنتی ام جلو مامان تهدید به کتک زدن کرد 

و من تمام اون مشتهایی که خوردم یادم اومد و اینکه موقع طلاقم این لندهور کجا بود؟ 

آه که غیرت داداش کوچیکمو عشقه :) دیروز مشاورم گفت همون داداشت که هیئت میاد فی الفور گفتم نههه اون که ماهههههه

و پنجم اینکه شروع منسم هست و یعنی پی ام اس لعنت الله علیه :/ 

خلاصه بیدار که شدم دیدم بهترم 

اما گفتم دیشب هوای مشهد داشتی پاشو برو 

به این فکر کن که دقیقا بیست و چهار ساعته خونه نبودی 

و خوب بری خونه فکر می کنی همینطوری حالت خوب می مونه؟ 

اومدم حیاط بیمارستان 

ماشین گرد و خاکی بود 

زنگ زدم مامان 

نمیدونم چرا این کار رو کردم :\ 

گفتم احتمالا استقبال کنه از مشهد رفتن چون دوست داره 

گفتم گوشه اش بازه که تا شب نری خونه نمی تونی بگی که شیفت بودی 

مامان اینطور گفت: مشهد؟ ما که همین هفته مشهد بودیم 

فکر می کنی بری مشهد کارت درست میشه؟ 

و در پایان گفت حالا برم خونه 

الان میخوای از همونجا بری؟ تو زندگی نداری؟ بیای خونه؟ 

و من ته دلم گفتم نه زندگی ندارم 

کدوم زندگی؟ 

من فقط حرم امام رو دارم 

نه برای درست شدن کارم 

میرم چون تنهام 

چون کسیو ندارم برم پیشش درد دل کنم 

برم پیشش دلم باز بشه 

تنهام 

مهمونی ام هم اونجاست 

آدم چند وقت چند وقت میره مهمونی؟ آدم هااا نه ما 

من خونه خاله ام مشهده 

خونه اونا نمیرم 

میرم حرم. چون امام رضا منت نمیذاره به آدم 

الانم دوست دارم برم 

با همین بدن ناپاک گناه 

حالا اما میترسم دوباره زنگ بزنم خونه ببینم مامان نظرش چیه

میترسم منو هم از مشهد رفتن بندازه :/ :( 

چه اشتباهی کردم زنگ زدم :((((

نظرات  (۸)

چقدر حال این لحظه ها که با خودت میجنگی برای بهتر شدن حالت و بعد در کمال صداقت میخوای دیگران رو هم درش شریک کنی ولی با نیش زدناشون خرابش میکنند رو خوب درک میکنم.
اینهمه چشم گفتم به کجا رسیدم من
تلفن رو بذار رو سایلنت و برو زیارت
دوباره بری خونه همون اشه و همدن کاسه
پاسخ:
الان خونه ام 
همون شد که می ترسیدم 
با دعوا زدم بیرون 
الان تو جاده ام 
تنها 
حواست به رانندگیت و جاده باشه

موندم چرا واقعا توبه نمیشه برامون ...
پاسخ:
وقتی گنبد رو دیدم 
مامان زنگ زد 
و کلی دری وری بهم گفت که کاش با امام رضا ددست ارتباط برقرار کنی
که امام رضا درستت کنه 
و جلوتو بگیره 
و من وارد حرم که شدم هیچ حسی جز عصبانیت و سرخوردگی نداشتم و فقط می گفتم چرا جواب دادم 
چرا جواب دادم؟ 
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۵ پلڪــــ شیشـہ اے
نمیدونم اگر من جای شما بودم چه کار می کردم. کما اینکه موقعیت های مشابه زیادی داشتم. این جور مواقع وقتی من یکی دو بار بی اعتنایی کردم به حرف بابا مامان، بعد از بس توی دلم ناراحت بودم از دماغم دراومد. یعنی رسما خودم و نفرین و ناله میکردم که چرا بدون اجازه رفتم.
ان شاءالله خودشون مرحم بگذارند بر قلب فشرده ات.
عصبانیت و ناراحتی رو از خودت دور کن. مامانا با همه غر و لند و این مدل صحبتهاشون، اما همیشه ته دلشون میمیرن و زنده میشن واسه بچه هاشون.حتی اگر نشون ندن و توی ظاهر بلد نباشن درست بروز بدن.
با آرامش زیارتت و کن و برگرد و بعدم یه معذرت خواهی دلشون و نرم میکنه
پاسخ:
میمیرن؟ زنده میشن؟ 
آره موقعی که طلاقم ناگزیر شد حتما لین حس را داشته چون نتونسته بود منو از سرش باز کنه 
معذرت خواهی نمی کنم نه اصلا نمی کنم من ۲۴ ساعت از خونه دور بودم و بخاطر دلش مشهد رو پیشنهاد دادم نه برای خودم 
اما بعد ۲۴ ساعت فقط ده دقیقه تونستم تو خونه بمونم اونم دم در خونه 
اما این عصبانیت اون حس منفی که با نگاه کردن به گنبد بهم دست میده چیزی نیست که از کنارش راحت رد بشم 
و متاسفم برای خودم که اینقدر تنهام :/ 
مامانا 
بذار نگم که طرز حرف زدن مامانمو با بقیه بچه هاشم دیدم و ما ۶ تاییم! و دیدم فقط وقتی ازشون عصبانیه اینجوری میگه 
نه من که نبودم که عصبانیش کنم و اومده بودم با هم بریم مشهد 
و اون بطرز احمقانه و مسخره ای بازم داشت منو علاف می کرد و براش مهم نبود 
فقط ۶۰ دقیقه رفته بود مسجد واسه نماز 
فکر کن 
فکر کن! 
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۲ ام اسی خوشبخت
موقعیت سختیه, واقعا نمیدونم چیکار میکردم.
ان شالله دل همه نرم بشه و انقدر سرسختانه باهم برخورد نکنیم.
پاسخ:
ممنون 
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۴ پلڪــــ شیشـہ اے
عزیزدلم. :'(
ان شاءالله امام ازت دلجوییی میکنند. :*
نبینم غمت رو.
پاسخ:
ممنونم 
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۰ صـــا لــحـــه
گاهی وقتا از دستِ حرفای مامانم مستاصل میشم... ولی بازم باید لبخند بزنم :(
پاسخ:
اصلشم همینه 
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۲ پلڪــــ شیشـہ اے
یعنی سخت ترین لحظه های ممکن اون وقتایی هست که با برخوردهای پدر مادرها امتحان میشیم. 
پاسخ:
آره فکر کنم 
چقدر دلم حرم خواست ...
ایشاالله که خود امام رضا دلت را شاد کنه 
پاسخ:
ان شاءالله زیارتی مستجاب روزیتون 
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">