http://bayanbox.ir/info/2521631608745910525/6646122031172123611966652213112440200170 روزمرگی هایم

روزمرگی هایم

بایگانی
آخرین نظرات

مرسی که داره بارون میباره 

قشنگ و حسابی داره می باره 

بینالود هم یک کم برف داره 

مرسی خانم جان

.

.

.

این شعر را خیلی دوست دارم

بریز آب روان اسما ولی آهسته آهسته 

به جسم اطهر زهرا ولی آهسته آهسته 

ایام شهادت بانو تسلیت باد 


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۱۸
ستاره جان
وبلاگ یه پسر نسبتا خط خطی را ببینید
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۸
ستاره جان

تا چه حد ارتباط بی سر و ته تو فضای تلگرام 

با مردی که در دنیای واقعی میشناسیش و می بینیش و از انگیزه ی رابطه اش چیزی نمی دونی غلطه؟ یعنی وقتی بهش فشار آوردی که آیا قصدت چیه به تته پته افتاد 

و تا بهش میگی کات کن کات می کنه 

و تا برمی گردی برمی گرده 

و انگار فقط یه سرگرمی مجازی هستی براش 

خیلی غلطه نه؟ 

ولی من همچنان دارم ادامه میدم 

چون برا خودمم یه سرگرمیه 

یه همچین آدم تنهایی هستم :/ 

گاهی فکر می کنم یک در میلیون اگه کسی بخواد باهام ازدواج کنه این نمیپره وسط و این سابقه برام بد نمیشه؟ 

با خودم میگم حرف عاطفی و دوستت دارم که نگفتیم 

همش سلام چطوری بوده و مزخرفات روزمره :/ 

بعدشم ۹۹۹۹۹۹ در میلیون که تو ازدواج نمی کنی 

هعی :( 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۱
ستاره جان

وقتی پریشب از خونه عمه برگشتیم و به اصرار بابا مامان رفتم پمپ بنزین باک خالی را پر کنم گفتم این باک همیشه تو راه مشهد پر میشه 

قرار نصف نیمه ای برای مشهد رفتن با مامان گذاشته بودم 

تنها روز آف بهمنم بود 

ولی خوب از اون طرف هم یک نکته ی منفی داشتم: تازه پاک شده بودم 

رفتیم خونه و دیدم خواهرم که سه روز بود رفته بود خونه شون اومده 

چون از وقتی رفته بود خونه شون بچه اش فیلم و میتینگ سرش آورده بود و کار به دکتر رفتن کشیده بود :| 

هیچی دیگه 

صبح دیروز هم نمازم قضا شد و همونجا دلم گفت نمیریم 

نرفتیم دیگه 

وقتی خواهرم خونه ماست می تونیم بریم مشهد!؟ :| 

نماز مغرب عشای دیشبم هم نخوندم 

چون اون خواهرن با اون شوهر _سیدش_ خونمون بودن و منم سرم گرم ترجمه بود و بیزار از اون _سید_  حتی نرفتم با خواهرم حال و احوال کنم دلمم گرفته بود شدید 

همینجور اشک و بغض و آه و...

دیگه وقتی جفت دامادها رفتن و اومدم تو هال ساعت یازده و نیم شب بود 

از گرسنگی داشتم می مردم یعنی 

از نماز هم نیم ساعت رد شده بود 

+ من موندم واقعا اون دفعه هایی که امام رضا راهم میده دقیقا رو چه حسابیه؟ 

++ دلم میخواست برم مشهد دلم باز شه حرم برام یه جور تفریحه 

ایشون هم که زدن تو ذوقمون :/:) 

همین الان یادم اومد از اون عکسی (تنها عکسی!) که شوهرم یه هفته قبل از عقدمون تو حرم گرفته بود می گفت با دامادشون رفته بودن مشهددکتر 

مامان منم که میدید ایشون منو نمیبرن حرم گفت: این رفته حرم برای استراحت 

تو مشهد میخواستن کجا برن خوب؟ میرن حرم استراحتشونم می کنن 

- یه همچین آدمای خودخوب بین دیگران کافربینی بودیم ما :| 

یکی از عیبهایی به همسرم می گرفتم (به روی خودش البته هیچوقت نیاوردم) نماز خوندن تو آشپزخونه بود 

خیر سرم کراهت داره! الان با اجازتون چندین ساله جای نماز من تو آشپزخونه جلو ظرفشوییه :/ 

نمازام هم که میبینین دیگه به چه روزی رسیده و خیلی چیزای دیگه 

مثل علاقه به موتور! که وقتی اون بود بیزار بودم!!! 

ایناست که زجرم میده 

بَدَم زجرم میده :| 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۳
ستاره جان

خیلی کفریم 

واقعا فکر می کردم بخوابم خوب میشه 

اما نشد 

گردنم از دیروز عصر، وسط شیفت درد گرفته و همچنان درد می کنه نمدونم بهش بگم گردن یا شونه :/ ولی به خاطر حجم بالای پرونده های دیروزه 

یه دونه پماد مسکن هم تو خونه نداریم چرب کنم 

لعنت به تو دختره ی دیوونه 

مسئول شیفتی کجا این کار کجا 

پریروز که مچ جفت دستهام درد می کرد 

اینم از دیروز 

قشنگ مثل آرتروزی ها شدم :| 

ای خدا 

نه عقل دارم 

نه سیاست 

نه طنازیت 

نه محجوبیت 

نه اخلاق 

ای خدا 

امروز وعده ی مشهد داده بودم به خودم 

ای خدا 

چرا زندگی من اینجوریه؟ چرا اینقدر مزخرفه؟ چرا اینقدر پوچه؟ چرا هیچ پیشرفتی نداره؟ چرا از درون اینقدر بی مهارت و بی همه چیزم؟ 

ای خدا 

بچه رو که بغل می گیرم با خودم میگم خوبه بچه ی من نیست وگرنه چجوری می خواستم عوضش کنم؟ با این وسواسم؟!

ای خدا 

شوهر دخترعمه ام هم اسفندیه چه آروم و دست به سینه ی زنش بود 

ای خدا 

۱۶ سالگی آبرو را با جیغهام بوسیدم و گذاشتم کنار 

ای خدا اصلا شوهر را ولش کن خودم خودم 

من واقعا بیزارم از اینکه هر تصمیمی می گیرم و هرکاری می کنم بعدش پشیمون میشم 

من فوق لیسانس گرفتم خیر سرم 

ای لعنت به من 

ای لعنت ابدی به من 

بیا خدایی کن خدا جمعش کن این بساط منو

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۹
ستاره جان

"این از بزرگم، یه تو خونه مونده ی وسواس..."

بخشی از سخنان گهربار مامانم، دروغم نمیگه 

فقط نمدونم الان فازش چیه پریده به من :/ 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۵
ستاره جان

امروز 

با این اسم و سر و صدای پرطمطراقش

دقیقا نزدیک اسفندِ :(

رابطه ها در حد سلام و علیک و خنده ی حین کار و با برخی پیامهای تلگرامی

و دیگر هیچ!

سه اسفند 

و ده اسفند 

 چه نزدیکند...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۴
ستاره جان

سلام 

صبح تو خونه خواهرم بلند شدم رفتم گلاب به روتون! و اونجا صدای بارون را شنیدم :/ :) خوشحال شدم که ناگهان صدای پرنده ی سحر را شنیدم (نمدونم اسمش چیه و ندیدمش همیشه صداشو می شنوم) خوب خدایی دیگه خوشحال نشدم چون یعنی چی وسط زمستون و این هوا :| 

نگم براتون که تو بخش هی احساس پختگی می کردم و می رفتم دم در کنار نگهبانها هوا بخورم :/ (به قول خودم میرم در کوچه! 😂😂😂) 

اسم زمستان باید عوض شه با این حساب 😔

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۹
ستاره جان

رفتم راهپیمایی 

بلندگوها خراب بود! برای بزرگترین جشن حکومتی بلندگوها درست نبودند! هی قطع و وصل میشدن یعنی 

گفتن بلندگوها مربوط به اداره تبلیغاته 

.

.

داداشم یهو اومد :) یعنی وقتی راه افتاده بود نگفته بود راه افتادم 

سرود جمهوری رو پخش کردن من هی وسطش گریه ام می گرفت نمتونستم درست بخونم 

تا حالا وسط خیابون اصلی شهر وسط جمعیت سرود جمهوری نخونده بودم 

صدا هم قربونش برم قطع و وصل میشد! :| 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۱
ستاره جان
 
سعدی
 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۰
ستاره جان